لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 197
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 141
هومان_ من که جایی رو نمیبینم بابا... نور باشه یا نباشه چه فرقی به حال پسر کورت می کنه؟ با عصبانیت از لای دندون های چفت شده ام غریدم: _ تو باز اون کلمه منفور رو به خودت چسبوندی؟ هومان نذار عصبانی بشم تا هر حرفی از دهنم در بیاد بارت کنم... تو کور نیستی احمق... تو فقط ضعف شدید بینایی داری که راه حلش...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 142
با کنجکاوی پرسیدم: _ میشه بگید اول کجا قراره بریم؟ رادان دستش رو آروم روی فرمان گذاشت و با همون آرامش و غرور همیشگی جواب داد: رادان_ کم کم همه چیز رو به چشم میبینی فقط کافیه نگاه کنی و گوش بدی. رادان پس از چند دقیقه رانندگی آرام و خونسرد و بعد پیچیدن توی چند خیابون خلوت، بالاخره به یه ساختمون نوس...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 143
اصلا من چرا باید به حرفش گوش بدم و به خونه بهراد نرفتم؟ از بس احمقی دلوین خانوم مگه اردوان چی کاره توهه که انقدر ازش میترسی و حساب میبری ها؟ یادت رفته دیشب چه بلایی سر سشوار نازنینت آورد؟ هوا کمی خنک تر شده بود. پاهام از نشستن دم در ویلا کرخت شده بود. هزار بار جای نشستنم رو عوض کردم. یه بار ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 144
_ سلام عکس پروفایل اینستا خودت هستی؟ اصلا برام مهم نبود که تا جواب بده اردوان میرسه یا نه... فقط می خواستم ببینه یه همچین پسری بهش پیام زده و بعد بفهمه سرکاری بوده، چه حس و حالی بهش دست میده. برای احتیاط پروفایل اردوان رو چک کردم. یه عکس خیلی خفن و خوشتیپ گذاشته بود که برای خر کردن دختر ها گزی...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 145
گوشیم رو برداشتم و سعی کردم با آروم ترین صدای ممکن جواب بدم: _ سلام عزیزم صدای مهبد گرم و آرامش بخش مثل همیشه از اون طرف خط به گوشم رسید که باعث شد لبخند محو قشنگی روی لب هام بشینه. مهبد_ سلام قشنگم چه طوری؟ داری چی کار می کنی؟ من که داشتم با یه دستمال آخرین آثار فاجعهی آبی که روی میز ریخته بودم...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 146
سرش رو کمی کج کرد و عین یه احمق که انگار زبون آدم ها رو بلد نیست بهم خیره شد. با تُن خشن به زبانی ایتالیایی یه چیزی گفت که متوجه نشدم. دستش رو کمی بالا آورد، یه حرکت کوتاه شبیه به " نه " قلبم هوری ریخت اما هنوز عقب نکشیدم. با لحنی که حسابی عجز و التماس داشت بهش گفتم: _ Please… just one call. One ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 147
قفل در، زیر شلیک های پی در پی بالاخره شکست و قبل از این که کسی به خودش بیاد در با ضربه مهیبی باز شد. معلوم بود در، یه لگد حسابی مرگبار خورده تا به روی کسی که پشتش ایستاده بود باز بشه. در، محکم به دیوار کوبیده شد و برگشت؛ اما دستی مانع بسته شدنش شد. با باز موندن در، نور خیابون، محیط نیمه تاریک...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 148
می دونستم وارد قلمرو شکارچی شدم؛ همونی که منتظرم بود... همونی که می تونست هر لحظه تصمیم بگیره کار رو تموم کنه. اما راه دیگه ای نداشتم. این جا تنها مسیری بود که برام مونده. وقتی وارد سالن شدم، دیدمش. وسط سالن با قدم های بلند و خشم خالص، رژه می رفت درست مثل حیوونی که هنوز تصمیم نگرفته دقیقا...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 149
نگاهش روی آستینش بود. انگار خودش رو برای چیزی آماده می کرد اما من با ترسی که مدام بهم هشدار می داد خطر داره بهت نزدیک میشه نگاهم روی حرکات و رفتار هایی بود که هر کدوم یه معنی به من می رسوند: " درد کشیدن و ناله کردن زیر دست هایی که می تونست کتک خوردن ازش ترسناک باشه " مرد مخفی_ حتی گذرِ فکرِ فرار...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 150
_ قسم می خورم اگه همین الان توی آفتاب بری صدای جلز ولز کردنت کل محله رو بر می داره رسما برشته میشی. اردوان استخون بینیش رو محکم فشار داد. چشماش رو روی هم فشرد که باعث شد این رفتارش برای من یه هشدار باشه. اردوان_ فقط برو دلوین... دور شو... مخفی شو... به خدا پتانسیل کشتنت رو دارم... پس گمشـــــــ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 151
لبخند نیمه کاره ای زد و آهسته، فقط به اندازه ای که صدای بمش به گوشم برسه گفت: سهیل_ اشتباه نکن... آدم هر چه قدر هم از گذشته اش فرار کنه، باز هم یه روز میرسه که گذشته جلوش می ایسته... درست مثل همین الان. پوستم مور مور شد. مشت هام روی میز گره خورد تا جلوی لرزش دست هام رو بگیرم. دلم می خواست...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 152
پونه_ رحم کن... پوزخندی زدم. خوب می دونستم منظورش از واژه " رحم " که برای من معنی خاصی نداشت، چیه. پونه_ به خدا کاری نکردم. سرش رو کمی بالا آوردم. جای چونه اش رو بلد بودم؛ اشتباه نمی کنم. _ هنوز هم داری از خودت دفاع می کنی... جالبه... انگار خودت بیشتر از من منتظری بفهمی اشتباهت چی بوده. برای او...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 153
پونه که معلوم بود از جمله آخرم حسابی ترسیده به سرفه افتاد. با اخم مچ هر دو دستش رو رها کردم. حس کردم کمی ازم فاصله گرفت این رو از بالا پایین شدن تخت فهمیدم. با اخم هایی که باز نمی شد، خودم دکمه های لباسم رو باز کردم و از تنم در آوردم. زیرش یه رکابی تنم بود. منتظر موندم پونه، دختر بیست ساله بزرگسا...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 154
(پارت هدیه) پونه_ آدمی که فقط دنبال خوش گذرونیه انقدر به درد کشیدن یا کم آوردن یه دختر اهمیت نمیده... برای همین... هر چی بگی، باور نمی کنم اون شب برات فقط یه هوس زود گذر بوده. عصبی دستی توی موهام کشیدم. درسته من اون شب خیلی اهمیت دادم که چه طور باهاش رفتار کنم اما این احمق درک نداشت که با اون جث...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 155
در گاوصندوق رو بستم و اهرم رو چرخوندم اما درست همون لحظه صدای گوش خراش آژیر های هشدار دهنده از داخل اتاق بلند شد. ترسیده به اطراف نگاه کردم. مغزم هشدار داد که وقت فراره. سریع به سمت در دویدم همون لحظه در اتاق به روم باز شد و مثل صاعقه یه گوریل بزرگ و عضلانی مقابلم ظاهر شد. وحشت زده بهش خیره ش...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 156
_ نه بابا صدام نمی لرزه خیلیم خوبم... خودت کجایی اردوان؟ یکهو ماشین با ترمز بدی ایستاد که باعث شد شوک زده به سمت رادان برگردم تا ببینم چش شده. دیدم لب هاش رو محکم روی هم فشرده و با خشم به رو به روش نگاه می کنه. به سمت جلو برگشتم ببینم چه اتفاقی افتاده که دیدم پشت چراغ قرمز ایستادیم. خب چرا ای...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 157
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و فشار خفیفی بهش دادم که باعث شد بدون این که سرش رو بالا بیاره دستش رو روی دستم بذاره و آروم به نشونه تحکم فشار بده و چند ضربه آروم روی دستم کوبید. نمی دونم اما حس مردونه درونیم بهم می گفت که دل من از یه جای دیگه پر بود و اردوان هم دلش از یه چیز دیگه پر بود به خاطر همی...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 158
دلوین_ خب فکر کنم بهتره شما برید... یه وقت حرف های بزرگ تر از دهنتون خارج نشه. هرمز_ اوه نباید می گفتم؟ _ رادان کیه؟ الینا_ رادان شخص خاصی نیست یه پسره که ما خودمون بزرگش کردیم و سرش با هم شوخی می کنیم. هرمز_ درست میگه... حق با الیناست... رادان شخص خاصی نیست. مشکوک تر به سمت دلوین برگشتم اما وق...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 159
اردوان_ حق نداری از من فاصله بگیری... نه الان... نه بعدا... نه هیچ وقت. _ اردوان. اردوان_ ششششش... دهنت رو ببند خفه شو. و همون لحظه، همهی دنیا برام ایستاد. فقط گرمای عجیب و نا به هنگام لب هایی که هرگز فکر نمی کردم اجازهی لمسشون رو داشته باشم، روی لب هام نشست. ضربان قلبم مثل پتک توی قفسهی ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 160
با عصبانیت و خشمی که دیگه قابل کنترل نبود محکم لگدی به میز کوبیدم و نعره کشیدم: _ حرف بزن وگرنه قسم می خورم بی شرف ترین مردی میشم که به چشم دیدی... قسم می خورم بلا هایی سر زن و بچه ات بیارم که نتونی حتی تجسم کنی... حرف بزن... بنـــــــــــــــــــال... دلویـــــــــــــــــــــــن کجــــــــــــ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
