لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 1
مقدمه : Matilda is the Anglicized form of the Germanic feminine title Mahthildis and means “mighty in battle.”A name fit for a warrior, Matilda comes across as sweet and innocent, but its meaning tells a warning tale. ماتیلدا شکل انگلیسی شده عنوان زنانه آلمانی ماهتیلدیس است و به معنی "د...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 2
رسیدم خونه و مستقیم به سمت حموم رفتم و دوش گرفتم . حوله ام تنم بود و جلوی تنها کاناپه مقابل تلویزیون نشستم و دکمه کنترل تلویزیون رو فشار دادم. فیلم شروع به پخش شد. خونه نسبتا بزرگ و دلبازی داشتم اما خالیِ، خالی بود. جز تلویزیون مقابلم که البته فقط برای فیلم نگاه کردن بود و هیچ شبکه ای رو نمیگ...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 3
برگشتم و به بالشتی که توی دست فرهود بود نگاه کردم. - چیه؟ بالشتو ازش گرفتم و با لمس کردنش چشمام گرد شد - توش طلاست؟ بازش کردم و یه دستمو کردم توش و از لای پنبه های توی بالشت یه مشت طلا بیرون اوردم و گفتم: - درست حدس زدم. طلاست! -پس برای همین بخاری رو اینجوری ناشیانه گذاشته بود جلو دَر ک...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 4
منم افتادم دنبالش انقدر تند میدوید که برگام از این حجم سرعت ریخته بود همونطور که داشتم دنبالش میدویدم رو به فرهود که جلوی در ایستاده بود داد زد : - فرهود بگیرش. و بدون اینکه عکس العملشو ببینم دویدم دنبال پسره. با صدای بلند داد زدم : - وایستا کاریت ندارم. دستاشو مشت کرده بود و همونطور که م...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 5
از سیاهی دور چشماش و تخم چشم بدون رگش، مردمک تنگ چشماش و زردی پوستش میتونستم بفهمم معتاده. خیلی آروم و با احتیاط گفتم : - هر چقدر پول بخوای بهت میدم لازم نیست شلوغش کنی. تیزی رو محکم تر فشار داد رو پهلوم و صورتم جمع شد - زر نزن راه بیفت چراغ سبز شد. حرکت کردم و گفتم : - باشه... باشه....
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 6
پس خودش بود. اخمام توی هم رفت و نا مفهوم به صورت و بعد دستش نگاه کردم. از اونجایی که معمولا آدم ترسویی نبودم و اصلا دلم نمیخواست که کسی فکر کنه میترسم چهره پر اعتماد به نفسی به خودم گرفتم و دستشو گرفتم و گفتم : - حتما باید کارت خیلی مهم باشه که بخاطرش انقدر شو راه انداختی. همونطور که دست...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 7
تا خواستم برم سمت زنه گفت : - تکون نخور. فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و خونسرد گفت : - بشین و به حرفم گوش بده وگرنه به ازای هر دقیقه تأخیر یکی از استخوناشو میشکنم. عصبانی به زنه که حتی نای ناله کردن نداشت اشاره کردم و داد زدم : - داره میمیره شماها اصلا انسانیت سرتون میشه؟ به ساعت مچیش ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 8
با حالت معذب روی مبل نشسته بودم و بابا مقابلم نشسته بود و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. قسمت عذاب آور ماجرا اونجاست که دقیقا همون شبی که با بابات دعوا کردی باید بلند شی بیای خونه اش. تف به این شانش فرزندم تُف. - چه عجب یبار گذرتون به خونه پدریتون افتاد خانم دکتر. همونطور که نگاهم به...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 9
دستشو جلوی صورتش گرفت و گفت : - وایستا، واستا منم...ارسلانم. دستشو که پایین اورد چشمم به جمالش روشن شد. قد تقریبا بلند با پوست سفید و اون موهای حالت دار مشکی و چشمایی که قبلا سبز بود اما حدس میزنم حالا قرمز شده باشه! بله خودش بود ارسلان بود. به اطراف نگاه کردم و سریع یقه اشو گرفتم و کش...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 10
- اوکی میگم... نفس ها در سینه حبس... ذوق مرگ خندیدم و دوتا دستامو باز کردم و داد زدم : - نیـــــویـــــورک سیتی. با دهن باز و چشمای گرد شده چند لحظه همونطور مات و مبهوت نگاهم کرد. - چیه!؟ سوپرایز شدی؟ اخماش تو هم رفت و گفت : - اونوقت همچین تصمیمی رو تنهایی گرفتی؟ ذوقم کور شد و پشتم...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 11
عصبانی سرمو بین دستام گرفتم و توی اتاق ارسلان راه رفتم و زیر لب گفتم : - دیوونگیه، دیوونگیه. یهو چرخیدم سمتش و درحالی که داشتم خودمو کنترل میکردم داد نزنم گفتم : - دیوونگیه. دستاشو بالا گرفت و گفت : - باشه...باشه، آروم باش. - نه، نه نمیتونم آروم باشم. چطور تونستی همچین دروغ شاخ داری رو ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 12
گوشی ارسلانُ از توی دستش کشید بیرون! و ارسلان شوک شده بدون هیچ مقاومتی گوشی رو رها کرد! منم با لگد محکم زدم به بدنه موتورش و موتورسیکلت کج شد و موتور سوار افتاد رو زمین. ارسلان با حیرت به این صحنه زل زده بود و نمیدونست چیکار باید بکنه. فضای اطراف پر شد از بوی لاستیک و دود. موتو...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 13
همونطور که لبخند روی لبم بود چند ثانیه نگاهش کردم بعد یهو با صدای بلند گفتم : - قربون شما بفرمایید داخل لطفا. اومدن تو و من دسته گل رو گذاشتم روی کانتر. از اولشم میدونستم این خط چشم متقارن نیست دارن بهم دروغ میگن... از هرچی خط چشمه متنفرم. بابا و فرهود به سمت نشیمن همراهیشون کردند و م...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 14
ارسلان یکم از رفتارم جا خورد اما به روی خودش نیورد، یا شایدم اصلا متوجه نشد تو چه حالی ام و حواسش پرت یه چیز دیگه بود! دوباره با دستمال کاغذی عرق پیشونیش رو پاک کرد و روی صندلی پشت میز کامپیوتر نشست. - چرا نرفتیم اتاق خودت؟ اتاق فرهود فقط یه تخت یک نفره با کامپیوتر و میز و صندلی ساده وَ ...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 15
گوشیمو از جیبم بیرون اوردم و شماره ارسلانو گرفتم و همونطور که از پایین پنجره رو نگاه میکردم منتظر موندم جواب بده به بوق دوم نکشیده نگران جواب داد - الو فرشته خوبی؟ جلوی پنجره اومد و با چشمای گرد شده نگاهم کرد - آره خیالت راحَـ.. وسط حرفم پرید و گفت : - ببین اصلا معنی کاراتو متوجه نمیشم...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 16
- چیشده مگه بابا جان؟ اتفاقی افتاده یا به نتیجه نرسیدید؟ ارسلان بدون اینکه به من نگاه کنه با انگشتاش بازی کرد و گفت : - همونطور که بقیه گفتید بنظرم ما یکم داریم زیادی سریع پیش میریم... میخوام اگه بشه چند وقت نامزد بمونیم تا شرایط جور بشه. دستامو مشت کردم و با پوزخند نگاهمو ازش گرفتم. - خ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 17
توی تختم چرخی زدم و همونطور که چشمام بسته بود با لبخند گفتم : - زندگی مورد علاقه ام، هیچ کار و شغلی نداشته باشم و تا ساعت دوازده اینجوری بگیرم بخوابم عشق کنم. چشمامو باز کردم و با دیدن ساعت روی دیوار که داشت هفت صبحو نشون میداد عصبانی پتو رو کشیدم رو سرم - نه، نه فرشته تو باید تا ساعت دوازده ب...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 18
با چشمای گرد شده سرمو چرخوندم سمت لیموزین مشکی که کنارم ایستاده بود دیگه اینبار قطعا قراره دست و پامو بگیرن بندازنم این تو و بدزدنم! اصلا جز این انتظار دیگه ای نمیره شیشه عقب ماشین رفت پایین و یهو یه کله از توش در اومد و جیغ زد : - فرشتـــــه سوپرایزززز بدون اینکه پلک بزنم همونطور ایستادم. ...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 19
شکیبا با خنده داد زد : - اول میریم یه صبحونه حسابی میخوریم بعد میریم کلی میچرخیم و خوش میگذرونیم. همه با جیغ بنفشی که کشیدیم حرفشو تایید کردیم راننده که مرد کچل و سن و سال داری بود برگشت نگاه چپ چپی بهمون انداخت و راه افتاد. اجتماعی نبودن اینجوریه که تو تا وقتی تو خونه ای دلت میخواد هیچکسو ن...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 20
جمعیت کت و شلوار پوش آشنا اما اینبار اون مرد باهاشون نبود. شاید من اشتباه میکردم فکر کنم فوبیای بعد از حادثه گرفتم...لابد مهمونی چیزی گرفتن تِمشون کت و شلواره! اصلا شاید جدیدا اکیپی کت و شلوار مشکی با کروات پوشیدن مد شده نه؟ اونم با هیکلای گنده و چهره های عصبانی! - اون پسره بینشون چقدر خوشتیپ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
