پارت صد و هفتاد و چهارم :
_ من غلط کردم نویان... آروم باش... نترس باشه؟... سعی کن فقط نفس عمیق بکشی.
نویان_ آیییی... دل... دلی... د... دارم... می... میر... م.
صدای درگیری نویان با خودش و تقلا برای حفظ تعادل یکهو با یه صدای خشک، قطع شد.
صدای ساییده شدن لباس روی کاشی های خیس حمام بعد یه ضربه خفیف و بعد سکوت.
با شنیدن اون صدای خفه، تمام خون بدنم به سرم هجوم برد.
وحشت آنی باعث شد در رو با تمام توانم هل بدم و همون طور
مطالعهی این پارت حدودا ۴۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
1اردوان جان چجوری تونستی انقدر سریع تشخیص بدی هروئینه؟🤔😏😏
۲ ماه پیشالمیرا
0طرفدال های اردوان نظرتون چیه؟😎🤣
۲ ماه پیشالمیرا
0کیبورد من چرا اینجوریه آخه. طرفدال چیه، طرفدار 😑
۲ ماه پیشیلدا
1اینم مشکوکه😂ربطی به ما فن های اردوان نداره بالاخره اردوان جون توی هر چیزی سررشته داره اینکه بد نیست🙃😁😎😎
۲ ماه پیشمرد مخفی
0بابا اردی جون از خودمونه 😉اردی خودش زیر دست من بزرگ شده🗿
۲ ماه پیشیلدا
0عجبا😂😂به فال نیک میگیرم حرفتو
۲ ماه پیشمرد مخفی
0بالاخره داداشیا باید مواداشون بشناسند دیگه😏
۲ ماه پیشستایش
0یعنی کامنت هات همه اش یه لبخند روی لبمه میخونم🤣🤣
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عجب
۲ ماه پیش🕊️سعیده
0از بس پسرم گنگستره ،،چیه مگه حالا یک تشخیص بود الکی از کاه کوه نساز 😎
۲ ماه پیشیلدا
0عا دقیقا ببین تو این پارت چه قدر جنتلمن بود🥹😋
۲ ماه پیشمرد مخفی
0تا قبلش میگفتی پسرم آفتاب مهتاب ندیده ست دست به سیاه سفید نمیزنه اینجا شد گنگستر جنتلمن 🤨ایشش حسودیم شد اصلا قهرم🗿💅🏻
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0مخفی جان ابروی منو صابرو خودتو نبر این چه طرز صجبت کردنه😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیش🕊️سعیده
0پسر من اردوان خوش قد بالا با اون بربازوهای پرحجمش همه چی تمومه البته از نوع خوبش بله اطلاعاتش زیاده ،چشم نداری ببینی ،،دیدی گفتم یکی به پسرم حسودی می کنه میخواد براش پاپوش درست کنه بیاین خودش اومد اعتراف کرد ،((مرد مخفی دو قطبی))
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
اخرش سر این رمان و حمایت از اردوان پیر میشی سعیده
۲ ماه پیشیلدا
0ازش حمایت نکن سعیده دو روز دیگه گوشه خیابون پیداش میکنی😂😐
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
پسرت تو همه چی سررشته داره
۲ ماه پیشمریم
0من دیشب فهمیدم هروئینه،اردوان نفهمه😂😂
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
2من با شما باید یه گفتگوی خصوصی داشته باشم مریم جان بفهمم این حجم اطلاعات راجب این کوفتی ها از کجا داری
۲ ماه پیشمریم
0اگه میخوای منو پیدا کنی بیا رو اَبرا😂🤤
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0امیدوارم صابر از این چیزا بلد نباشه وگرنه بدجور براش جنگی میشم🙄😐
۲ ماه پیشمریم
0صابر محموله هارو جابه جا میکنه اگه ندونه که اشتباه میفرسته😂😂
۲ ماه پیشالمیرا
0چجوری متوجه شدی خدایی؟🤣 من ته باهوش بودنم همونجا که فهمیدم مواد مخدره تموم شد. شماها نوعش هم تشخیص دادین لعنتی ها🤣💖
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0به خدا که جزو عجایبات هشت گانه ان
۲ ماه پیشمریم
0داداشم مردمخفیه ها😂😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
منم برام سواله چه طور فهمیدن😂
۲ ماه پیش🕊️سعیده
2مریم ترسناک شدی 😎
۲ ماه پیشمریم
0خودمم از خودم دارم میترسم😂😐
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
😂دارید خطرناک میشید
۲ ماه پیشحنانه
0سوال خیلی خوبی بود البته اکثرا راجب این چیزا اطلاعات دارن :/
۲ ماه پیشدنیا
0بابا اردوان خوش اینکارس 😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشمریم
2اردوان انگار مجسمه رو می شناخت
۲ ماه پیشمریم
2حالا چرا شکوند دلوین چه جوری برش گردونه،بیا دلوین با مافیا در نیفتاده بودی که افتادی
۲ ماه پیشسارا 8
0الان باید یه پلاستیک بیارن مجسمه خورد شده و خورده هاشو با مواد داخلش بریزن توش و ببرن تحویل بدن😂😂بگن بیا جنسش خوب نبود🥲😂😂
۲ ماه پیشمریم
0اونا هم میگن ببخشید دفعه بعدی مرغوبشو میدیم😂😂
۲ ماه پیشسارا ۸
1موافقم😂چه وضعشه
۲ ماه پیشحنانه
0عصبی شد میخواست بدونه چی توشه ولی الان چه طوری بهشون برگردونه؟ من مطمئنم مافیا با اسلجه میریزن تو خونشون ولی اینا خونه نیستن بیمارستانن
۲ ماه پیشمریم
0فک نکنم بریزن خونه،خونه اردوان رو میشناسن
۲ ماه پیشحنانه
0خب منم میگم خونه اردوانو میدونن میریزن تو خونه تا اون مجسمه رو بردارن ولی میبینن اونا خونه نیستن
۲ ماه پیشمریم
0اردوان گردنشون رو میشکنه😐
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
👍👍
۲ ماه پیشدنیا
0اگه مجسمه مال خوداردوان باشه چی؟!ینی منظورم اینکه اردوان تامجسمه رودیدیه جوری شد،بوی آشنای توی اون اتاق،شناسایی شماره دلوین،آنقدرساده بودن مسئله اون سگه..همه ی اینامشکوکه.مثلاشایدمال همین داداش اردوان باشه که مردمخفی خودمونه(البته شاید)نمی دونم متوجه منظورم میشین یانه فن بیانم ضعیفه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0همه اینا به کنار اگه بیمارستانی که میرن مال خودشون باشه مهسان بفهمه که دیگه هیچی:/
۲ ماه پیشالمیرا
1وای بدترین اتفاقه🤣. مهسان وقتی میفهمه اینا با هم رلن که دختره مواد مصرف کرده داره میمیره.
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0و فکر کن چه اشنایی از اب در بیاد😂😑💔از همین الان اگه اون هروئین نویانو نکشه مهسان میکشتش
۲ ماه پیشمریم
0اوه اوه یه استرس دیگه اضافه شد
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
1مهسان فطعا اتیشش میزنه😂😑فکرشو کن از یه عده بدت بیاد بعد دست رو داداشو عشقت بذارن😂😐خدایی سختم هست😂😐
۲ ماه پیشمریم
0بعد دختره مواد هم زده باشه 😂😂 البته همشو سر دلوین خالی میکنه😑
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
😂👍
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیشدنیا
0نکنه بلایی سر نویان بیاد وایی😑
۲ ماه پیشحنانه
0اخی عزیزم تو هم به زمان پارت گذاری ها رسیدی دیگه مثل ما شدی😂😁
۲ ماه پیشدنیا
0آره و ای کاش نمیرسیدم خواهر 😂🥲
۲ ماه پیشحنانه
0خوبه مبارکه😂❤️
۲ ماه پیشدنیا
0آخه من واقعا توانایی صبر کردن ندارم که وایسم پارت بعدی بیاد 😂💔 برای فیلم دیدنم همینم . میذارم چند قسمت رو هم جمع شه که جای حساس تموم نشه و من انتظار بکشم 😂🥲
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
پارت های من طولانیه عزیزم ساپورتت میکنه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عه چرا اخه
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0تبریک دنیاجون بالاخره بعد یه قرن خودتو رسوندی😂
۲ ماه پیشدنیا
0مچکرم زن صابر ولی واقعاا به شدت استرسی شدم این چند پارت آخر 🥲🫠
۲ ماه پیشپای قصه کیانا
0دلوین هر بار میگه این بار دیگه درستش می کنم من بیشتر می ترسم چون می دونم پنج دقیقه بعد یه فاجعه جدید اتفاق میفته 😂💀
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشفاطمه
0لحظه ای که مهبد به دلوین گفت فقط بلدی دردسر درست کنی دلم خواست بزنمش🤣 به تووچه، خود نویان خورد تقصیر دلوینه مگه؟
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دیواری کوتاه تر از دلوین پیدا نکردن
۲ ماه پیشنفسی
0اون لحظه ای که اردوان پودر رو روی زبونش گذاشت انگار صدام بهش میرسید گفتن مرد حسابی تو دیگه چراا 😭😂
۲ ماه پیشسارا
0من نگران بودم یه بلایی یر اردوان هم نیاد غوزبالاغوز شه😂💔
۲ ماه پیشمریم
0اردوان مثل نویان یه مشت نخورد که 😂😂بعدشم اینو نمیخورن از بینی میکشن داخل بخاطر همین نویان تشنج کرد
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0والا مریم داری منو میترسونی😂از پریشب با مردمخفی خوب زدید تو ارشاد این کارها😂😂
۲ ماه پیشمریم
0وای بچه ها الان میان رمان کیانا رو توقیف میکنن منم میبرن😂😂
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0اره😂بکهو تیتر میزنن این رمان به دلیل پخش و تبلیغ مواد مخدر پلمپ شده است😂بعد شمارو میگیرن منم تخمه مبفروشم اصلا دوست شما نیستم اصلا شما کی هستین😂چرا من دارم ریپ میزنم تورو تو اصلا چرا منو ریپ زدی😂😐🤌
۲ ماه پیشمریم
0اگه قرار باشه من سقوط کنم شما رو هم با خودم میکشم پایین😂😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
چه رک😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا نکنه😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
این حجم از پیام های مشکوک و حرفای ترسناک واقعا همینکه تا الان همه چی رواله معجزه است😂
۲ ماه پیشنفسی
0اره خب ولی بازم برام استرس زا بود نگکران بودم اونم جیزیش بشه اخه فکرشو بکن اردوان با اون هیبت یکهو تشجن کنه یعنی من خودم رسما همون لحظه سکته مینمایم😐
۲ ماه پیشمریم
0تصورشم استرس زا😂😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدانکنه قشنگم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
با تشکر از توضیحات مفیدتون😂
۲ ماه پیشالمیرا
0همه کامنت هاتون و خوندم🤣💖. تئوری جدید: مریم خواهر مرد مخفیه و دستش تو کاره احتمالا. معامله ها رو میچینه و پول پارو میکنه. بخاطر همین هم اطلاعات داره. مرد مخفی هم احتمالا قبل از اینکه بیاد کامنت بذاره با صابر میرن ی چیزی میخورن که اینجوری میشه. (شوخی میکنم بچه ها ی وقت ناراحت نشین قربونتون برم🧡😘)
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0چرا باید ناراحت بشن حرف بدی که نزدی من حیف هیچ اطلاعاتی در این خصوص ندارم تا به جای مریم من خواهر مخفغی میشدم اخه خیلی دوست دارم شوهر یا داداشم میبود😭🥺این بشر خیلی خفنه
۲ ماه پیشالمیرا
0فکر کن مرد مخفی داداشت باشه. باید خیلی خفن باشه نه؟ منم میخواام😭. البته اگه عاشق میشدی یا رل میزدی ی گلوله تو مغز طرف خالی می کرد. اصلا انقدر گیره که نمیتونستی رل بزنی حتی😂
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0وای من که از خوشی بال درمیاوردم😂😎
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
حالا اگه داداشت مردمخفی بود جرات داشتی عاشق بشی
۲ ماه پیشمریم
0اره چه خفن داداشت مردمخفی باشه😎😎 اردوان باباش مافیاس اونم خفنه😎😎
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
بله اونوقت نمیتونی جم بخوری
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0ای بابا المیرا عزیزم تو حتما باید پای شوهر منم وسط بیاری؟ چی کار به صابر من داری صابر جز نقل و نبات چیز دیگه ای نمیخوره خودم میکشمش اگه بفهمم رفته پای منقل😐😂🤦 ♀️
۲ ماه پیشالمیرا
0خندم میگیره بخدا فائزه. سعیده تو همه کامنت هاش ی اسمی از مرد مخفی میاره و ی تیکه میندازه. منم همش دارم صابر بنده خدا رو با خاک یکسان میکنم😂🤚. ببخشید 💖
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
0اره هرکدوممون گرفتیم روی یکی😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همه دارن یکی رو ناکار میکنن
۲ ماه پیشمریم
0نه بابا راحت باش ولی خواهیم دید چه میشود😂😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
با تشکر از تکرار جملات من😂باید دید که قراره چی بشه قشنگم🤍😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
این خیلی بیشتر به همه چی میخوره موافقم😂👍
۲ ماه پیشالمیرا
0بچه ها از حرف های نویان چیزی برداشت کردین؟
۲ ماه پیشحنانه
0داره به سهراب اشاره میکنه
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0به نظر من منظورش اون اکس اشغالش بود که خیانت دید ازش
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیشژیلا
2یا داره به سهراب اشاره میکنه یا داره یه چیزی رو میگه که فقط خودشو دلویثن ازش خبر دارن
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیشالمیرا
0دیگه دارم زیادی کامنت میذارم. شورش و در آوردم😑.
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0شک نکن به اندازه منو حنانه و فائزه کامنت نمیذاری😂
۲ ماه پیشالمیرا
0وای سارا. فقط کامنت های مرد مخفی که داره از ماتریکس خارج میشه🤣 ار پارت بدتر از پارت قبل. خدایی کامنت ها از اون پارت بوسه مرد مخفی و دلوین وقتی بچه تو بغلشون بود داره خطرناک میشه😁
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0دقیقا همه این سم بازی ها از اون پارت بوسه شروع شد😂😐
۲ ماه پیشمریم
0شما زیاد کامنت میزارین من محدود میشم😂😂
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0تو همین که اون قضیه جنایی رو ببندی دیگه محدود نمیشی😂به خودت رحم نمیکنی به ما رحم کن خواهر
۲ ماه پیشمریم
0خوب بود👍👍😂😂
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
😂👍
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
نه عزیزم راحت باش این چه حرفیه
۲ ماه پیشالمیرا
0فکر نمیکردم تو این رمان شاهد گریه یکی از شخصیت های مرد باشیم. شاید باورتون نشه ولی با گریه مهبد گریم گرفت. اصلا همین که گفت مهبد شروع کرد گریه کردن، من انگار دلم ریخت
۲ ماه پیشحنانه
2به جون خودم شاید باورت نشه المیرا من وقتی که دیگه دلوین داشت له له میزد برای نویان اشکام سرازیر شد اما همینکه مهبد اشک ریخت من دراز کشیده بودم صاف روی تختم نشستم و با استرس و گریه بقیشو خوندم کیانا دستش درد نکنه چنان ماجرارو مینویسه که رسما داشتم گریه میکردم
۲ ماه پیشفائزه(زن صابر)
2ولی اون پارتی که دلوین تشنج کرد و حالش بد شد مگه مردمخفی هم اشک تو چشماش جمع نشد؟مگه صابر نگفت که اشک تو چشماش جمع شد به خاطرهمین سریع افرادشو از اتاق بیرون کرده تا متوجه چشمای مردمخفی نشن اما خب اولین مردی که توی این رمان گریه کرد مهبد بود🥲
۲ ماه پیشالمیرا
0وای راست میگیا. مرد مخفی و یادم رفته بود😭
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم عزیزم🥺
۲ ماه پیشیلدا
2وای اره🥺من خیلی احساساتی نیستم ولی خب سر این پارت یه جوری شدم انگار واقعیه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🥺
۲ ماه پیشالمیرا
0کامنت های مرا مخفی داره رفته رفته از ماتریکس خارج میشه🤣. اصلا طنز سیاه کامنت های ایشونه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دارن ترسناک میشن
۲ ماه پیشنینا
1من همه چی رو درست می کنم گفتن اردوان قلبمو زیرورو کرد اردوان جان لطفاً این بار واقعاً درستش کن چون ما دیگه توان از دست دادن نویان رو نداریم 😭💔
۲ ماه پیشحنانه
2نه فکر نکنم از دستش بدیم چون قراره به دلوین خیانت کنه
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
1نویان چیزیش نمیشه اما راجب دلوین نمیتونم قول بدم😂😐مهبد و اردوان قورتش میدن
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشنینا
1اردوان مجسمه لعنتیو شناخت ولی نمیتونم ثابت کنم😑
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشزیبنده
0دلوین با اون همه ترس و گریه هنوز به اردوان اعتماد کرد😭 چه قدر رابطشون توی این پارت قشنگ بود
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0بازم برای بار هزارم دلوین احمق دلوین احمق 🤦 ♀️