لیست کلیه پارتهای رمان ماتیلدا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان ماتیلدا - پارت 41
دستم روی یه تیکه شکسته گلدون قفل شد و خشکم زد! اینا فکر میکردن من قاتلم؟ چجوری به این نتیجه رسیده بودن؟ صدای سروان احمدی اومد که با لحن ملایمی گفت : - فرهود جان، یه لحظه آروم باش بشین باید یه چیزایی رو بشنوی. فرهود بیشتر داد زد : - نمیخوام بشنوم. تو داری میگی خواهر من قاتله دوتا آدمه؟ تو...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 42
هنوز دستمو روی دستگیره در نذاشته بودم که یهو فرهود گفت : - منکه میدونم دلیل محکمتون برای اینکه فرشته رو گناهکار بدونید شهادت اون چهار نفریه که باهاش رستوران بودن. دستم به در نرسیده سرجام ایستادم و ماتم برد سروان احمدی گفت : - دوستاش. نفسم به شمارش افتاد و خشمگین دستمو پایین اوردم و م...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 43
لئون دست به سینه به صندلی تکیه داد و صبر کرد. جعفری راه رفت و پاشو عصبی به زمین کوبید. به اطرافش نگاه میکرد و استرس توی تک تک اجزای بدنش موج میزد من؟... من همچنان مات به نقطه ای نا معلوم زل زده بودم و حتی خیسی گریه چند دقیقه پیش هم از روی صورتم خشک شده بود. در همین حین مردم میومدن و میرفت...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 44
از فهمیدن اینکه فرهود داره نزدیکمون میشه دستپاچه شدم و گفتم : - من الان چیکار کنم؟ لئون یقه لباسشو مرتب کرد و با صدای آروم گفت : - هیچی... هیچ عکس العملی لازم نیست نشون بدی. - اگه بیاد جلومم همینطوری بی حرکت باشم؟ نگاهی بهم انداخت و بعد سکوت کوتاهی گفت : - اون موقع باید از پلن بی استفاده ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 45
محکم بغلم کرد و سرشو کنار گوشم اورد و با مهربونی گفت : - به هیچکدومشون گوش نمیدم. اگه بگم با این کارش جریان برق از کل بدنم رد شد و یهو احساس کردم توی یه کوره آتیش افتادم دروغ نگفتم! دوباره تکرار کرد : - به هیچکدومشون گوش نمیدم فرشته! اسممو گفت! چشمام گرد شد و خون به صورتم و لپام دوید...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 46
دوتا دستامو گذاشتم رو چشمام و هق، هق گریه کردم، از این که داشتم اینجوری گریه زاری میکردم متنفر بودم اما دست خودم نبود. دلم نمیخواست تو چشماش نگاه کنم و فقط میخواستم برم یه گوشه و با این حال ترحم برانگیزم تنها باشم. بیشتر از هر چیزی حرف بابا بود که ناراحتم کرده بود. چجوری همچین تصوری ازم داشت؟ ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 47
سریع صداشو صاف کرد و با اخم گفت : - زیر آلاچیق توی حیاط منتظرتم. و بعد چپ، چپ نگاهم کرد و رفت. دستمو گذاشتم روی چهارچوب در و بهش تیکه کردم - جالب شد. چند ثانیه همون حالتی موندم و بعد برگشتم اتاقم تا یه لباس مناسب تر برای بیرون رفتن از اتاق و تردد توی حیاط عمارت پیدا کنم. در کمدو باز ک...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 48
به در زل زدم و آب دهنمو قورت دادم. باید برای هر واکنشی آماده میشدم ، دستمو گذاشتم روی آباژور کنار تخت و برداشتمش و روبه در گارد گرفتم. دوباره صدای در اومد. یه نگاه به خودم انداختم و گفتم : - اَه این مسخره بازیا چیه من رزمی کارم بدون احتیاج به اینا میتونم با پوز برم تو آرنجشون. صورتم جمع شد! در...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 49
فلورا لبخند زد رو به من اشاره کرد - اومدم پیش ماتیلدا تا وقتی که لباساش برسه باهم حرف بزنیم. لئون نگاهی به من انداخت و بدون اینکه اخم و جدیت از روی صورتش بره رو به فلورا گفت : - میدونی که اگه از تایم قرصهات بگذره... فلورا چشماشو به سمت بالا چرخوند و گفت : - تشنج میکنم و میمونم رو دستتون. ...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 50
یه رگال پر از لباس که پایینش چرخ داشت و روی همه لباساش کاور کشیده شده بود از در اتاق وارد شد و پشت سرش خانمی میانسال هم اومد تو. به لباسا نگاه کردم و تو دلم گفتم چقدر شلوغش کردن؟ دو دست لباس میوردید بس بود دیگه، یا خودم میرفتم بازار میگرفتم. قشنگ از یه چیز پیش پا افتاده ای مثل لباس یه بحران بز...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 51
انگشتشو گرفت جلوی صورتش و گفت : - هیس... به در تکیه داد و دستپاچه از توی کیفش یه چیزی مثل ناخن گیر بیرون اورد و تیزی کوچیکشو به سمتم گرفت. ترسیده به چشمام نگاه کرد و مضطرب گفت: - ببخشید... ببخشید... بخدا ببخشید. از این حالت عجیب و غریبش جا خوردم و گفتم: - چته؟ این کارها برای چیه؟ پیشونیش ...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 52
کنترل اعصابم از دستم خارج شده بود و با خشم به اون که پشتش بهم بود نگاه میکردم. - یکم دیگه... فقط یکم صبر میکردی داشتم قانعش میکردم که کاری با هیچکس نداشته باشه. داد زدم: - داشتم همه چیو حل میکردم، فکر کردی من خودم نمیتونستم خلاصش کنم؟ میخواستم باهاش حرف بزنم توجیهش کنم ولی تو به خودت زحمت ...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 53
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت. همونطور که به دیوار تکیه کرده بودم چند ثانیه به در بسته خیره موندم و تا شایان درو باز کرد جیغ زدم : - گمشو برو بیرون. چشماش گرد شد و یکه خورده گفت : - چته؟ لئون گفته باید... جلو رفتم و هولش دادم سمت در و داد زدم : - گفتم، گمشو، گمشو... همتون گمشید. بدون مقاو...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 54
بعد از این که دوش گرفتم و از حموم خارج شدم و لباس پوشیدم و مشغول خشک کردن موهام شدم. صدای در اومد و همونطور که روی تخت نشسته بودم و با حوله سفید داشتم موهامو خشک میکردم گفتم : - بیا. در باز شد و همون مردی که مسئول اوردن صبحونه بود وارد شد سلام کوتاهی کرد و به بسته توی دستش اشاره کرد. - اینو ک...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 55
روی مچ دستش دقیقا همون تتویی بود که اون روز مرد موتور سوار روی دستش داشت. همون موتور سیکلت سواری که اومد و از توی ماشین کشیدم بیرون قبل از اینکه منفجر بشه! طرح تتو یه شکل عجیب و پیچیده متشکل از دوتا مثلث بود. چشمام درشت شده بود و نمیتونستم اینو باور کنم. به دستش زل زدم و با یک دستم عینکمو ا...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 56
روی مبل نشستم و پامو روی پای دیگه ام انداختم و به خونه ای که توش بودیم نگاه کردم. فرش کرمی رنگ سه در چهار و مبل های راحتی کرمی داشت و پنجره بزرگی که با پرده حریر سفید پوشونده شده بود. آشپزخونه اش سبک باز بود و تمام وسایل داخلش سفید بود. یه سرویس پله با نرده های نقره ای هم داشت که به طبقه بالا ...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 57
- پاشا کیه؟ الان کجاست؟ سرشو به طرفین تکون داد - نمیدونم. - یعنی چی؟ کجا میتونم پیداش کنم؟ بازم همونکارو تکرار کرد - نمیدونم... - چه خبره اینجا؟ برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، شایان بود. به شیشه خورده های روی زمین نگاه کرد و عصبانی پرسید : - جریان چیه؟ حیفا خم شد و سریع مشغول برداشتن تکه...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 58
سرشو به سمت راست تکون داد و با چهره بُهت زده ای که انگار خودشم تازه متوجه نبود مشکوک حیفا شده بود گفت : - اتاقش. به سمت اتاق حیفا که طبقه پایین توی یکی از راهرو ها بود دویدم و شایان هم دنبالم اومد. درو هول دادم و بازش کردم. هیچکس توی اتاق نبود همه چی مرتب سرجاش بود جز ملحفه روی تخت که نامرت...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 59
سوار ماشین شدیم و چمدون هامون رو گذاشتن صندق عقب. منو فلورا کنار هم نشسته بودیم و شایان و حامی هم روبه رومون بودن. فلورا یه تیشرت سفید پوشیده بود با شلوار مام خاکستری و موهاشو بافته بود و یه سمت شونه اش انداخته بود. اولین بار که از اون تیپ رسمی در اومده بود و به اصطلاح اسپورت پوشیده بود. ا...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان ماتیلدا - پارت 60
چند لحظه به چشماش نگاه کردم... چرا؟ احساس کردم قلبم داره تند تر میزنه؟ سریع نگاهمو ازش گرفتم و نفسمو که یادم نمیاد کی حبس کرده بودم رها کردم و گفتم : - با این قضیه مشکل نداری!؟ دست به سینه به رو به رو نگاه کرد و ریلکس گفت : - راجب مسائلی که وجود نداره فکر نمیکنم. اخم کمرنگی بین دوتا ابرو ه...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
