لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 181 تا 196
تعداد کل پارت های منتشر شده : 196
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 181
سونا_ غلط کردم یه لحظه وایسا... سرعتم رو بیشتر کردم. صدای نفس های سونا پشت سرم بلندتر شد. سونا_ فرار کن فرامـــــــــرز... فهمید تو اتاقی... فرار کـــــــــــن. زنجیر رو توی دستم جا به جا کردم و داد زدم: _ بهتره برای اولین بار توی زندگیت، واقعاً سریع بدوی. همون لحظه در اتاق باز شد. فرامرز هنوز...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 182
انگشتم رو یکی یکی بالا آوردم و خیلی جدی شمردم: _ بیکاری؟ بخور... خوابت میاد؟ اول یه چیزی بخور... کلافه ای؟ میوه بخور... حوصلهت سر رفته؟ یه خوراکی بردار بخور... هیچ کاری نداری؟ برو یه چیزی درست کن، بعد بشین بخور. چند لحظه نگاهش کردم و با اخم ادامه دادم: _ خلاصه اگه دیدی نمیدونی با زندگیت چه غلط...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 183
ای بابا این مرتیکه دوباره لبخند زد. ای لبخند و کوفت... ای لبخندو درد. شیطونه میگه پاشم لیوان موکامو تو دهنش بکوبم تا هر چی پول، خرج لمینت و سفید کردن دندون هاش کرده حروم بشه. سهراب_ میدونم... اومدی درباره نویان حرف بزنی. قه قه ام از شدت باهوش بودن این بشر یه ذره موند بالا بره اما با قورت دادن آ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 184
با غم به اردوان که مقابل سهراب با خشم ایستاده بود خیره شدم. چرا به من چیزی نگفته بود؟ یعنی من نباید می فهمیدم؟ فکر می کرد مانعش میشم؟ حالا شاید مانعش می شدم اما برای این کارم دلیل داشتم... نمی خواستم یه دختر بدبخت بشه آخه زندگی با اردوان واقعا سخت بود :/ سرم رو پایین انداختم و چشم هام رو کوتاه...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 185
اردوان زیر چشمی نیم نگاهی بهم انداخت که باعث شد شدت خجالت کشیدنم بیشتر بشه. دلم می خواست در ماشین رو باز کنم خودم رو پرت کنم پایین. حتی دلم می خواست آب بشم برم کف ماشین تا دیگه اردوان نتونه با اون نگاه های زیر زیری منو مسخره کنه یا به روم بیاره که داشتم چیا بهش می گفتم. اردوان_ امروز شرکت نرفت...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 186
_ مثل عروسک میمونن. _ البته عروسک های زنده. به سمت صدا برگشتم. با دیدن مردی که روپوش سفید تنش بود و بهش می خورد دامپزشک باشه لبخندی زدم و بهش سلام دادم. انقدر محو سکوت و قشنگی های این جا شدم که اصلا یادم رفت این جا صاحب داره و من همین طور بی اجازه دارم حیوون ها رو بغل می گیرم و بوسشون می کنم. _...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 187
با صدای بلندی زدم زیر خنده اما بابا با لبخندی که بدجور اعلام می کرد " بین این سه تا عجب گیری افتادم " سری به نشونه تاسف تکون داد و از سینی که مهری جون آورده بود یه لیوان چای برای خودش برداشت و کمی مزه مزه کرد. مهسان_ احساس می کنم رفتار های بابا باعث شده بعضی ها زیادی اعتماد به نفس بگیرن نه مهبد؟...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 188
نفسم رو آروم بیرون دادم. دلم نمی خواد حتی تصورش کنم که چه بحث ها و اتفاقاتی خواهد افتاد. یکهو حرف های مهسان و مهبد تو ذهنم زنده شد. ماجرای دیشب چی بوده؟ دیشب یه چیزی شده که من ازش بی خبرم؟ باید سریع سر از قضیه در بیارم ببینم چی شده که مهسان رو این طوری آتیش زده. سریع به سمت کوله پشتیم رفتم. م...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 189
با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم. ابرو هام از روی تعجب و همین طور کمی نگرانی بالا پرید: _ چه طور؟ اردوان رئیس یه شرکت بزرگ توی حوزه... داروین_ ششش ششش ششش داری تند میری خانومی با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم و با استرس آب دهنم رو قورت دادم. داروین لبخند ریزه میزه معنی داری زد و گفت: داروین_ ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 190
فقط نیم ساعت از آشناییمون گذشته بود، اما کنار داروین احساس غریبی نداشتم. انگار سال هاست میشناختمش. کنارش لازم نبود برای هر کلمه ای که می گفتم حساب و کتاب کنم یا مدام مواظب باشم چیزی از دهنم نپره. باور کردنش شاید مسخره به نظر می رسید اما ته دلم حس می کردم داروین از اون آدم هایی نیست که از...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 191
_ وای نه... قلبم محکم کوبید. _ خدایا... این صدای بابام بود. بابای من داشت التماس می کرد. داشت از یکی می خواست از زندگیمون بیرون بره. و من... من هیچ وقت این مکالمه رو نشنیده بودم پس چرا الان داشتم صداش رو می شنیدم؟ چرا اصلا همچین خاطره ای یادم نمیاد؟ صدای بابا دوباره توی سرم پیچید. انگار دیوا...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 192
البرز_ مجبور میشی چی کار کنی؟ مچش رو محکم رها کردم. یه نگاه به اطراف انداختم؛ خوشبختانه کسی متوجه جدال بینمون نشده بود. دست به سینه مقابلش ایستادم و با حرص جواب دادم: _ هدفت از این مکالمه مسخره چیه؟ میخوایی به چی برسی؟ البرز_ از جسارتت خوشم اومد... معلومه واقعا چیزی برای از دست دادن نداری... یا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 193
صدای ضربان قلبش رو از اون فاصلهی نزدیک می شنیدم و هنوز از اتفاق چند لحظه قبل، ذهنم درست کار نمی کرد. رادان بدون اینکه چیزی بگه، منو در آغوشش نگه داشت و با قدم های بلند و مطمئن به سمت در خروجی رفت. _ را... دا... ن رادان_ جانم. صدا ها و تصویر ها یکی یکی جلوی چشمم نقش می بستن، اما ذهنم اون قد...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 194
رادان_ خوبه... حرف های جدید میشنوم... حتما توی ذهنت کلی به من بد و بیراه میگی نه؟ _ خب راسیتش رو بخوایی وقتی زیادی توی شرکت بهم سخت می گیری یه کوچولو... بقیه حرفم رو با دیدن نگاه عصبی رادان خوردم و به صندلیم عین یه دختر مودب تکیه دادم و کمربندم رو بستم. _ بستن کمربند ایمنی یکی از واجباته. رادان_ ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 195
اردوان بدون اینکه بهم نگاه کنه پرسید: اردوان_ چی؟ _ اینکه شرک دقیقاً همون جوری حرف میزنه که تو صبح ها با من حرف میزنی. اردوان این بار نگاهم کرد. از اون نگاه هایی که آدم حس می کنه باید جملهی بعدیش رو پس بگیره. اردوان_ ادامه بده... _ غول تنها، اخمو، توی مردابش تنها زندگی می کنه... از آدم ها...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 196
" اون قدر نزدیک که بوی نفسشون رو حس کنی... اون قدر نزدیک که اگه برگردی، باهاشون چشم تو چشم میشی. " یه موج سرد به خاطر جمله ای که اصلا به دروغ نمی خورد از پشت گردنم رد شد. _ واقعا دلوین هنوز فکر می کنی داری با یه بچه سر و کله میزنی؟ _ نمیدونم... اما... اما چه بچه باشه چه بزرگسال این جملهش خیلی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
