پارت صد و شصت و پنجم :
دلوین_ واقعاً اعصاب آدم رو خرد می کنی.
_ ادامه بده.
دوباره مکث کرد.
این بار حتی خودش هم نمی دونست از کجا شروع کنه.
دلوین_ ببین... یه مشکلی پیش اومده... و... احتمالاً... فقط تو میتونی حلش کنی.
چشم هام برای اولین بار کمی ریز شد.
فقط من؟
این دختر حاضر بود از من کمک بخواد؟
همون دلوینی که ترجیح می داد با دیوار حرف بزنه تا با من؟
سرم رو کمی کج کردم.
_ عجیبه.
دلوین
مطالعهی این پارت کمتر از ۴۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۱ هفته پیشراحله
0مرد مخفی به نظرم بیشتر از اینکه عاشق دلوین باشه، فعلاً درگیر خاطره ی دلوین هم هست
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همینطوره متاسفانه
۳ هفته پیشرضا
0این جزئیات خیلی خوب نشون میده فضای این عمارت چقدر خفقان آوره و چطور ترس می تونه حتی غریزه ی کمک خواستن آدم رو هم از بین ببره واقعا حرف نداشت خیلی رمان خوبیه خسته نباشید
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ممنونم ازتون سلامت باشید خوشحالم که از رمان خوشتون اومده
۴ هفته پیشرضا
0به نظرم یکی از تلخ ترین قسمت ها این بود که اون دختر حتی وسط زایمان هم از مرد مخفی می ترسه. درد زایمان برایش به اندازه ی ترس از حکمی که ممکنه درباره ی خودش و بچه اش صادر بشه نیست🫠
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همینطوره متاسفانه
۴ هفته پیشدنیا
1اگراشتباه نکنم دلوین گفت دلویس به مردمخفی لبخندزده وحالادلویس به کی لبخندزده؟رادان ازطرف دیگه چشای کی آبیه که دلوین انقدرازش تعریف می کنه؟رادان(البته داروینم هستاولی داروین برامردمخفی بودن زیادیخوشگله
۴ هفته پیشفائزه(زن صابر)
0خیلی این کامنتتو دوست داشتم🤣
۴ هفته پیشدنیا
0😂😂 والا بخدا . آخه مرد مخفی انقدر جذبه داره بعد یهو مثلا فک کن یکی با فیس ارکا یا چه بدونم داروین بیاد بشه صاحب این همه کبکه و دبدبه 😂😐(نمی دونم درست نوشتم یا نه )
۴ هفته پیشحنانه
0داروین مهربونه🙃😂
۴ هفته پیشدنیا
0آره منم همینو میگم به قیافش نمیخوره این کارا 😂
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
جمله اخرت قطعا به داروین بر میخوره😂
۴ هفته پیشپناه
0عموی دلویس؟ یعنی عموش کیه وای حسابی کنجکاوم سر این رمان خیلی عالیه
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۴ هفته پیشحوریا
0فقط می خواست جانش حفظ بشه این تفاوت خیلی مهمه و نشون می ده دلوین دنبال بی قانونی نیست، دنبال عدالت قبل از مجازاته
۴ هفته پیشحوریا
0یه چیزی که درباره ی دلوین خیلی دوست داشتم اینه که وقتی مرد مخفی گفت هر تصمیمی بعدش گرفتی، دلوین قبول کرد. یعنی هدفش این نبود که زن رو از تمام عواقب نجات بده .
۴ هفته پیشa.s
0فک میکنم باباش مرد مخفیه و عموش اردوانه
۴ هفته پیشنفس الدوله
0مرد مخفی یه جاهایی واقعاً خودش رو گول می زنه. مثلاً میگه برام مهم نیست بچه سالم به دنیا میاد یا نه ولی اگه واقعاً مهم نبود، چرا تمام مدت پشت اون در موند؟ چرا صدای اتاق رو دنبال کرد؟ چرا وقتی سکوت شد، خودش هم منتظر موند؟ این بشر حتی وقتی میخواد احساساتش رو انکار کنه، رفتارش علیه خودش شهادت میده😂🙄
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دیگه اقرار کردن برای یه همچین شخصیت و مردی سخته
۴ هفته پیشپای قصه کیانا
0جلوی من گریه نکن هم دقیقاً سبک خودشه؛ حتی وقتی دلش می سوزه، باز هم بلد نیست مهربونی رو مستقیم نشون بده خیلی قشتگ شخصیت هاشونو رعایت میکنی عزیزم خداقوت❤️💋
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیشپای قصه کیانا
0مرد مخفی هرچقدر هم خشمگین بود، باز وقتی اشک دلوین رو دید نتونست بی تفاوت بمونه. این آدم هنوز خیلی بیشتر از چیزی که خودش قبول داره تحت تأثیر دلوینه🙃
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همینطوره
۱ ماه پیشپای قصه کیانا
0صحنه ای که دلوین مچ مرد مخفی رو گرفت و گفت نمی تونم واقعاً قشنگ بود. برای اولین بار ترسید، ولی بازم عقب نکشید😊
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍
۱ ماه پیشساناز
0من حس کردم دلوین خودش هم دقیقاً نمیدونه هنوز چقدر روی مرد مخفی اثر داره. هر بار فکر می کنه باید با هزار دلیل قانعش کنه، ولی در واقع یک جمله ی ساده ازش کافیه تا اون گاردش پایین بیاد .
۱ ماه پیشگیلدا
0کلا روی مردمخفی خیلی تاثیر گذاره
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۱ ماه پیشساناز
0خیلی خسته نباشی خیلی لذت بردم رمانت شاهکاره❤️💋💋❤️🫂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0مرد مخفی رادانه چون گف چشات شبیه اونه 🫠