پارت سی و هفتم :

سریع سرمو عقب بردم و از جام بلند شدم و به سمت پله ها دویدم و با عجله پایین رفتم تا پام به زمین رسید
یه مرد قد بلند عصا به دست با موهای یک دست سفیدی که از پشت بسته بود روبه روم ظاهر شد!
دو نفر دیگه هم کنارش بودن.
با دیدنم اول کمی نگاهش رنگ تعجب گرفت و یکه خورد اما بعد با جدیت و شایدم خشم بهم خیره شد. دوتا مرد کنارش که موهاشون از ته تراشیده شده بود و طبق روال کت و شلوار مشکی داشتن عصب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    عجب بچه زرنگیه این ماتیلدا ،قشنگ بود حانیا جون

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسیی😘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    ماتیلدا داشتی غزل خدافظی رو میخوندیا😂

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😅😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!