پارت بیست و دوم :

دوتایی تو چشمای هم خیره بودیم اون با خشم و عصبانیت من با لبخند بدجنسانه
یهو دستشو از روی گردنم برداشت و عقب رفت.
یه نفس عمیق بلند کشیدم و دستمو گذاشتم رو گردنم، همینکه دخترا خواستن بیان سمتم دستمو گرفتم سمتشون و با صدای گرفته ام مانعشون شدم.
- خوبم.
بلند شدم و صاف ایستادم، سرم یکم گیج میرفت اما توجهی نکردم و نزدیکش شدم، از این همه بی پروایی و نترسیم تعجب کرده بود ولی همچنا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    یعنی لازمه بازم بگم رمانت خفنه؟ خیلی خوبه ..👌 از این آبکیا نیست 🫰

    ۱ سال پیش
  • Sahar

    0

    واییییییی چه عالیییییی شد😍دمت گرم نویسنده با نوشتن این همه هیجانات😍😍هوفففف یه تنفس و بعد بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم😍🤩

    ۳ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😍مرسی از نگاهت

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عاشقه فرشته هستم چه استعدادی داره از روی یه کفش تشخیص داد ایول چقدر با دقته👏😍خیلی ممنون حانیا جونم بابت پارت طولانیت خسته نباشی عزیزم 😘❤️

    ۳ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    سلامت باشی مرسی از نظرت 😘✨

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    از این اعتماد به نفس بالای فرشته خیلی خوشم میاد ،در عین ترس ،اصلا خودشو نمی بازه ،دستت طلا نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت عزیـزم 😍

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    این کاراکتر فرشته عجیب باهوشه.👍👍👍 واقعا میتونه کاراگاه بشه ها.هزارتا لایک به پارت زیبات🥰

    ۳ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتی مرسیی😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!