لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 81
با احساس درد و گرفتگی توی گردن و شونه هام چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم دیشب تا صبح بیدار بودم و روی همون صندلی کنار تخت لئون نشسته بودم اما نمیدونم کی سرمو روی لبه تخت گذاشتم و خوابم برد! خمیازه ای کشیدم و به چهره غرق در خواب لئون با شونه باند پیچی شده اش نگاه کردم. موهاش ریخته بود ر...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 82
بعد تموم شدن حرفام لئون دست سالمشو به نشونه سکوت بالا اورد و گفت : - صبر کن، صبر کن ساکت شدم و منتظر نگاهش کردم - یعنی تو میگی که فقط یک شیرینی فروش هست که این شیرینی رو میفروشه و اون میتونه مارو به پاشا برسونه؟ ذوق زده بشکن زدم و گفتم : - اگزَکلی شایان چونه اشو خاروند و متفکر گفت : - مسخر...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 83
چشام شروع به سوختن کرد اما پلک نزدم، به لبای شایان خیره شدم و گفتم : - کی؟ کیو کشتن؟ صورتش جمع شد و سرشو به طرفین تکون داد - سردار، سردارو کشتن. چشمامو محکم بستم و زیر لب گفتم : - وای شایان عصبانی شد مشتشو به فرمون کوبید و گفت : - همون موقعی که از سو قصد نجات پیدا کرد باید برمیگشتم ایران خ...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 84
اتاق کم نور و ساکت بود یه سمت اتاق میز کار و صندلی بود و دیوار پشتش کاملا کتابخونه بود. سمت مخالف تخت بود و یه پنجره نسبتا بزرگ کنارش داشت که پرده هاش جمع شده بود و روشنایی اتاق بخاطر همون بود وگرنه توی اون فضای کم نور هیچ چراغی روشن نبود. همونطور که جلوی در ایستاده بودم به اطراف نگاه کردم و...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 85
قلبم به شدت توی سینه ام بی قراری میکرد و حس تازه ای رو داشتم تجربه میکردم. ناخودآگاه هردو دستم رفت سمت شونه ها و گردنش و خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و همراهیش کردم... قفسه سینه ام از شدت هیجان و آدرنالینی که بهم تزریق شده بود بالا و پایین میرفت و داشتم نفس کم میوردم. بعد از چند لحظه حرکت لباش ر...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 86
دستمو روی دستگیره در فشار دادم و شوک شده از حرفی که شنیدم سرجام خشکم زد. چقدر... چقدر که همه چیز ترسناک بود! صدای زنگ مجدد گوشیم منو به خودم اورد و قبل اینکه لئون بپرسه کیه سریع درو باز کردم و رفتم بیرون و جواب دادم : - الو... بگو شایان - آدرسایی که اون پسره داده رو تک به تک بررسی کردم یک مو...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 87
قبل اینکه بغلم کنه یادم اومد شونه اش درد میکنه! الکی ادای بیدار شدن از خواب و گیج بودن در اوردم و چشمامو باز کردم - اومم، چیشده؟ دستش روی شونه ام متوقف شد و صورتمو نگاه کرد - چرا اینجا خوابیدی؟ گردنت درد میگیره. برای فرار از این موقعیت پیشونیمو گذاشتم رو میز و خوابآلوده گفتم : - نه خوب...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 88
یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم روی صندلی مقابل میز آرایش نشستم و به چهره بی حوصله خودم نگاه کردن : - چرا از اتاقش نمیاد بیرون؟ پاشنه پامو گذاشتم روی صندلی و سرمو تکیه دادم به زانوم - از دیشب ندیدمش. لبام آویزون شد و بی حوصله انگشتمو روی ناخن پام کشیدم - چرا انقدر دیر به دیر میبینمش. اخم کر...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 89
نگاهمو از شایان گرفتم و درحالی که به گوشام شک کرده بودم آروم چرخیدم عقب و پشت سرمو نگاه کردم. نه اشتباه نشنیده بودم صدای خودش بود! لئون با چهره جدی به چشمام نگاه کرد و گفت : - آماده ای؟ تیپ رسمیه کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید با اون ته ریش بلند و موهای مرتبِ سربالاش ازش چهره جدی تر و جا افتا...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 90
دستمو عقب بردم و از تصمیمم منصرف شدم. - آها. بهم نگاه کرد و گفت : - فقط میریم تو و پاشا رو پیدا میکنیم. همینکه شناسایی بشه کافیه سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردم - فقط اینکه شایان گفت این مهمونی وی آی پی، چجوری بریم تو؟ - نگران اونجاش نباش همه چی رو برنامه است. یک دستشو گذاشت رو فرم...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 91
به جرعت میتونم بگم مکان مهمونی مقابلمون یکی از لاکچری ترین و لوکس ترین جاهایی بود که به عمرم دیدم، فضا و دکور مثل قصر های اعیونی بود. ارتفاع سقف زیاد بود و دیوار ها و ستون های مرتفع ترکیب رنگ های طلایی و کرمی بودن. یک لوستر بزرگ از سقف آویزون بود و روی قسمتی از سقف نقاشی های دوتا الهه یونانی ن...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 92
دنبالش رفتم و سعی کردم جوری که صدام بالا نره صداش کنم : - لئون...لئون ایستاد و بهش رسیدم. - ببین این خیلی ریسکیه! اول باید بفهمیم کارت داره یا نه. بی احساس و خیلی معمولی گفت : - میگیرمش اگه نداشت میرم سراغ بعدی. - به همین راحتی؟ - اوهوم چشمام گرد شد و گفتم : - اگه لو بریم چی؟ سرشو ن...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 93
قدمامو سریع تر کردم و یه نگاه مجدد به پشتم انداختم دیدم هنوز داره دنبالم میاد در همین حین که داشتم پشت سرمو نگاه میکردم یهو خوردم به یکی. داشتم دوباره تعادلمو از دست میدادم که محکم دستمو گرفت و منو نزدیک خودش کرد. از دیدنش تعجب کردم، قرارمون توی سرویس ها بود نه این جلو - لئون اینجا چیکار می...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 94
نگاهم همچنان به تابلو بود. اتفاقی نمی افتاد، نکنه اشتباه کرده بودم؟ یه حسی بهم. میگفت نباید برم باید بمونم تا یه اتفاقی بیفته. چند لحظه ای همونجا ایستادم و این پا و اون پا کردم دیگه، هیچی نشد، که نشد. دیگه کم، کم داشتم نا امید میشدم که یهو توی اون تاریکی یه صدای عجیبی از زمین جلوی پام شنیدم! از...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 95
آهسته پلک زدم و گفتم : -چـی؟ بشکافمش؟ نشنید چی گفتم و مشغول مرتب کردن وسایل شد - زود باش، هنوز سه تای دیگه مونده صداش صدای مردونه بود، وقتی دید تکون نمیخورم نگاهم کرد - جولیا؟ برای اینکه بیشتر از این تابلو نشه سریع به سمتش رفتم و دستکشهای استریل شده رو پوشیدم، زن بیهوش روی تخت کاملا لخت ...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 96
برگشت سمتم و گفت : - راستی تو چجوری اومدی اینجا؟ جلو رفتم و در اتاقی که توش بودیم رو باز کردم راه پله بود! - یه راه مخفی اینجا هست که میتونیم ازش استفاده کنیم و برگردیم به مهمونی، جوری که آب از آب تکون نخوره. بعد به پله ها اشاره کردم - اینا میرن طبقه بالا درسته؟ سرشو تکون داد. - از لئون ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 97
کانالی که داخلش بودم یه جای تاریک، خفه و باریک بود، جوری که اگه یک کیلو از این وزنی که هستم کمتر بودم قطعا نمیتونستم رد شم، با کمک دستام و پاشنه پام به جلو خزیدم و کانالو به مقصد نامعلوم طی کردم از یه جایی به بعد متوجه نور شدم، نفس عمیقی کشیدم و با سرعت بیشتری خودمو به سمت جلو کشیدم، یه جای کان...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 98
لئون اسلحه توی دستش بود و کنار در آماده ایستاده بود. از سوراخ قفل کمد میتونستم بیرونو ببینم، دستام از استرس یخ کرده بود. صدامو بلند کردم و گفتم : - مطمئنی میاد؟ انگشت اشاره اشو جلوی صورتش گرفت و گوششاشو تیز کرد - یکی داره میاد. چند لحظه ای نگذشت که صدای چرخوندن دستگیره در اومد، ضربان قلب...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 99
حامی پوزخندی زد و گفت : - این چند وقته به اندازه کافی نمایش اجرا کردیم. حالا وقت تماشاست - کار خودت بود. سرد نگاهم کرد، لبخند متاسفی روی لبم شکل گرفت و گفتم : - اون روز توی بیمارستان وقتی بی هوش بودم تو شماره مخفیگاه پاشا رو روی دستم نوشتی، بعد خودتو زدی به خواب تا من نفهمم که تو بودی... از...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 100
رو به حامی گفت : - الان خیال میکنی به چیزی که میخواستی رسیدی؟ حامی خنده ای کرد - نرسیدم؟ من سردارو کشتم! خواهرمو از شر تون نجات دادم، طی یک سال کاری کردم که تمام افراد کلیدی تشکیلاتت یکی یکی کشته بشن و حالا خودت اینجوری مثل موم تو دستای منی. سر شایانو آهسته بالا گرفتم و گذاشتم رو پام و سعی ک...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
