لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 101
مهنا_ من خوبم اردوان یکم دیگه پیشت می مونیم بعد می ریم. همون لحظه در اتاق به شدت باز شد. مهسان با هولی وارد اتاق شد. با دیدنش چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و پوفی کشیدم. ای بابا، همین رو کم داشتیم. مهسان_ اردوان؟!! مهسان سریع به سمت اردوان اومد. هول هولکی مشغول نگاه کردن به اون تلویزیون کوفتی و ...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 102
بین گریههام خندیدم. خنده های تلخ و شکننده که بیشتر شبیه زهرخند بود چون نمی خواستم اردوان پی به درد درونم ببره. اردوان لحظهای مکث کرد. انگار می خواست مطمئن بشه اشتباه نشنیده اما بعد با حرکتی آروم و مردونه که مختص به خودش بود دستش رو پشت سرم گذاشت. انگار می دونست دقیقا می خواد چی کار کنه و چه ط...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 103
بعد در حالی که به اطراف اشاره می زدم، با صورتی بی احساس و چشم هایی که از شدت خشم کنترل شده درونم می سوخت؛ گفتم: _ خونه بودی، ها؟... استراحت می کردی؟ مهنا_ بهراد، ببین مجبور بودم بهت دروغ بگم... نگران بودم کنار مهبد باشی... به برادرم قول دادم خونه بمونم و استراحت کنم اما یواشکی اومدم سر کلاس. _ ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 104
بخار از قهوهم بالا می رفت و عطر تلخش قاطی هوای خنک کافه شد. مهنا هنوز لبخند رو لبش بود، جرعهای از نوشیدنیش خورد و سری به نشونه تایید مزه مطلوبش داد. گارسون که عقب کشید و رفت، مهنا روی صندلی نیم خیز شد. چشمک زنان به سمتم برگشت و با لحنی بامزه و شیطون گفت: مهنا_ فکرش رو کن یه روز اردوان کلید ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 105
مرد مخفی_ می خوایی جای خالیش رو پر کنی؟ منظورش رو از این حرف گرفتم. حتی نفس هامم توی سینه حبس شد اما نباید مقابلش کم میاوردم. _ نه... من آدم کش نیستم. مرد مخفی_ همه هستن... فقط بعضی ها هنوز بهانهای برای کشتن پیدا نکردند. پوزخند تلخی روی لب هاش نشست. مرد مخفی_ یا حتی میشه گفت هنوز جراتش رو به د...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 106
لبخندی کج و کوله روی لبم نشست. هم از حرص، هم از هیجانِ این که بالاخره یه کاری دست و پا کنم که تهش یا پول داشته باشه یا حداقل یه خاطره خفن. که خب انگار... تمام بدبختی های من احمق، از همین فکر شروع شد. یه طورایی استارت همه بدبختی ها و تغییر کردن زندگیم و همین طور درگیر شدن با آدم هایی که نمی ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 107
همون لحظه یه صدای آشنا به گوشم رسید که باعث شد با پشت دست اشک هام رو پاک کنم تا به سمت صدا برگردم ببینم کیه. پسره_ رادان داری بد می کنی... می خوایی بازم من رو بفرستی رد کارم که من رو بپیچونی نفهمم داری چی کار می کنی آره؟ رادان_ برو تا حراست رو صدا نزدم. پسره_ می خوایی حراست رو صدا بزنی که من رو ب...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 108
نگاه کنجکاوم روی پوشه مقابل دستش بود به خاطر همین بیشتر از این نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع پرسیدم: _ اون چیه آقای پیشتاز؟ برای منه؟ احتشام این بار بهم نگاه نکرد فقط نگاهش روی پوشه مقابلش بود. احتشام_ سوال بهتر اینه که تو واقعا می خوایی بدونی این تو چیه یا نه. بعد سرش رو بلند کرد و چشم هایی ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 109
.......... ( یه ساعت بعد ) ........... همین که وارد خونه شدم و در رو بستم آه بلندی کشیدم. روز کاری مثل یک مشت گره خورده روی سرم کوبیده شد ولی دیدن سکوت و خلوت خونه همیشه کمی تسکینم می داد. یعنی میشه یه روز منم یه همچین خونهای بخرم؟ هنوز بند کفش هام رو کامل باز نکرده بودم که مورفی پارسی کرد. ان...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 110
_ هر چی قورتش می دادم می گفتم این مزهش فرق می کنه بعد گفتم شاید به خاطر خستگی خودم یا موندنش توی یخچاله... اردوان یعنی الان من اندازه تو درشت میشم؟ از همین الان دارم حس می کنم عضله هام داره باد می کنه... باور کن راست میگم. اردوان نفسش رو حرص مانند بیرون داد اما من همچنان منتظر پاسخگو بودن آقای...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 111
بهراد با یه حرکت کوچیک خامه روی پودینگ رو که مثل مغز تزئین کرده بود کمی تکون داد تا حس ترسناک تری به خودش بگیره. اردوان پیشونیش رو آروم فشار داد. اردوان_ به خدا که دیوونه خونه است... با غذای عادی که آدم ها می خورن چه مشکلی دارید؟... این چه مسخره بازیه آخه. مهنا_ ای بابا پسر عمو جان چرا این همه ض...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 112
اردوان_ به خاطر یه بازی مسخره ببین با خودت چی کار کردی... دلوین کجاست؟ بهراد_ نمی دونم آقا گرگه... تو باید پیداش کنی. اردوان با لحن سرد و محکمی جواب داد: اردوان_ من که می دونم رفته توی کمد آذوقه قایم شده... شک ندارم عقلش تا همین حد میرسه. بهراد_ نه بابا اون جا نیست... من که ندیدمش... برو اون یکی...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 113
سرم رو حتی بلند نکردم؛ برگه هام رو جوری جا به جا می کردم که انگار وسط امضای قرارداد میلیاردی با خارج از کشور هستم. یعنی اگه یکی از بیرون این صحنه رو می دید قسم می خورد من دارم دنیا رو می چرخونم. اما برای نشون دادن این که سرم شلوغه و بعضی ها باید شعور داشته باشن کوتاه بیان و این بحث مزخرف ر...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 114
بهراد_ در عوض به تو سپردمش که خوب مراقبش باشی و یه چیز هایی از رفتار هاش رو با رفتار های خودت تغییر بدی... مکالمه هامون رو که یادته؟ _ بله صدای خورد شدن استخون های کمرت وقتی فهمیدم من رو توی چه بازی مسخره ای انداختی هم خوب یادمه. بهراد_ داداش یه تکون عجیب بهم دادی باعث شد مهره کمرم صدا بده... ول...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 115
_ و مهبد؟ بهراد_ مهبد امنیتش توسط من تضمین شدهس اون اصلا نقشی توی این کار ها نداره اردوان... پس نگران نباش... خیالت تخت. نیم نگاهی بهش انداختم و رومو ازش گرفتم. من و بهراد از همون بچگی عین دو تا داداش بودیم. حتی مهبد هم وقتی به جمعمون اضافه شد لقب سه تفنگدار بهمون دادند. همیشه بقیه پسر های فام...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 116
دلوین_ مرتیکه پرو داره به من گیر میده... بدبخت من اگه نباشم تو می تونی باشگاهت رو سر پا نگه داری؟... چهار تا احمق مثل تو که پولشون باد آورده است این ها رو پرو می کنن... آخه ســـــــــی تـــــــومـــــــــن؟ _ درست حرف بزن هی هیچی نمیگم... صدات رو بیار پایین... قرار ما این بود شرط رو ببازی یه ماه ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 117
وارد اتاقم شدم. دلوین در حالی که موبایلش توی دستش بود و موبایل منم نزدیک موبایل خودش گرفته بود؛ در حال خوردن شیرینی بود. با دیدنم سریع بلند شد و تند تند شیرینی داخل دهنش رو قورت داد و با نگرانی گفت: دلوین_ ازم عصبانی نباش باور کن وسط یه کار خیلی مهم بودم... قضیه همین پیجیه که بهت گفتم... یه مشت...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 118
با لحن آروم در حالی که مخاطبم مورفی بود گفتم: _ مورفی به نظرت سکوت و آرامش خونه طبیعیه؟ یا باید نگران باشیم؟ مورفی در حالی که سرش رو از روی تشک بر می داشت بهم نگاه کرد. انگار با چشم هاش بهم می گفت: " اصلا این قضیه طبیعی نیست بهتره یه کاری بکنی " با مورفی هم عقیده بودم به خاطر همین کتابم رو کلا...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 119
( هشدار: این پارت حاوی صحنه های دلخراش و نه چندان انسانی می باشد ) صدای شوخی های بهراد که سر به سر نویان می ذاشت باعث می شد نویان بیشتر سرش رو توی یقهش پنهون کنه. آخرش دلوین یه پس کله ای جانانه به بهراد زد که باعث شد به معنی واقعی دلم خنک بشه. جدا از این حرف ها، حس عجیبی مثل خوشحالی درونم ن...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 120
نگاهم روی تاریکی انتهای سالن موند و بعد، خیلی آهسته سرم رو چرخوندم و به سمت بخش دیگری از زیرزمینی برگشتم. به سمت اصل کاری. جایی که مسئلهی واقعی منتظر بود. نور کم جون و ضعیف اون طرف سالن فقط تا جایی می رسید که لازم بود ببینم نه بیشتر. هیچ وقت بیشتر از نیاز نمی بینم شاید چون حواسم خیلی قوی تر ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
