پارت صد و هفتاد و پنجم :
همین که ماشین توقف کرد حتی نفهمیدم کجاییم، سریع از ماشین پیاده شدم و بی معطلی در رو برای مهبد باز کردم.
مهبد با احتیاط از ماشین پیاده شد و با حرکتی محافظه کارانه، بی کلام و پر از استرس که توی چهرهی نگرانش پنهون شده بود؛ کمی نویان رو توی بغلش بالاتر کشید و به خودش چسبوند.
بی حرف قدم های بلندش رو به سمت ورودی بیمارستان برداشت منم مثل یه سایه پشت سرش کشیده می شدم.
چشم هام مدا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مریم
0اره دقیقا من اینو گفتم
۱ ساعت پیشیلدا
1من سر داشته هام با کسی شریک نمیشم حتی توی دردسرهاش🙃🤌دیالوگ های این بشر
۲ ساعت پیشمریم
0من اینو خوندم ولی الان پیداش نمیکنم
۲ ساعت پیشمریم
0حله پیداش کردم👍
۲ ساعت پیشیلدا
0یه لحظه به شکم انداختی😂😭
۲ ساعت پیشمریم
0ببخشید😁گفتم شاید باز ویرایش شده
۱ ساعت پیشالمیرا
0چیزی ندارم بگم، فقط بدونید که با پارت حال کردم. ممنون کیانا💖. آهان راستی صحبت های اردوان وقتی دلوین بالاسر نویان بود هم دوست داشتم(لعنتی من فن مرد مخفی ام چرا دارم لبخند میزنم😑😔)
۳ ساعت پیشستایش
0طبیعیه دیگه😂هممون اینطوری هستیم یه جایی از قلبمون برای اردوانه
۳ ساعت پیشسارا(منشی کیانا)
0داشتم دنبال کامنت های تو میگشتم دیدم همین یکیو گذاشتی🫠خوبی المیرا؟ یا شاید خسته ای
۲ ساعت پیشمریم
0حنانه و مردمخفی هم نیستن و اکثر بچه ها
۲ ساعت پیشالینا
0اره عجیبه 🥲
۲ ساعت پیشمریم
0رفتن لالا😁 کاش تایم رمان عوض بشه
۱ ساعت پیشBina
0من یه چیزی رو اصلاً نمی تونم ازش بگذرم؛ اردوان از اول پارت زیادی چیز می دونست. یعنی دلوین هرچی تعریف می کرد، این انگار قبل تر از خودش ته ماجرا رو می دونست مخصوصاً درباره اون مجسمه و امنیت خونه. این دیگه صرفاً زرنگ بودن نیست، یه سابقه ای پشتشه
۲ ساعت پیشمریم
0من دو پارت قبل گفتم شاید رادان دلوین رو با نقشه به اون اتاق کشونده تا مهر اردوان رو ببینه چون دلوین با اون دختره که مستخدم اون خونس تو شرکت آشنا شده، داخل این پارت هم اردوان گفت از قصد اعصاب منو خرد میکنن تا لت و پارشون کنم بعد به مهبد گفت اینکه دلوین بره راحت مجسمه رو برداره اتفاقی نیست
۲ ساعت پیشمریم
0۵۰ درصد میگم اون اردوان نبود بخاطر بعضی رفتاراش و این نقشه و ۵۰ درصد میگم اون اردوان بود بخاطر اینکه به حرف های دلوین واکنش عجیبی داشت
۲ ساعت پیشBina
0برگشته به دلوبن میگه مگه حفاظ نداشت؟ خب میدونسته شرابط نگهداری از اون مجسمه چه طوریه که اینو میگه😔
۲ ساعت پیشمریم
0اره ولی حرفاش یا مهبد نشون میده از هیچی خبر نداره
۱ ساعت پیشالینا
0من رو اون ۵۰ درصدی که میگه طرف اردوانه شرط میبندم
۲ ساعت پیشمریم
0گند اردوان داره در میاد یعنی
۱ ساعت پیشمریم
0اردوان گفت مگه حفاظ نداشت 😬
۲ ساعت پیشفائزه(زن صابر)
0به خدا که مو به تنمم سخ شد💀💀😐
۲ ساعت پیشمریم
0اردوان مارموز
۱ ساعت پیشفائزه(زن صابر)
0من جایدلوین بودم اون حرفو میشنیدم دهنشو سرویس میکردم ک چراهمچین چیزی گفت
۱ ساعت پیشمریم
0میخواست سرویس کنه ولی جرعتشو نداشت😂😂 حالا بعد از حرفای اردوان دلوینو با خودش گفت الکی بهش تهمت زدم
۱ ساعت پیشالینا
0و یه قیمه دیگه بریزم تو ماست اینکه مهسان هم شاید پاش به این قضیه باز بشه مثلا با دشمن همکاری کنه صرفا دلوینو نویانو از برادرو اردان دور کن🙏😁
۲ ساعت پیشیلدا
0از این یکی قیمه ات که تو ماستا ریختی بیشتر خوشم اومد😂👌
۲ ساعت پیشالینا
0خب خوبه خداروشکر😂🥲عجیبه بچه ها امشب نیستن حنانه و مردمخفی و سعیده نیستن
۲ ساعت پیششکیلا
0یعنی چی حفاظ داشت؟ اردوان لعنتی تو از کجا خبدداشتی مجسمه لعنای حفاط داشت؟😑هی میگم مجسمه مال اردوانه اون مهر لعنتی هم مال خودشه هی بگید نه خب عا بیا😐
۲ ساعت پیشسارا(منشی کیانا)
0بچه ها به یه چیز دقت کردین که مهبد برگشت به اردوان گفت نمیخوام قضیه رو شخصی کنم؟ یعنی ممکنه ربطی به خودشون داشته باشه🫠مثلا ممکنه پای بابای مهبد هم وسط باشه چون اون بیمارستان مال اوناست و اردوان هم گفت اینجا دست خونواده منه و دستم بازه
۳ ساعت پیشمریم
0برگشت گفت نمیخوام بهت تهمت بزنم یعنی چی
۲ ساعت پیشسارا(منشی کیانا)
0منم بحثم سر همون دیالوگای عجیبشون بود انگار دارن راجب یکی از خودشون حرف مبزنن😐
۲ ساعت پیشمریم
0من حس کردم منظورش این بود نمیخوام به داداشت تهمت بزنم
۲ ساعت پیشمریم
0عجب پارتی بود مخصوصا اخرش
۲ ساعت پیشستایش
0اخرش دیگه هم دارک شد هم احساسی
۲ ساعت پیشمریم
0هم ما گیج تر شدیم😂
۲ ساعت پیشسارا(منشی کیانا)
0منم اخرش ذهنم درگیر شد یعنی با خودش میبرتش؟😂💔
۲ ساعت پیشمریم
0یعنی دلوین میفهمه چشم آبی و اردوان همو میشناسن؟
۲ ساعت پیشسارا(منشی کیاتا)
0عکس جدید اردون خیلی به شخصیتش میاد واقعا پر ابهت و جدی و اخمالوهه اما یه چیزی که سخت میخوام باورش کنم اینه که هربار دلوین اسم مردچشم ابی میاوراردوان یه جوری میشد یاوقتی گفت که هر مردی با شونه های پهن ک ببینم میتونم تشخیص بدم اردوانه یا نه دیدید که نگاهش تغییر کرد اقا احتمالا اون شب خودش پشت فرمون بو
۳ ساعت پیشمریم
0چشم آبی رو که حتما میشناسه ولی حرفاش جوری بود که اون اردوان نبوده، رفتارش ولی میگفت اون اردوان بوده، انگار داشت از مهبد چیزی رو پنهون میکرد
۲ ساعت پیشZahra
1اردوان بدبخت هنوز نمی خواد باور کنه که دلوین به خونه مرد چشم ابی (که هنوز معلوم نیست مرد مخفیه یا داداش مردمخفی) دستبرد زده. ولی دلوین جون همش اب سرد می ریزه رو این بدبخت با حرفاش 🤣🤣
۳ ساعت پیشسارا(منشی کیانا)
0اره😂هی میخواست باور نکنه و جدی نباشه یه ادرس جدید از چشم ابی میداد اون عصبی تر میشد😂
۲ ساعت پیشسارا ۸
0پر از نکته بود این پارت و همینطور پر از حس استرس و قشنگ🥲اردوان عاشق بشه خبلی قشنگ مبشه
۳ ساعت پیشZahra
0دیالوگ هایی که بین اردوان و مهبد در مورد اینکه کی انقدر جرعت داره این حجم از مواد رو داشته باشه خیلی کلا اشنا بود من حس می کنم منظورشون بابای اردوانه چون همیشه می خواستم در مورد بابای اردوان صحبت کنن سعی می کردم اسمش رو صدا نکنن
۳ ساعت پیشساتی
0من خیلی دوست داشتم که دلوین با وجود تمام ترسی که از اردوان داشت، وقتی حرف از رفتن اردوان شد گفت مگه تو نگفتی همیشه کنارمی؟ یعنی خودش هم به حضورش وابسته شده ولی هنوز اسم این وابستگی رو نمیدونه🥺
۳ ساعت پیشفائزه(زن صابر(
1اون حرکت اردوان که کتو دوباره روی شونه دلوین انداخ اونم جلو مهسان خیلی حرکت خفنی بود😎🤌
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

الینا
0بچه ها بذارید یه خورده قیمه هارو بریزم تو ماستا حسم میگه مهبد بااون جمله که نمیخوام بهت تهمت بزنم داداش به یه کسی از اردوان اشاره میزد مثلا داداشش💀یا بهتر بگم مردمخفی