لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 61
گربه سفید رو روی جعبه گذاشتم و به سمت خونه اردوان راه افتادم. لبخند گنده ای روی لبام نشست. _چه طور میشه اردوان از یه سگ سیاه، زشت وحشی خوشش میاد اون وقت عاشق تو نشه؟...محاله...شک ندارم عین من حسابی عاشقت میشه. کلید رو توی قفل چرخوندم و در حیاط رو باز کردم. با پا در حیاط رو بستم و به سمت خونه رفتم...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 62
توی چشماش دنبال نشونه می گشتم. اون خشم اولیه، حالا به چیزی نرم تر تبدیل شده بود. مثل گرگی که برای اولین بار طعم نوازش رو میچشید، نمی دونست باید گاز بگیره یا لیس بزنه. _اردوان اسمش رو زمزمه وار به زبون آوردم. انگار اسمش رو برای اولین بار صدا میزنم. دستم از قفسه سینهش بالا رفت تا به گونهش رسید...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 63
((هشدار:این پارت حاوی صحنه های دلخراش و همین طور نه چندان جالب است)) خواستم نوازشش کنم یکهو مرد، برفی رو عقب کشید و با اخم بهم نگاه کرد. اردوان با دیدن رفتار خشن و بد مرد، یه قدم جلو اومد و من رو کمی عقب تر کشید و به سمت خودش برد. مرد_این خانوم حق نداره به گربه من نزدیک بشه...حق نداره پاش رو از ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 64
صدای جیغ های الیزا هنوز توی حیاط می پیچید. جیغ هایی که شبیه یه آدم نرمال نبود... جیغ هایی که بریده و از جایی خیلی عمیق تر از گلو برخواسته می شد. مرد مخفی اسلحه به دست، بدون اینکه آماده شلیک باشه انگار فقط یه وسیله عادی تو دستش باشه به سمت الیزا رفت. قدماش آروم بود؛ بیش از حد آروم. هر قدم دقیق،...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 65
............زمان حال............. .....دو هفته بعد..... بوی شیر گرم توی فضا پیچیده بود؛ عادتی که شاید از گذشته تا الان تغییری نکرده بود. دیگه خبری از بوی خون یا حتی صدای تیر نبود؛ فقط بخار آرومی که از لیوان بالا می رفت و صدای قل قل خفهای که انگار می خواست من رو گول بزنه به گوش می رسید. روی صن...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 66
صابر_خوب میدونم تنها کسی که حق داره تو رو ادب کنه خود شخص ارباب این عمارته اما این رو خوب بدون که اگه پا روی دمم بذاری بلایی سرت میارم که آرزو کنی کاش هیچ وقت با من آشنا نمیشدی. _همین الانم آرزوم همینه...من نمیذارم خون یه بی گناه ریخته بشه. صابر_کسی که جایگزین اون مرد شده بی گناه نیست، یه خیانت ک...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 67
صداش رو میشنیدم که آروم صدام میزد اما نمی تونستم جواب بدم یا حتی بگم صدات واضح نمیرسه. بوی آشنایی توی بینیم پیچید. بویی که باعث شد از خود بی خود بشم و عین یه مسکن دردم رو تسکین بده. ناخواسته سرم رو روی بازوش گذاشتم و همچنان چشمام رو روی هم بستم. میدونستم جام امنه... تو بغلش... بین بازوهاش. لرز...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 68
پسره بهم نزدیک تر شد که باعث شد من کمی خودم رو ازش فاصله بدم. همچنان پول هام رو دسته می کردم و داخل کیف مشکی رنگی که کنارم بود می ذاشتم. پسره با پرویی دستش رو جلو آورد و به آرومی روی پام گذاشت. پسره_چه قدر بیخیال...از این بطری ها به منم میدی؟پولش رو بعداً میدم، قول میدم! پول هام رو داخل کیفم گذا...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 69
اردوان_آخرین باری که گفتی می تونی، توی آشپزخونه سه تا ناپلئون خوردی و بعدش... با حرص حرفش رو قطع کردم و رو به فروشنده غریدم: _آقا همون چهار تا رو لطف کنید. فروشنده که معلوم بود گیج شده به اردوان نگاهی انداخت. فروشنده_بالاخره دو تا یا چهار تا؟ اردوان با سر بهم اشاره کرد و رو به فروشنده گفت: اردوان...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 70
صدای خندههام جو ساکت اطرافمون رو حسابی پر کرده بود. خندههایی که از یه جای عمیق و تاریک، از سر غم پنهون شده درونم بیرون میومد. خندهای که غمش قلبم رو سوزوند. واقعا فکر کردی به خاطر خودت نگرانه؟ اون یه مرد غد و مغروره که تنهایی هم میمیره؛ بعد تو فکر کردی دلش برای تو لرزیده؟ دختر سر به هوا و احمق...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 71
با دیدن مهنا لبخند عمیقی روی لب هام نشست. از این که مهسان نیومده بود خیلی خوشحال شدم. خوبه پس قراره امشب بهم خوش بگذره. تو همین فکر ها بودم که یکهو در عقب ماشین مهبد باز شد. با دیدن نویان چشم هام گرد شد. خشکم زد. نویان این جا چی کار می کرد؟!!! بازار سلام و احوال پرسی بین بچه ها گرم شد. پسر ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 72
✨️نویان✨ صدای صفحه کیبوردم با آهنگی که داخل رستوران در حال پخش بود ترکیب شد. با یه لبخند کوچولو، در حالی که موبایلم رو بین گوش و شونهم نگه داشته بودم مشغول ثبت سفارش مشتری شدم. دو نفر بودن اما به اندازه ده نفر غذا و دسر سفارش دادند. انگار از قحطی برگشتن. خب تمومش کنید بابا دارم با دوست پسرم حر...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 73
_منو دوست نداشته باش مهبد...من بیش از حد فکر می کنم، چون آسیب دیدم...این میتونه به مرور زمان تو رو آزار بده. مهبد_پس منم بیش از حد برات توضیح میدم تا هم تو خوب بشی هم من آزار نبینم خوبه؟ ته قلبم از این حرفش ضعف رفت. یه ضعف شیرین... طوری که باعث شد حسابی گشنم بشه. همون لحظه دسر مورد علاقه من که ...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 74
✨️دلوین✨ هوا سرد بود...خیلی خیلی سرد. وقتی از تاکسی پیاده شدم باد تیزی صورتم رو خراش داد. دکمه کتم رو محکم تر بستم. _ساطور دیدی؟نه اینایی که گوشت گاو توی قصابی باهاش تیکه تیکه می کنن...از اون ها که حتی استخون هم خورد می کنه...توی خونه اردوان یکی هست...همون رو بر می دارم میام بالا سرت تیکه تیکهت...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 75
مثلا لزومی نداره الان، وقتی وارد خونه شدم برای اردوان توضیح بدم که کجا بودم و چی کار کردم؛ حتی نیازی نیست توضیح بدم که همین امشب، در عرض نیم ساعت، سی تومن کاسبی کردم. سریع کلید توی در انداختم و وارد خونه شدم. همون لحظه صدای پارس مورفی که به سمتم دوید باعث شد با حرص بهش نگاه کنم. همین رو کم داشتم...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 76
از این حرف اردوان زدم زیر خنده که باعث شد اردوان نگاهش سرد تر و همین طور اخماش بیشتر تو هم بره. _واقعا فکر کردی دارم با یه پسر حرف می زنم؟اونم کی دوست پسر؟خواستم دستام رو بالا ببرم و یه آرزو بکنم اما خدا گفت تو خودت همون آرزویی که بقیه با دست های لرزون از من می خوان...از تو چه پنهون بهم گفت تو خو...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 77
عین دیوونه ها چنگی به بازوش کشیدم و محکم دنبال خودم، به سمت اتاقش کشوندم. _نمی ذارم جایی بری...بیا میریم توی اتاقت در رو هم قفل می کنیم...مورفی اگه نمی خوایی بمیری تو هم بیا...زود باش وارد اتاق اردوان که ته سالن بود شدیم. مورفی هم از کنار پام رد شد و وارد اتاق شد. در رو سریع بستم قفلش کردم بعد ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 78
ترجیح دادم بیشتر از این سوال نپرسم و این بحث رو که از همون ابتدا بازندهش مشخص بود بیشتر از این کش ندم. خواستم از کنارش رد بشم که با جمله عجیبش باعث شد با تعجب به سمتش برگردم. مرد مخفی_لباس مناسب بپوش. _منظورت چیه؟لباسم چشه؟ مرد مخفی_برای بیرون مناسب نیست. _مگه قراره جایی برم؟...وایسا ببینم تو ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 79
_اشتباه می کنی...تو اون موقع هم خود خواه و زورگو بودی. مرد مخفی_اما قبول داری که به زور گویی الان نبودم، بودم؟ ظالم تر از الان نبودم، بودم؟ داد میزدم اما خون کسی روی زمین نمی ریخت، می ریخت؟ عصبی می شدم اما چیزی خورد نمی شد، می شد؟ حرف بزن دلــــــــــــــویــــــــــــــــــــــن با دادی که کشید ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 80
با غم، خیره به خیابون های شهر خواستم تو فکر گذشته فرو برم که یکهو با به حرف اومدن راننده که مشخص بود با هندزفری توی گوشش در حال صحبت کردنه نفسم بند اومد. _ دلویس چه طوره؟... من فعلا پشت فرمونم و کار دارم؛ رئیسم با مرخصیم موافقت نکرد... برات پول می زنم یه عروسک بزرگ براش بخر... خیلی خب عکسش رو بر...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
