لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 61
چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم، کی خوابم برده بود؟ لئون دست به سینه کنارم نشسته بود و چشمامو بسته بود. خمیازه ای کشیدم و به شایان که هدفون روی گوشش بود نگاه کردم، داشت فیلم میدید و حواسش به جای دیگه نبود. فلورا و حامی هم انگار یخشون باز شده بود و داشتن حرف میزدن. یواشکی جوری که نفهمن به لب...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 62
اینو گفتم و جدی بهش زل زدم. لب پایینشو با زبونش تر کرد و لبخند نمایشی بهم زد. - سخرانی جالبی بود. محکم و جدی گفتم : - من واقعیتو گفتم. همزمان مهماندار اومد و برامون دسر و پروتئین بار سرو کرد اما منو اون همچنان جدی توی چشمای هم زل زده بودیم. مهماندار با لبخند عجیبی به دوتامون نگاه کرد ...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 63
درو باز کرد و از پله های زیادی که مقابلمون بود بالا رفتیم، لئون جلوتر رفت و بعد از تموم کردن پله ها سوار آسانسور شدیم. عجیب و غریب به در و دیوار آسانسور نگاه کردم و گفتم : - خونمون تو آسمونه؟ آسانسور چی میگه؟ شایان ویلچر فلورا رو هول داد و باهم وارد آسانسور شدن و لئون دکمه رو زد. طبقه های آس...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 64
همونطور یکه خورده بهش نگاه کردم. بدون اینکه نگاهم کنه لیوانشو روی کانتر رها کرد و از آشپزخونه بیرون رفت، به سمت راهرو حرکت کرد و گفت : - دارم میرم بیرون. اگه میخوای باهام بیای ده دقیقه بیشتر فرصت نداری تا حاضر شی. اولش نفهمیدم منظورش چیه و همونطور مثل خنگا داشتم رفتنشو نگاه میکردم. یهو به خودم ...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 65
تصمیم گرفتیم که مسیر رفتن به تایمز رو پیاده بریم، باد ملایم و خنکی می وزید و موهامو تکون میداد، دوتا دستامو توی جیب کتم کردم و با لبخند به مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن نگاه کردم، انگار نه انگار که شب بود، خیابون انقدر روشن و نورانی بود که آدم شک میکرد روز نباشه. به ساختمون های بلند و م...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 66
اخماش تو هم رفت و بدون اینکه جوابمو بده گوشیش رو از توی جیبش بیرون اورد و شماره کسی رو گرفت و جلوی گوشش گذاشت. و به زبون انگلیسی مشخصات مرد رو داد و گفت فورا پیداش کنن. - توی گوشیت فایل یا اطلاعات مهمی داشتی؟ همونطور که رنگم پریده بود و به سنگ فرش خیابون زل زده بودم توی ذهنم احتمالاتو در نظر گر...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 67
در همین حین بود که صدای باز شدن در اومد و شایان درحالی که مثل همیشه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با اخم نگاهی به اطراف انداخت و گفت : - بقیه کجان؟ صورتمو نزدیک در بردم و جوری که حامی و فلورا بفهمن داد زدم : - بقیه همه تو اتاقشون سرشون گرمه، هیچکس نیست. بهش عجیب نگاه کرد و گفت : - خوب حالا نزدی...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 68
برگشت سمتم و با اخم عجیبی بهم نگاه کرد، جوری که انگار از این حرفم جا خورده. به انگشتای پام نگاه کردم و آهسته گفتم : - من یکم راجب این... میون حرفم اومد. - نمیخوام بشنوم. شونه هامو بالا بردم و با اخم نامفهوم دو تا دستامو سوالی تکون دادم - چی؟ چرا نمیخوای بشنوی شاید نوه جابر برگشته که ان...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 69
وقتی گرم کردنم تموم شد بدو، بدو به سمت لئون که پشتش به من بود و داشت وزنه میزد رفتم. خواستم حرفی بزنم که چشمم به عضلات پشتش افتاد، با هربار بالا رفتن و پایین اومدن وزنه بازوهاش منقبض میشد و عضلات ورزیده پشت بازو و کتفش خودنمایی میکرد. دست به سینه بهش نگاه کردم و همونطور که موهامو دم اسبی می...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 70
منو حامی و لئون و شایان راهمون از هم جدا شد، سوار ماشین حامی شدم و همونطور که به روبه رو نگاه میکردم گفتم : - فکر کنم هوا به هوا شدم...سرم گیج میره همش. حرفی نزد و فقط به رانندگیش ادامه داد. بهش نگاه کردم و پشت چشم نازک کردم، توقع داشتم بگه منظورت آب به آبه؟ که شگردم برای باز کردن سر صحبت باه...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 71
آب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم : - خب... چیز خیلی مهمی نیست. سرعتش بیشتر شد، جوری که احساس کردم دیوانه وار داره رانندگی میگه. - مهمه. مضطرب از شیشه بیرونو نگاه کردم. بوی خون میومد. یه مسیر نسبتا طولانی رو با سرعت بالا طی کردیم و جایی که ماشین متوقف شد یه لوکیشن مثل صحرا های دور افتاده مکزی...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 72
اینو که گفتم دستشو بالا برد و اون دو نفر مرد چماق به دست دست نگه داشتن. راستش خودمم از این واکنش یهویی که انجام داده بودم شوک بودم، این روحیه ناجی که دارم بالاخره یه جایی خِرمو میگیره نابودم میکنه. خونسرد گفت : - باشه. و کنار رفت و دست به سینه ایستاد و بهم نگاه کرد. دستمو روی پیشونیم کشید...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 73
از این که گفت میخواد فقط من اونجا بمونم تعجب کرده بودم! سر جام ایستاده بودم و مات و مبهوت به رفتن بقیه نگاه میکردم. در بسته شد و لئون با چهره ای که هیچ آثاری از ملایمت توش نبود روبه روم ایستاد. نگاهمو از چشماش دزدیدم و به پایین نگاه کردم، با لحنی که سعی میکردم آروم بنظر برسه گفتم : - برای...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 74
پلکای سنگینم رو به سختی باز کردم و نور سفید چراغ بالای سرم باعث شد دستمو بیارم بالا جلوی چشمام و پلکام جمع بشه. با این کار متوجه سروم وصل شده به دستم شدم و مغزم شروع به باز یابی اطلاعاتم کرد. با سر رفتم رو زمین! وای نکنه صورتم زخمی شده باشه؟ دوتا دستمو کشیدم روی صورتم. درد نداشت ایشالا که طو...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 75
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم دوتا دستامو مشت کرده بودم و با سرعت به سمت جلو میدویدم. تا جایی که ممکن بود دور شدم و نفس زنان مقابل ایستگاه اتوبوس ایستادم و دوتا دستامو گذاشتم روی زانو هام. تنها داراییم شماره روی دستم بود و نه گوشی داشتم نه اسلحه ای... میدونم رفتنم دیوونه بازی بود ولی با اینک...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 76
صورتشو نزدیک صورتم اورد و با عصبانیت گفت : - مطمئنی؟ یه ابرومو بالا انداختم. مثلا این دوتا اسکل میخواستن چیکار کنن؟ تا اینو گفتم چند نفر مرد که پیراهن های نیم آستین پر از طرح های رنگ و وارنگ تنشون بود و به طرز جاهلانه ای دست ها و گردنشون پر تتو بود از راهروی پشت یکی از کانتینر ها بیرون اومدن. ...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 77
بدون اینکه بتونم کاری بکنم از روی کانتینر افتادم پایین و تنها کاری که توی اون شرایط میتونستم انجام بدم این بود که دستامو سپر صورتم کنم که موقع افتادن رو زمین آسیب نبینه. پاشا تقلبی به محض افتادنم روی زمین دستامو از پشت گرفت و با یه طناب محکم بست. انقدر محکم که آخم در اومد و بعد همون طنابو گر...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 78
ترس و شوکی که تجریه کرده بودم با این حرفش از بین رفت. من داشتم چه غلطی میکردم؟ لئونو بغل کردم؟ همینطوری احساساتی شدم و فرتی دستامو انداختم دور گردنش!؟ یهو عقب رفتم. با این کارم متوجه جمع شدن صورتش شدم. دستمو روی زخمش فشار داده بودم! دستپاچه گفتم : - وای ببخشید. انگشتامو نزدیک زخمش بردم ب...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 79
همه پخش شدیم بین کانتینر ها، چند قدم اول کنارشون بودم و دنبال حامی میگشتیم اما از یه جایی به بعد دیدم کار اونجوری که میخوام پیش نمیره، هوا هم داشت تاریک میشد و نور زیادی نداشتیم. دستمو گذاشتم روی یکی از کانتینر ها و ازش رفتم بالا و به سختی خودمو کشیدم بالا و روش ایستادم، داشتم با اخم به اطراف نگ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 80
احساس گرما کردم و نفسمو نا محسوس بیرون فرستادم - خوبم.. یعنی خوبه. در باز شد و شایان اومد تو، وسایلو تجهیزات کامل بود، یکی، یکی چیدشون روی میز کنار تخت، یه صندلی گذاشتم کنار تخت و لئون به کمک شایان زیر سرشو با چندتا بالشت بالا اورد و تکیه کرد بهش. دستکش های جراحی رو دستم کردم و دور زخمشو کمی ف...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
