لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 21
تا دید سد راهش شدم ایستاد و خشمگین دستشو اورد بالا آب دهنمو قورت دادم اما همچنان نگاه عصبانیمو از چشماش برنداشتم همینکه که اومد بزنه تو صورتم با صدایی که از پشت سرش شنید دستش چند سانتی متری صورتم متوقف شد - سردار گفت دختره کاریش نشه. شایان چند ثانیه عصبانی بهم زل زد و بعد دستشو مشت کرد و رفت ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 22
دوتایی تو چشمای هم خیره بودیم اون با خشم و عصبانیت من با لبخند بدجنسانه یهو دستشو از روی گردنم برداشت و عقب رفت. یه نفس عمیق بلند کشیدم و دستمو گذاشتم رو گردنم، همینکه دخترا خواستن بیان سمتم دستمو گرفتم سمتشون و با صدای گرفته ام مانعشون شدم. - خوبم. بلند شدم و صاف ایستادم، سرم یکم گیج میرف...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 23
زنگ زدم به بچه ها و جویای حالشون شدم البته بماند که کلی سوال پیچم کردن و منم با گفتن اینکه این جریانات مربوط به یکی از پرونده های پزشک قانونی که زیر دستم بوده و درخواست رشوه بهم دادن ولی من قبول نکردم سر و ته ماجرا را هم اوردم ولی بعید میدونم باور کرده باشن. بلافاصله رفتم پیش صاحب خونه ام و...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 24
یعنی دیگه نمیشد با فرهود برم اسکی... دیگه مامان بهم گیر نمیداد گوشت بخورم... بابا راه به راه بهم نمیگفت برو پیگیر ممنوع الکاریت شو... بعضی از آدما موقعی که تیپمو میدیدن چپ، چپ نگاهم نمیکردن! دیگه نمیشد سر کار با مراجعین دروغگو دعوا کنم و بعد بازخواست شم. آره میدونم فقط یه روانی دلش برای...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 25
سرمو پایین انداختم و به بطری نگاه کردم : - حق میدم نگران باشی، آخه من برم تو میخوای بدون من چیکار کنی؟ خنده ای کرد و صندلی روبه رومو عقب کشید و روش نشست - هه! بشین بینیم بابااا... این پرونده جدیدی که افتاده دستم اگه خوب پیش بره یه ترفیع گُنده میگیرم به همتون مخصوصا تو ثابت بشه که این کاره ا...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 26
با چشمای گرد شده دستم روی گوشم بود و احساس میکردم انقدر شوک شدم که حتی نمیتونم پلک بزنم - دخترم؟... خوبی؟ با همون چشای گرد شده بدون اینکه حرفی بزنم سریع به سمت در واحد خودمون دویدم و بازش کردم و رفتم تو - چیشد دادی؟ کاسه کو؟ به مامان که وسط هال ایستاده بود نگاه کردم و آب دهنمو قورت دادم...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 27
رنگ از رخسارم رفت و شالمو جلوتر کشیدم و سرمو نزدیک صفحه گوشی بردم و لبخند نمایشی زدم - این مدلی؟ آره قدیما داشتم، خراب شد. چپ، چپ بهم نگاه کرد و گفت : - ببینم، اون ساعت از روز کجا بودی؟ نکنه مال خودته؟ لبخند از روی صورتم رفت. اگه بگم احتمال داشت صدای تپش قلبم به گوش فرهود برسه دروغ نگفتم. ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 28
با سرعت خیلی بالا به سمت کوچه پس کوچه ها و خیابون های فرعی حرکت کردیم و بعد یهو ایستاد. همونطور که حیرون بودم سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم : - پیاده شم؟ جوابی نداد. اصلا حرف نمیزد. - چیکار کنم میگم؟ مبهوت از موتور پیاده شدم و همینکه پام رسید به زمین دوباره زانوم خالی کرد و موتور سوا...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 29
تا خواستم برگردم سمت عقب صدای مردی میانسال یا شایدم پیر از پشت سرم گفت : - اگه میخوای زندگی طولانی داشته باشی بهتره نگاهت به جلو باشه. با این حرفش صاف سرجام ایستادم و تکون نخوردم. این صدای سردار بود؟ ولی اونکه جَوون تر از این حرفا بود! بدون اینکه سرمو تکون بدم به شایان نگاه کردم و آروم گ...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 30
چندبار محکم پلک زدم و به صندلی نگاه کردم - چرا اینکارو با من میکنی؟ من نمیخوام وارد این ماجرا بشم تو نگفتی قتل عام و کشتن آدما توی این کار هست تو فقط گفتی من قراره کمکت کنم و در عوضش یه زندگی مرفه بهم بدی همین. دوتا دستشو گذاشت رو پشتی صندلی جلوش و سرشو تکون داد و پایینو نگاه کرد - آره، قتل...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 31
- زود باش بخواب رو زمین. دویدم سمتش و طبق عادت همیشگیم که خودم اولویت نیستم و به فکر امنیت بقیه ام دستمو گذاشتم روی صورتش و دور شونه اش و هولش دادم عقب و دوتایی افتادیم رو زمین. اون رو زمین و من روی اون، یه صدای بلند از پشت سرم اومد و همراه با لرزش کل ساختمانی که توش بودیم یه باد داغ و سوزان ...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 32
به چهره لئون نگاه کردم و منتظر عکس العملی از سمتش موندم. صدای ضبط شده که قصد تموم شدن نداشت ادامه داد : - تهران باشی یا نیویورک، برلین باشی یا رم...تک تک آدمات میمیرن . دلتو به کار آگاه دوزاری که اوردی خوش کردی؟ خوشحال کننده است که به همچین روزی افتادی... این پیام هشدار من یادت بمونه و به ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 33
با حالت درآمیخته از خشم و گریه گفتم : - چی داری میگی برای خودت؟ مامان و بابام دق میکنن، من میخوام از اینجا برم. همینکه اومدم قدم اولو بردارم یکی از پشت دستمو گرفت. عصبانی به مردی که نمیدونم از کجا پیداش شد و یه بازومو محکم گرفته بود نگاه کردم و داد زدم : - ولم کن. میخوام برم... میخوام برم ولم...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 34
اهرم روی ویلچرش رو تکون داد و نزدیکم اومد - اسمت چیه؟ - چرا باید جوابتو بدم؟ لبخند مهربونی زد و گفت : - لازم نیست بترسی میتونی اسمتو بگی. خنده مسخره ای کردم و گفتم : - بترسم؟ همچنان با لبخند نگاهم میکرد همونطور که خنده عصبیم ادامه داشت به سقف نگاه کردم و گفتم : - میگه نترس... یهو م...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 35
دنبالش راه افتادم و پله هارو یکی یکی بالا رفتیم - فکر میکردم تحملت بیشتر از این حرفاست. لبامو روی هم فشار دادم و لعنتی اشکام توی چشمام شروع به جمع شدن کردن. - فکر کردم میتونم ولی نمیتونم. همونطور که پله هارو بالا میرفتیم بدون اینکه بهم نگاه کنه دستشو توی جیب شلوارش کرد و دستمال سفید رنگی ...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 36
به سمت همون اتاقی که برده بودنم رفتم و درو باز کردم رفتم داخلش. دستمو به کمرم زدم و جلوی تخت دو نفره سلطنتی توی اتاق کلافه راه رفتم - چرا هیچ توضیحی بهم نمیده؟ انقدر رمزی حرف زدن واقعا برام هضم نشده و رو اعصابه. پرده های مخمل سبز رنگ توی اتاقو با حرص کشیدم کنار و اون نور افتاد توی اتاق و همه ج...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 37
سریع سرمو عقب بردم و از جام بلند شدم و به سمت پله ها دویدم و با عجله پایین رفتم تا پام به زمین رسید یه مرد قد بلند عصا به دست با موهای یک دست سفیدی که از پشت بسته بود روبه روم ظاهر شد! دو نفر دیگه هم کنارش بودن. با دیدنم اول کمی نگاهش رنگ تعجب گرفت و یکه خورد اما بعد با جدیت و شایدم خشم بهم...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 38
همونطور که پشتم بهش بود سرمو تکون دادم و با قدم های سریع به سمتم اتاقم رفتم و درو بستم. به در تکیه دادم و نفسم به شمارش افتاد - نزدیک بود... نزدیک بود.... بازم از مرگ دَر رفتم. چشمامو بستم و سر خوردم پایین و نشستم جلوی در حالا کی جرعت میکرد توی این خونه با یه مشت جانی و قاتل بگیره بخوابه؟...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 39
ماشین راه افتاد و چند دقیقه ای توی راه بودیم. نگاهمو از روبه رو برنمیداشتم و دائم توی ذهنم توضیحاتی که قرار بود برای مامان بابا و فرهود بدم رو مرور میکردم. مثلا بهشون بگم : ببینید یه ماجرا هایی هست که نمیشه کامل توضیح داد اما میخوام بدونید اون آدم توی ماشین که سوخت و دود شد رفت هوا من نبودم اوک...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 40
کلید انداختم رفتم اتاق خدمات و دیدم یه عالمه لباس و فرم خاکستری اونجا آویزونه، نمیفهمم واقعا چرا من نباید با لباس خودم میرفتم پیش بابا و فرهود ؟ مانتو کتی مشکی تنمو در اوردم و یکی از مانتو های آویزون شده توی اتاق رو برداشتم و نزدیک بینیم بردم و با چندش بو کردم.... شت!!! نمیدونم قبلا تن کی بود و...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
