لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 101 تا 107
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 101
همینکه خواستم ماشه رو بکشم داد زد : - باشه. حتی خودمم شوک شده بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم، جدی میخواستم ماشه رو بکشم؟ چند لحظه با درموندگی بهم نگاه کرد - - باشه، میذارم بری اونو بیار پایین. ابروهام بالا رفت و مات شده لب زدم - بگو سرشو بالا گرفت و نفسشو با دهنش بیرون فرستاد رو به در...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 102
به ساعت که دوازده شب رو نشون میداد نگاه کردم و مقابل در قهوه ای خونه ایستادم. لوکیشنی که ارسلان فرستاده بود همینجا بود. اما متاسفانه فاصله خیلی دوری با تالاری که ازش فرار کرده بودم نداشت و این ترسم رو بیشتر میکرد. هوا ابری بود و قطرات ضعیف و ریز بارون میبارید. موهای مشکیم رو پشت گوشم فرستادم....
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 103
خیره به در بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم - فرشته! سریع برگشتم سمت صدا دیوید با رنگ پریده و چشمای گشاد شده دوتا دستشو برد بالا - نزن، منم. چشمم رفت سمت اسلحه توی دستم که به سمتش گرفته بودم. سریع اسلحه رو پشت قایم کردم رنگم پریده بود. زبونم توی دهنم به سختی - در... در میزنن. هول شده ...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 104
ارسلان دستهای سرد و لرزونم رو محکم توی دستاش گرفت. توی چشماش اشک حلقه زده بود و داشت خودش رو کنترل میکرد که گریه نکنه - خوب میشی فرشته، من مطمئنم. - میخوام هرچه سریعتر از اینجا بریم. - باشه، هرچی تو بخوای. دستپاچه گفتم : - همین الان. همین الان بریم - قبلش بهم بگو این عجله برای چیه؟ مکث ک...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 105
ماشین نگه داشت و راننده قبل از پیاده شدن عصبانی گفت: - بزار ببینم این چشه؟ منو ارسلان تو ماشین موندیم و پیاده نشدیم نا امید گفتم : - دیگه کاریش نمیشه کرد هنوز حرفم تموم نشده بود که از شیشه سمت ارسلان دیدم که راننده دستاشو بالا گرفته و داره به عقب برمیگرده. شایان اسلحه اش رو روی پیشونی ران...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 106
سوار هواپیما شده بودیم و روی صندلی هامون نشسته بودیم. تا وقتی که هواپیما تیک آف نکرد نگاهم به پشت سرم بود که مبادا افراد لئون دنبالمون باشن یا شایان از کاری که کرد پشیمون شده باشه و دوباره را افتاده باشه پیمون. ارسلان با چشمهای بسته سرش رو به صندلیش تکیه داده بود. گوشه لبش زخمی شده بود و یک س...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 107
دلهره داشتم و حالم اصلا خوب نبود دستمو گذاشتم روی سرم و چشمام رو بستم. با قدم های سریع منو توی خونه برد و پله هارو بالا رفت. حین بالا رفتن از پله ها کلاهش از سرش افتاد پایین چشمم به موهاش افتاد و اون چند تار مویی که جلوی صورتش اومده بود. درست مثل نقاشی که کشیده بودم. با زانوش در اتاق ر...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
