لیست کلیه پارتهای رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 179
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 1
پیشگفتاری بر آنچه که گریزی از آن نیست(توسط نویسنده): این داستان قرار نبود گفته شود چون همه چیز از یه اشتباه آغاز شد. روایتی کوتاه پیش از شروع کابوس و قبل از آنکه نامش ترس شود: در دنیایی پر از رازها و دروغها، جایی که سایهها بر دلها حکمرانی میکنند و هر لبخند، پشت پردهای از اندوه را پنهان...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 2
همون لحظه، دختری که کنار من نشسته بود با وحشت، درحالیکه صداش میلرزید با گریه داد زد: _پس مارو آزاد کنید بریم، چی از جونمون میخوایید در کسری از ثانیه صدای شلیک... جیغ و بعدش افتادن دختره باعث شد با وحشت چشمهام گرد بشه و زبونم بند بیاد. نگاهم فقط روی صورت خونیش نشست. تیر شلیک شده مستقیم توی پیش...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 3
مهسان_ازش ناراحت نشید کسی که سواد نداشته باشه بیشتر از این ازش انتظار نباید داشته باشید. نویان با این حرف مهسان ناراحت سرشو پایین انداخت. میدونستم منظور نویان چیز دیگه ایه و اصلا به بچه هایی که الان دوروبرش بودن اشاره ای نمیکنه اما خب از شواهد میشد فهمید بچه ها به خودشون گرفتن و ناراحت شدن. اما ...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 4
به یکباره مُهَنا که درحال خوردن چاییش بود، با شنیدن اسم اردوان، چایی پرید گلوش و به سرفه افتاد. بقیه هم با چشمهای گرد شده به سمت بهراد برگشتن. مهسان سریع واکنش نشون داد و گفت: مهسان_این مسخره بازیا چیه این چه حرفیه بهراد _برای اولین بار با دختر عموت موافقم...اصلا امکان نداره...در واقع زندگی ب...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 5
_بعضیا واقعا لیاقت خوبیرو ندارن...دلم برات سوخت...گفتم بدبختی، مهمون داری نمیتونی پذیرایی کنی بذار من کمکش کنم یه پولیم ازش میگیرم اما تو بیشعورتر نامردتر بی لیاقت تر و خیلی چیزای منفی دیگه ای که توی دنیا هست، هستی اونم با پسوند "تر"...نخیر با پسوند "ترین"...آره بهراد_ولم کن موهامو کندی ای بابا...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 6
بهراد با همون لباسها به سمت تختش رفت و دراز کشید. پتورو روی خودش کشید. منم دست به سینه به دیوار اتاقش تکیه زدم و به بدبختی جدیدم فکر میکردم. بهراد_نیاز به گفتن نیست، تو هر قدر بخوایی میتونی توی خونه من بمونی اما خودت بهتر میدونی حرف در میاد. مامان بزرگ هنوز همون ذهنیت قدیمی رو داره بفهمه دو ش...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 7
آهی کشیدم و سعی کردم اصلا به اون روزهای تلخ و شوم فکر نکنم. مادر بهراد که خاله بزرگتر من محسوب میشد یه مرد پولدار به خاستگاریش اومد. اولش خالهم به خاطر اختلاف طبقاتی راضی به این ازدواج نشد اما همون مرد اونقدر اومد و رفت تا آخرش خالهم زنش شد و الان بهترین زندگیرو داره. خاله و شوهرخالهم برا...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 8
توی همین فکرا بودم که یکهو چشمم به آکورای قرمز رنگی افتاد. حالا اون به جهنم. پورشه بغل دستش چی میگفت؟!! چشمهام چهارتا شد. یه لحظه چشمهامو مالیدم و دوباره به این صحنه نادر خیره شدم. باورم نمیشه. من که میدونستم اینا پولدارن ولی این صحنه یه درجه بالاتر از تصورم بود. عزممو جزم کردم و اینبار ب...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 9
_لطفا حداقل یه هفته بذار بمونم اردوان_منظورت دقیقا از موندن چیه؟ _هم خونهت باشم اردوان_چـــــــــــی؟؟؟!!!! با اون "چی" محکم و متعجبی که اردوان گفت شوک زده سرمو بالا آوردم بهش نگاه کردم. خاک به سرم چی گفتم مگه اینطوری واکنش نشون داد؟ اردوان_هیچ میفهمید چی دارید میگید؟یه هفته با یه پسر غریبه ه...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 10
با این حجم از تصمیمات خطیری که چون ابری تیره بر فراز وجودم سنگینی میکرد از جمله: "چگونه یه هفتهرو بدون تبدیل شدن به گونه ای از موجودات نیمه خیابونی سپری کنم" بالاخره به خودم نهیبی زدم: "بسه دیگه بهتره کارامو شروع کنم" اما سوال فلسفی وجودی این بود: "خب از کجا شروع کنم؟" مغز من که توی چنین م...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 11
با شنیدن صدای بازو بسته شدن در با خوشحالی از آشپزخونه بیرون اومدم و گفتم: _از کجا فهمیدی من عاشق جوجــــه...یا قمر بنـــــــــــی هــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــم با دیدن صحنه مقابلم چنگی به صورتم زدم و جیغ هیستریک مانندی کشیدم که باعث شد چشمهای اردوان گرد بشه. سگ سیاه گنده زشتش بلند بلن...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 12
_میتونستی بهم زنگ بزنی اردوان_چه جالب خودم عقلم به این موضوع نرسید...محض اطلاعتون خانوم دانشمند من شماره شمارو ندارم _راحت بگو شمارتو بهم بده دیگه چرا داری فیلم میایی؟چیه توی تهران اینطوری از دخترا شماره میگیرن؟ اردوان با حرص لباشو روی هم فشرد اما بعدش دوباره خونسرد به کاراش ادامه داد. منم با ...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 13
_همین فردا اردوان از خونه پاشو بذاره بیرون با ساطور تیکه تیکهاش میکنم بهراد_اون وقت اردوان هم با همون ساطور خیلی شیک و مجلسی به قطعات مساوی تقسیمت میکنه _غلط کرده، مگه تو مُردی؟...میایی حالشو میگیری بهراد دوباره خندید. خودمم خندم گرفته بود. توی خونه بهراد با قهوه ساز کار کرده بودم به خاطرهمین...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 14
به سمتش رفتم و با پرویی دستمو سمتش دراز کردم. _بده موبایلتو اردوان موبایلشو بی حرف از توی جیبش بیرون کشید و به سمتم گرفت. تند تند شمارمو وارد گوشیش کردم و بعد از سیو زدن، برای خودمم یه تک انداختم بعد بهش نگاه کردم. _بیا دیگه شمارمم داری...پس قبل از اینکه چیزی بخری به من زنگ بزن تا تایید یا ردش ک...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 15
چشمهای بیرمقم روی هم بسته بود اما مطمئن بودم تنها نیستم. دیوارها انگار چشم داشتن؛ ساکت اما هوشیار...مثل ناظرانی خاموش که حرکاتمو لحظهبهلحظه رصد میکردند. حتی تختی که به نرمی پر قو بود احساس میکردم قراره بهم خیانت کنه و از مسئولیتش شونه خالی کنه درنتیجه منو روی زمین سرد رها کنه. بعضی وقتها، خ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 16
به سمت دیوار شیشهای که سمت دیگه قرار داشت رفتم، این یکی رو به شرق باز میشد؛ جایی که دریا چهرهی متفاوتی داشت...دریا همون دریا بود اما آرومتر...انگار نفسشرو داخل سینه حبس کرده باشه و عمدا از حرکت سر باز بزنه. سطح دریا صاف نبود، اما تلاطمی هم نداشت؛ موجها کوتاه و محتاط پیش میآمدند، مثل فکرهای...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 17
با غم به سمت اون یکی دیوار شیشهای رفتم؛ جهتی که میتونست سمت غربی خونه یا حتی اطرافرو بهم نشون بده. انگار دنبال جایی بودم که خبری از دریا، صخره و همینطور ساحل نباشه. با چشمایی که همزمان از منظره مقابل و مغزم التماس میکرد، چشم گردوندم...باید یه چیزی از این منظره ها در بیارم...یه توجیه...یه دروغ ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 18
اینجا خونه نبود...اصلا شبیه خونه نبود...اینجا قلمرو هم نه، یه دژ بود...دژی پر از آدمهای مسلح، در حال آمادهباش دائمی...مثل اینکه هر لحظه قراره یه جنگ شروع بشه. اما جنگ با کی؟ این سوال ترس عمیق تری درونم نشوند. اگه اینهمه آمادگی وجود داره پس یعنی یه تهدید وجود داره یا تهدید هنوز تموم نشده...ای...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 19
حتی فکر برگشتن قلبم رو میلرزوند، اما کاری از دستم برنمیومد. چشمام روی هم بسته شد و با وحشت لرزیدم. درسته هنوز به سمتش برنگشته بودم اما میدونستم که ایستاده...نه نزدیک، نه دور...در فاصلهای که عمداً انتخاب شده بود. _یکم خوابت طولانی شد...فکر نمیکردم به این زودیا بیدار بشی. چشمامو محکمتر روی هم ب...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه - پارت 20
_خیلی وقته فراموشت کردم...نمیتونی زیاد منو اینجا نگه داری _فراموش کردی کی بودم؟نگران نباش؛یادآوری میکنم اما، نتیجهش میتونه تلخ باشه. همون لحظه دستی که مشت کرده بود محکم به شیشه مقابلم کوبیده شد. از شدت برخورد مشتش با دیوار شیشهای مقابلم هـــیـــن آرومی کشیدم و یه قدم از شیشه فاصله گرفتم اما هم...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
