لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 121
با یه اشاره کوتاه به علیرضا فهموندم که کمی دست هاشو از پشت صندلی شل کنه بعد به سمت خودش برگشتم و گفتم: _ تو منو میشناسی میدونی که یه همچین جملاتی نمیتونه منو خام کنه. انگار دنبال نجات خودش توی پیدا کردن جملات جدید و کلمات بهتری بود. چشم هاش دیوونه وار دنبال راه فرار می گشت. _ چرا حرفم رو باور نمی...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 122
عصبی، انگشتامو توی موهام فرو بردم و با چند قدم کوتاه به سمت گوشه ای از اتاقم رفتم؛ جایی که بار کوچیک، مثل یه دخمه برای آرام کردن اعصابم، به دیوار تکیه داده بود. بطری رو برداشتم؛ پیک رو حسابی پر ریختم. مایع کهربایی زیر نور کم جون چراغ روی میزم، لحظه ای برق زد، درست قبل از این که توی لیوان بنشین...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 123
صدام دوباره سرد و خشن شد. _ تا اون موقع... جنابعالی حق نداری بهش آسیب بزنی یا حتی حق نداری باعث بشی از چیزی بترسه. بهش پشت کردم و ادامه دادم: _ دلوین تا وقتی توی این چهار دیواریه، باید مثل یه دختر بچهی سه سالهی آسیب پذیر باهاش رفتار بشه... نه خون ریزی نه اسلحه و نه جنگیدنی نباید توی عمارت رخ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 124
نفس عمیقی کشیدم. تصویر ها یکی یکی مثل یه پرونده باز از ذهنم رد میشن... چهره هایی که لبخند زدن، دست دادن، قسم خوردن و همون دست ها درست چند قدم بعد تبدیل به خنجر شدند. آدم ها همیشه فکر می کنن خیانت یه اتفاقه در حالی که خیانت معمولاً یه تصمیمه. بعضی خیانت ها رو نمیشه بخشید؛ نه چون خیلی بزرگ ه...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 125
دلوین هنوز به در تکیه داده بود اما نگاهش دیگه فقط یه نگاه معمولی نبود؛ بیشتر شبیه این بود که داره چیزی رو همزمان مسخره و به زور تحمل می کنه. دلوین_ آلفا بودن هم کار آسونیه ها... راحت توی تاریکی میشینی و همزمان مرکز توجه و حتی کابوس کلی بدبخت بیچاره اون بیرون میشی که از نزدیک شدنت، خودشون رو خیس ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 126
دلوین برای یه لحظه از حرکت ناگهانیام جا خورد؛ تعادلش کمی بهم ریخت به خاطر همین هر دو دستش روی قفسه سینهم نشست. سرش با تردید بالا اومد انگار هنوز مطمئن نبود که دقیقا توی چه موقعیتی گیر افتاده. با همون چشم هایی که پر از تردید و شک بود اون قدری سرش بالا اومد تا بتونه چشمام رو ببینه. خیلی ساده و ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 127
فشار آب سرد رو بیشتر کردم و دوش رو بالای سرش نگه داشتم. دستمو روی پیشونی اش گذاشتم. حرارت تنش هنوز بالا بود ولی کمی قابل کنترل تر شده بود. همین هم فعلاً برای من کافی بود. نگاهم به سمت لباس های تنش رفت. فایده این لباس ها چیه وقتی تا این حد خیس شده و به بدنش چسبیده؟ مردد بودم و این تردید برای من...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 128
_ فراموشش کن. دلوین_ تو الان... با جدیت بیشتری بهش نگاه کردم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بعد با لحن محکمی گفتم: _ نه دلوین... برو لباست رو عوض کن. دلوین_ اما... این بار لحنم خشک تر و همین طور کوتاه و بی حوصله شد: _ داری انرژیت رو برای چیزی خرج می کنی که بهت کمک نمی کنه پس برو دلوین حرف نزن. دلوی...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 129
فرامرز_ جواب نمیده بفهم اینو... دستور رو صادر کن بریزیم تو خونه اش. _ اما باید اول... خشایار_ صابر خان جسارتا حق با فرامرزه... قطعا دستور ایشون هم همینه... بهتره خودتون دستور رو صادر کنید؛ ما همه آماده ایم. دوباره به سمت خونه برگشتم و یه نگاه به ساختمون مقابل انداختم. همون لحظه پرده تکون خورد و ی...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 130
چند ثانیه نگاهم توی صورتش موند. دنبال نشونه یا ضعف بودم که بهم نشون بده داره دروغ میگه. _ بهت دست درازی هم نکردن؟ این بار سرش رو تکون نداد. چشم هاش گرد تر شد و گونه هاش حسابی گل انداخت. سرش پایین افتاد. همین کافی بود تا از شدت نفرتی که بهم دست داده اخم کنم. فرامرز بهم نزدیک تر شد. آهسته، طوری ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 131
فرامرز_ هدف ناچیزی هستی اما خب دست از پا خطا کنی بلایی سرت میارم که نتونی جایی سر بلند کنی مرتیکه. هوا سنگین شده بود. ویولا نفسش بریده بود و حسابی خس خس می کرد. مرد، وسط حیاط با اسلحه ای که حالا دیگه وزنش سنگین تر از خودش شده بود به همه نگاه کرد و فهمید این بار دیگه قرار نیست فرار کنه یا روی اع...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 132
✨️دلوین✨ چشم هام رو که باز کردم، اولش نفهمیدم کجام. اون حالت بین خواب و واقعیت که مغزت هنوز تصمیم نگرفته دنیا رو جدی بگیره یا نه باهام کاری کرد که اصلا نتونستم اطرافم رو درک کنم. همه جا تقریبا تاریک بود. یه نور خیلی کم از سمت میز میومد، همون چراغ مطالعه ای که انگار فقط برای این روشن مونده که اتا...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 133
برعکس خودش، همه حرف هاش واقعی بود اما خب من نمی خواستم یه همچین چیز هایی رو بپذیرم. نمی خواستم با خودم سر و کله بزنم که کدوم حسم واقعیه و کدوم فیک. _ باید از خودت بپرسی عاشقِ کدومشونی... نه این که کدوم امن تره کدوم کم تر درد داره... کدومش اگه ازت گرفته بشه یه جایی ازت واقعاً خالی می مونه. یه لح...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 134
بر می گردم ایران پیش اردوان. قشنگ رو به روش می شینم و صاف و پوست کنده همه چیز رو میگم. نه حذف می کنم، نه سانسور نه حتی اشتباهاتم رو توجیه می کنم. و توی خیالِ من اردوان گوش میده... از اشتباهاتم می گذره و ترکم نمی کنه. منو پس نمیزنه. شاید عصبانی بشه. شاید ساکت بشه. اما آخرش می فهمه که من یا چ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 135
انگشت هام روی بازو هاش سُر خورد و ناخن هام توی پوستش تنش فرو رفت اما حتی اون درد هم حواسم رو از چیزی که توی دلم می گذشت پرت نکرد. مرد مخفی_ دلوین با گریه هات داری بهم آسیب میزنی. محکم تر بازوش رو چنگ زدم و این بار به جای این که فقط سرم رو بالا بگیرم چونه ام رو به تخت سینه اش چسبوندم و بهش نگاه...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 136
با لحن خیلی خشن و بدی روبهش گفتم: _ شنیدی؟... باباش رو که میشناسی ها؟ میدونی کی رو میگم. با لحن آروم و همین طور عجیبی که نشون می داد از حرف هام ناراحت شده جواب داد: مرد مخفی_ هیچ کدوم از اون اتفاقات مقصرش تو نبودی. _ منم نگفتم تقصیر من بود... گفتم تقصیر باباش بود. مرد مخفی_ پس بذار عذاب وجدانش گر...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 137
برای چند ثانیه مغزم کاملاً هنگ کرد. چی گفت؟... مارشمالو؟ به من گفت مارشمالو کوچولو؟ همین موجودی که نصف تهران با شنیدن اسمش سکتهٔ خفیف می کنن، همین مافیای روانیِ قاتل، همین کوهِ یخِ احساسات... الان با کمال آرامش منو مارشمالو کوچولو صدا زد؟ نه... نه بابا... حتماً اکسیژن به مغزم نرسیده. یا شاید زیا...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 138
_ داری تعارف می کنی؟ بگو دیگه... مرد مخفی_ خیلی خب... اون پایین وقتی... فهمیدم می خواد دوباره راجب به اون قضیه سوال بپرسه به خاطر همین در کسری از ثانیه، سریع حرفش رو بریدم و با صدای بلندی گفتم: _ تو خجالت نمی کشی یه تعارف ساده رو قبول می کنی؟... واقعا برات متاسفم... باید می گفتی نه بانو خانوم شما...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 139
نوید_ نویان داری چی کار می کنی؟ با بی حوصلگی رو بهش گفتم: _ دارم زندگیم رو مرور می کنم... توی قسمت غمگینش رسیدی. نوید بی توجه به حرفی که بهش زده بودم با لحن کنجکاوی گفت: نوید_ بذار یه چیزی بهت بگم... ولی اول قول بده مسخره ام نکنی. _ باشه قول میدم بگو. نوید سریع در اتاق رو بست و روی تخت من نشست. ...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 140
✨️احتشام✨ درِ چوبیِ سنگینِ ورودی؛ با صدای خفه ای پشت سرم بسته شد. چند ثانیه همون جا ایستادم. خونه زیادی ساکت بود و این سکوت اذیتم می کرد طوری که باعث شد حس بدی داشته باشم و هم یه سرمای ناخوشایندی به جون تنم بیفته. سال هاست به فضا های سرد عادت داشتم، اما این یکی فرق می کرد. راهرو زیر نور زر...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
