لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 201 تا 213
تعداد کل پارت های منتشر شده : 213
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 201
_ مرکاد یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟ مرکاد_ تا حالا بهت دروغ گفتم؟ _ نه ولی... بگذریم... حال اردوان خوبه؟ مرکاد خشکش زد. در حالیکه توی کابینت دنبال چیزی می گشت قدش رو راست کرد و به سمتم برگشت. مرکاد_ اردوان؟ _ آره... حالش خوبه یا باز بلایی سرش آوردی؟ مرکاد_ خبر ندارم. _ بهراد چی؟... شنیدم خیلی بد...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 202
اخم هام عمیق تر شد. نگاهم رو از ماشین نگرفتم. کوچه به اون بزرگی این احمق چرا باید درست همینجا، اینقدر نزدیک به ما وایسه؟ دختره هنوز دستش دور بازوی من بود و من حالا فهمیدم منظورش از اون حرف ها چی بود. همونطور که با نگاه سنگینی به ماشین مقابلم خیره شده بودم، به آرومی دست دختره رو از دور بازوم ب...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 203
_ بعد رفتم دانشگاه... رفتم افسری خوندم... اونجا تازه فهمیدم بعضی چیزا اسمش وابستگی نیست... اسمش علاقه است و بعضی علاقه ها از یه جایی به بعد تبدیل میشن به چیزی که نمیتونی نادیدهش بگیری. چشم های مهنا گرد شد و کمی هول کرد اما من نفسم رو با استرس بیرون دادم و سعی کردم همچنان آروم ادامه بدم و اجازه...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 204
همه چیز رو با دقت هم زدم و چند ثانیه به لیوان خیره موندم. خب... یا با این آشتی می کرد یا نمی کرد؛ در هر دو حالت، من تلاش خودم رو کردم. یکم شکر داخل هات چاکلت اردوان ریختم و همون لحظه که قاشق رو توی لیوان چرخوندم، چشم هام گرد شد. اوه... شکری که ریخته بودم شکر معمولی بود. یعنی دقیقاً همون چیزی ک...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 205
نمیدونم چقدر گذشت. شاید چند دقیقه، چند ساعت، شاید هم بیشتر. اونقدر درگیر فکر های خودم شده بودم که گذر زمان رو اصلاً نفهمیدم. اسم ها، حرف ها و چیز هایی که دلوین گفته بود، یکی یکی توی ذهنم بالا و پایین می شدن و هر بار که فکر می کردم بالاخره تونستم یه سرنخ از بینشون پیدا کنم، دوباره همه چیز به...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 206
دلوین_ اما من دلوین نیستم. نمیدونم اردوان چرا از جوابی که دلوین به کیاراد داده بود یه لحظه حالت نگاهش یه طوری شد اما بعد دستی به لب هاش کشید؛ انگار خنده اش گرفته بود. حسم می گفت این تغییر حالت اردوان صرفا به خاطر اون جواب نبوده انگار جواب دلوین، اردوان رو یاد یه چیز دیگه انداخته بود. کیاراد_ شای...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 207
اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که آقا جون و ماه پری با عجله خودشون رو به ما رسوندن. آقا جون حتی یه لحظه هم مکث نکرد. جلو اومد، اردوان رو کنار زد و خودش دستم رو گرفت. آقا جون_ بیا دخترم... آروم... آروم بابا جان. دیگه واقعاً پاهای من توان نگه داشتنم رو نداشتن. انگار تمام استخون های بدنم یه دفعه خ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 208
جرئت نکردم سرم رو بالا بیارم ببینم هنوز داره نگاهم می کنه یا نه فقط از سنگینی نگاهش روی صورتم مطمئن بودم که ظاهراً دسر، اون قدر ها هم نجات بخش نبوده. اردوان_ میتونه تصمیم خوبی باشه. بهراد مشکوک بهمون نگاه کرد. تیرداد_ خوش اومدی داداش اردوان. اردوان_ ممنون... خودت هم خوش اومدی. اردوان به جمع مل...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 209
در حالی که لبخندم رو حفظ کرده بودم خیره به اردوان، در جواب بهراد عرض کردم: _ چون اردوان داره نگاهمون می کنه. بهراد بالاخره سرش رو برگردوند و همون لحظه، انگار وسط یه جرم دستگیرش کرده باشن چشم هاش گرد شد. اردوان حالا مستقیم به بهراد نگاه می کرد. ابروهاش بیشتر توی هم گره خورده بود و نگاه سرد و سنگ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 210
_ داروین... تو دقیقاً از چی خبر داری؟ داروین پوفی کشید و جواب داد: داروین_ درستش می کنم... فعلا برای توضیح زوده. _ دلوین داره میره دیدنش... منظورم اینه که آرکا بهش پیشنهاد قرار حضوری داده و من نمی دونم این دختر با چه منطقی قبول کرده... واقعاً نمی دونم... انگار نه انگار ممکنه یه آدم خطرناک باشه....
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 211
آرمان با دیدن اوضاع بهم ریخته اتاقش پوفی کشید اما من نگاهم به دست خونی مهبد بود. آرمان_ اوف مهبد... اوووووف... خدا لعنتت کنه که امروز کمر همت بستی به خونه خراب کردن من. مهبد بدون توجه به آرمان رو به من اشاره زد و گفت: مهبد_ تقصیر تو نیست... تقصیر خودمه... من احمق اگه عین کبک سرم رو توی برف نمی کر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 212
_ خیر... من بهش علاقه ای ندارم فقط می خوام پیش من باشه و به کسی نزدیک نشه... همین... بذار پای خودخواهی و حسادتی که دارم. مرد لبخند مهربونی زد و سرش کمی کج شد. مرد_ همین حرفات معنی عشق رو میده. اهمی کردم و با اخم گفتم: _ بهتره از موضوع اصلی دور نشیم... تا اینجای مکالمهمون فهمیدم که تو هم می خوایی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 213
آرکا_ اون دختره تنها نیست... توی خونه اش با یه پسر دیگه زندگی می کنه. دستم خفیف روی مبل مشت شد اما خونسرد موندم تا ادامه حرفش رو بزنه. _ با کی زندگی می کنه؟ آرکا مکث کرد. مکثی که نشون می داد می خواد چیزی پنهون کنه و خب فکر نکنم اونقدری احمق باشه که بخواد یه همچین حرکتی بزنه. آرکا_ نمیدونم. با طعن...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
