لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 81
اردوان_ واقعا بیست و نه سالم شد؟ _ آره یه سال دیگه وارد دهه سی سالگی میشی که قطع به یقین بد اخلاق تر و عصبی تر میشی. بهراد_ به خاطر همین مغز جنابعالی از فسیل به نفت تبدیل میشه...میشی مرد نفت مغز. اردوان_ خوب پشت دختر خالهت در اومدی. بهراد_ خب خواستم بفهمید که ما خونوادگی ایده های خوبی داریم... ا...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 82
نفسهام کوتاه شده بود؛ فقط چند قدم دیگه از در فاصله داشتم. فقط چند قدم تا از این خونه بیرون بزنم، قبل از این که کسی بفهمه حرف "دوستی که دم در منتظرمه" فقط یه بهونهست. سریع دستگیره در رو کشیدم و در رو تا نصفه باز کردم. با احتیاط و همین طور ترس، سرم رو از لای در عین یه گربه بیرون کشیدم و به اطراف ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 83
رادان به آرومی گوشه لبش رو خاروند بعد با لحن مردد پرسید: رادان_ اسلحه رو از کجا آورده بودی؟ نفسم برید. ترسیده بهش نگاه کردم. فکرش رو نمی کردم اون قضیه یادش مونده باشه و این طور مجبور باشم یه روز بابتش جواب پس بدم. _ اسلحه؟! رادان_ مال اردوان بود؟ مردد با ترس جواب دادم: _ مال... مال بهراد بود. راد...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 84
اردوان_ با طعنه صحبت نکن دلوین... می خوام باهات حرف بزنم. _ نمی خوام راجب اون قضیه چیزی بشنوم. اردوان_ هنوز از دستم ناراحتی ؟ سرد بهش نگاه کردم و با لحن تلخی جواب دادم: _ دیگه هیچی نمیتونه من رو ناراحت کنه اردوان چون تقریبا همه اتفاق ها افتاده... دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم. اردوان_ من خیلی وقت...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 85
رومو ازش گرفتم و با خشونت به سمت در ویلا رفتم. اون قدر رفتار هام خشمگین و عصبی بود که هیچ کنترلی روی قدم هام یا حتی حرکات بدنم نداشتم. همین که در رو باز کردم و وارد سالن شدم یکهو تو دل یه نفر فرو رفتم و بعدش صدای شکستن یه چیزی باعث شد به خودم بیام و بفهمم دارم عین یه اسب رم کرده بدون توجه به موان...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 86
_ تو رو خدا راه بیفت کاری نکن... تقصیر خودم بود... برای این که بتونم بیرون بیام یه دعوا راه انداختم... برو رادان تا بچه ها بیرون نیومدن. رادان_ دستشون بهت خورده باشه دلوین... _ به خدا دست هیچ کدومشون بهم نخورد... دیوونه شدی؟... چه طور دلشون میاد روی من دست بلند کنن؟... راه بیفت. رادان با عصبانیت ...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 87
رادان_ ولی کار مهبد نبود درسته؟ _ نه کار مهبد بیچاره نبود... کار یکی از پسر های دیگه بود که من رو حین دزدیدن شیرینی هایی که از آشپزخونه کش رفته بودم؛ دیده بود... اون کثافت من رو تعقیب کرده بود تا بفهمه اون شیرینی ها رو کجا میبرم و وقتی فهمیده بود ته باغ با دختر ها توی کلبه کوچولویی هستیم به بقیه ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 88
آره... مرد مخفی هیچ وقت طعم ترس رو نچشیده بود اما الان انگار توی هر ثانیه از تشنج من، بار ها و بار ها این حس رو تجربه کرده بود. اون چهرهی همیشه سرد و مغرور، اون فک محکم، اون چشم هایی که عادت داشتن دنیا رو از بالا نگاه کنن حالا انگار شکسته بود. ابروهاش به هم گره خورده بودند؛ البته نه از خشم بلکه...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 89
جرات نداشتم تکون بخورم چون می ترسیدم بیدار بشه و ازم حساب پس بگیره. هم به خاطر جنجالی که صبح راه انداختم و هم به خاطر بلایی که عصر سرم اومد. وای راستی چی سر اون راننده بیچاره آوردن؟ نکنه کشته باشنش؟ من واقعا تشنج کردم؟ تشنج چه طوریه؟ یعنی چی کار کردم؟ چه طوری شد خوب شدم؟ یعنی باز بهم آمپول زدن؟ م...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 90
همون لحظه به سمت در دویدم و توی یه حرکت آنی بدون این که به بعدش فکر بکنم در رو باز کردم و از اتاق جستم بیرون. همین که از در بیرون اومدم با تمام توانم به سمت سالن دویدم و پشت یکی از مبل ها قایم شدم. زانوهام رو توی بغلم گرفتم و از شدت ترس لرزیدم. همون لحظه صدای یه مرد باعث شد وحشت زده سرم رو بالا ب...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 91
به سمت کسی که در اتاق رو باز کرده بود برگشتم. با دیدن مرد مخفی چشم هام گرد شد. مرد مخفی با دیدن دست بالا رفته صابر کم کم اخماش تو هم رفت و با لحن محکمی داد زد: مرد مخفی_ هیچ معلومه داری چه غلطی می کنی؟ تو این جا چی کار می کنی؟ با توام صابر. صابر دستش پایین اومد و با نفرت بهم خیره شد منم با بی رح...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 92
مرد مخفی چشماش رو ریز کرد و با لحن بدی ادامه داد: مرد مخفی_ پارازیت سیاه غلام دم خونه بابات بود؟ _ اسم بابای من رو نیار. مرد مخفی_ چرا؟ سخته بفهمی که بابات چه طوری کشته شد؟ بهت یاد آوری میشه که دور و برت رو کیا گرفته بودن و با کیا بزرگ شدی؟ چشمام رو روی هم بستم که یکهو با نعره ترسناکی که کشید لرز...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 93
مرد مخفی یه دستش رو به سمت من دراز کرد و بهم اشاره زد، بعد دوباره دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و سرد به اردوان نگاه کرد. مرد مخفی_ مثلا اون دختره که اون جا ایستاده و عین یه دارایی بهش نگاه می کنی مورد ظلم زیادی قرار گرفته... به خصوص از طرف دادمهر ها. اردوان پوزخندی زد و دست به سینه مقابل مرد مخ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 94
حیاط اردوان دو تا باغ داشت. یکی حیاط جلویی که یه بهشت کنترل شده با گل های رنگارنگ که اون قدر بی عیب و نقص چیده شده بودند که انگار هر کدوم جایگاهشون رو می دونستند که کجا با چه ترکیب رنگی رشد بکنند. باغ پر از گل های رنگارنگ بهاری لاله، سنبل و اطلسی که با نظمی طبیعی و دل نشین کنار هم رشد کرده بود...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 95
از خجالت سرم رو پایین انداختم. حتی دیگه پاستیل های داخل دهنم رو نمی جویدم. همهش رو گوشه لپم چپونده بودم و بی حرکت مقابل اردوان با سری افتاده ایستاده بودم. اردوان با ظرف پاستیل در دست، مثل یه قاضی که بالاخره مدرک جرم رو پیدا کرده مقابلم ایستاد. نگاهش اون قدر سنگین بود که احساس کردم دارم زیر با...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 96
با تخسی جواب دادم: _ احمق خودتی اردوان_ آره خب منم که رفتم آشغال ها رو توی مایکروفر گذاشتم. _ اونها آشغال نبودند... خوراکی های یخ زده من بود که گذاشتم توی مایکروفر یخش باز بشه چون گشنم بود. اردوان_ کدوم آدم عاقلی کنسرو تن ماهی رو توی مایکروویو میذاره؟ اونم با اون درجه حرارتی که تو براش تنظیم ک...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 97
اردوان_ آررررررررررررررررره منم بد تر از خودش نعره کشیدم: _ آرررررررررررررررررررررررررررررره اردوان کمر راست کرد. با خشم به سمتم برگشت: اردوان_ منم همین رو گفتم. _ چیزی که گفتم، همونی که گفتم. اردوان_ داری با کلمات بازی می کنی؟ می خوایی دندون هات رو تو دهنت خورد کنم تا نتونی حرف بزنی؟ انگار خود ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 98
ناگهان صندلی مرد مخفی با صدای وحشتناکی به عقب کشیده شد و بعد بلند شد. نترسیدم... حتی لرزشی هم توی تنم ننشست... این مدت انقدر چیز های عجیب و ترسناک سرم اومده بود که حالا خشم یه قاتل روانی من رو از جا نمی پروند. به سمتم اومد. یه دستش رو روی لبه میز و اون یکی دستش رو روی تاج صندلیم قرار داد. کمی به ...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 99
_ خوبه... چون منم دقیقا در تلاش این بودم تا نکشمت بچه پرو. اردوان با بی خیالی یه پاشو روی اون یکی انداخت. روشو ازم گرفت و به باغ رو به روش خیره شد. با لحن بی تفاوتی جواب داد: اردوان_ تلاش های هر دومون قابل تقدیره. کمی از چایم خوردم. اردوان هم دستش رو سمت کاستر برد و یکم ازش خورد. یه لحظه صور...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 100
....... چند ساعت بعد ........ بدون این که متوجه باشم، مثل یه بچهٔ ترسیده تو بغل مهنا می لرزیدم. مهنا محکم من رو به خودش چسبونده بود، آروم دستاش رو روی سرم کشید ولی من حتی نمی تونستم گریه کنم. فکر اردوان... فکر این که چیزیش بشه داشت دیوونهم می کرد. توی ذهنم مدام تصویر اون لحظه تکرار می شد. صو...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
