دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان مافیایی,رمان ماتیلدا,نویسنده حانیا بصیری,دنیای رمان

رمان ماتیلدا

  • زبان فارسی
  • 271.6K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 898 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ماتیلدا

ماتیلدا دختر بی پروا و کله شقی که پزشکی قانونی خونده و استعداد عجیبی توی حل پرونده های جنایی داره داستان اون گره میخوره به مردی که از این استعداد با خبره و هیچ جوره ازش نمیگذره. کسی که جواب منفی براش معنی نداره و همیشه هرچیز که بخواد باید بدست بیاره. اما آیا اینبار هم مثل همیشه است؟

پارت اول

مقدمه :
Matilda is the Anglicized form of the Germanic feminine title Mahthildis and means “mighty in battle.”A name fit for a warrior, Matilda comes across as sweet and innocent, but its meaning tells a warning tale.‌‌
ماتیلدا شکل انگلیسی شده عنوان زنانه آلمانی ماهتیلدیس است و به معنی
"در نبرد قدرتمند"
نام مناسب برای یک جنگجو ، ماتیلدا به عنوان شیرین و بی گناه به نظر می رسد، اما معنی آن یک داستان هشدار دهنده را می گوید.‌‌
خوب دقت کردی ؟
شیرین و بی گناه... اما هشدار دهنده!
اسم من ماتیلداست.
--------
بی توجه به سر و صدای پلیس و ماشینهای اطرافم روی دو پا کنار جسد نشستم و با دقت بهش نگاه کردم. چشماش باز بود و لباساش و صورتش پر لجن و خاک بود. احتمال میدادم زمان مرگش برای دیروز بوده باشه.
برای اینکه اجازه نداشتم برم پزشک قانونی و دقیق بررسیش کنم همونجا به سختی روی زمین چرخوندمش و پشتشو نگاه کردم. یه زخم چاقو بین دوتا کتفش بود.
فرهود که داشت از ترس سکته می‌کرد با صدای پر اضطراب گفت :
- دا..داری چیکار میکنی؟
دستمو زیر چونه ام گذاشتم و همونطور که به فک شکسته و دماغ و دهن خونی و کبوده جسد مرد مقابلم نگاه میکردم گفتم :
- قفسه سینه اش متورمه و صورتش کبوده.
همونطور که دفترچه یادداشت چرمی قهوه ای رنگ دستش بود نزدیکم اومد و گفت :
- کجاش؟ چطوری بین این همه زخم و خون مردگی میتونی ببینی کبوده؟
از توی جیبم دستکش‌های سفید رنگ پزشکیمو بیرون اوردم و دستم کردم.
مامورا دور تا دورمون رو نوار زرد کشیده بودن و مردم داشتن خودشونو میکشتن تا نزدیک محل حادثه بشن و عکس بگیرن.
- بیا بشین اینجا کمکم کن.
چشماش گرد شد و پرسید :
- من؟
چندبار پلک زدم و با حالت مسخره ای گفتم :
- آره تو جناب آقای کارآگاه فرهود زمانی.
به اطراف نگاه کرد و با لبخند الکی گفت :
- اونوقت من تورو اوردم اینجا چیکار؟ خانم دکتر فرشته زمانی؟
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :
- ترسویی دیگه، ترسو...
با دندونم لبه دستکش پلاستیکیمو کشیدم بالا و دستمو گذاشتم روی فک جسد و دهنشو با دست دیگه ام باز کردم و غر غر کنان گفتم :
- بچه بودیمم همینطوری بودی تا یدونه عکس از تو پرونده های جنایی بابا می‌دیدی خودتو خیس میکردی.
فکشو محکم باز کردم و با صدای تَق استخوناش فرهود اوق بلندی زد و روشو برگردوند.
متاسف سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :
- تو مثلا برادری؟ کار به این سختی رو من باید انجام بدم؟ داداشای بقیه نمی‌ذارن خواهرشون در نوشابه باز کنه بعد تو وایستادی من فک این مرحومُ جلوت باز کنم؟
ساق دستشو گذاشت رو دهنش و به زور گفت :
- الان وقت شوخی نیست.
دستمو با صدای قِرچی کردم تو حلق جسد و گفتم:
- نه اتفاقا الان وقتشه. حاجی من روزم شب نمیشه اگه دوتا جسد از نزدیک نبینم دستمو تا آرنج نکنم تو حلق و...
صدای اوق زدن و دَویدنش‌رو که شنیدم فهمیدم نمونده و رفته.
- بی مسئولیت.
همونطور که دستم توی دهن جسد بود انگشتم یه چیزی رو حس کرد دستمو جلوتر بردم و با کمک دوتا انگشتم شیء مشکوک رو کشیدمش بیرون و با اخم نگاهش کردم.
- پس درست حدس زدم. کبودی صورتش بخاطر خفگی بود.
شمش طلای کوچیک و مربعی شکل رو بین انگشتام چرخوندم و اخمم بیشتر شد
- چرا باید چیز به این گرونی رو بکنن تو حلق یه آدم؟
تو فکر فرو رفتم و همین که اومدم دوباره دستمو بزارم زیر چونه ام یادم اومد تو دهن جسد بوده و بیخیال شدم.
از جام بلند شدم و شمش رو انداختم توی یک نایلون برای جمع آوری مدرک و دستکشامو در اوردم.
به سمت نوار زرد رنگ دور محل حادثه حرکت کردم و کمی خم شدم و از زیرش رد شدم.
محل جرم یه جنگل نزدیک کوه بود که بخاطر فصل زمستون تمام درختاش خشک شده بودن و روی زمین از برگ های خشک شده پوشیده شده بود.
دستامو توی جیب کت مخمل قهوه ای رنگم فرو کردم و به سمت فرهود رفتم. پشت به من رو به کوه نشسته بود و دستشو روی یه تیکه سنگ گذاشته بود و سرش پایین بود.
مشخص بود حسابی بالا اورده. کنارش ایستادم و از توی جیبم یدونه دستمال بیرون اوردم و گرفتم سمتش و همونطور که حواسم به پلیسا بود که داشتن از ورود و عکس برداری مردم از محل حادثه جلوگیری میکردن گفتم :
- ملت کنجکاوی هستیم... این همه آدم چیکار میکنن اینجا؟
هنوز پشتش به من و سرش پایین بود دستمالو ازم گرفت و بلند شد و دهنشو پاک کرد
- صبح جمعه است اومدن کوهنوردی.
به ساعت مچیم که یک ربع به شیش صبح رو نشون میداد نگاهی انداختم و گفتم :
- این ساعت حتی خود بز کوهی هم خوابه. بعد اینا اومدن کوه نوردی؟
- فکر میکنی چقدر از مرگش میگذره؟
- دقیقشو پزشک قانونی باید اعلام کنه ولی چیزی که من حدس می‌زنم برای دیروزه.
- این همه آدم برای کوهنوردی میان اینجا چطور میشه که هیچ‌کس صداشو نشنیده؟
به بخارهایی که از دهنم بیرون می اومد نگاه کردم و گفتم :
- شاید یه کاری کرده که صداش در نیاد.
- میشه؟ یعنی یه کوچولو هم داد و بیداد نکرده؟
سرمو تکون دادم و گفتم :
- فعلا که شده.
جوابی نداد، رنگش بدجور پریده بود و احساس می‌کردم حالش خوب نیست.
- فرهود.
نگاهم کرد. با لحن منطقی گفتم :
- اگه واقعا سختته مجبور نیستی انجامش بدی.
سرشو پایین انداخت و اخم کرد
- خوبم.
دلم میخواست یه مشت بزنم تو شکمش بعد بگم مسخره بازی در نیار اسکول از قیافه ات معلومه چقدر خوبی. اما تصمیم گرفتم خواهر بزرگ متشخصی باشم و بجاش دستمو گذاشتم روی موهای نارنجی رنگش و گفتم :
- فرهود من صلاحتو میخوام پسر. به عنوان یه خواهر بزرگتر، یه حامی، کسی که چهار تا پیراهن بیشتر از تو پاره کرده باید یه چیزایی از تجربیاتم بهت یاد بدم.
بهم نگاه معنی داری کرد و گفت :
- همه اینارو تو همون پنج دقیقه ای که زودتر از من بدنیا اومدی تجربه کردی؟
هولش دادم و گفتم :
- خفه شو... حالا چه پنج دقیقه چه پنج ثانیه. مهم اینکه من خواهر بزرگتم باید بهم گوش کنی، تازه احترامَم هم واجبه.
نفسشو فوت کرد و گفت :
- بسیار خوب خواهر جان. تونستی چیز مهمی بفهمی یا نه؟
پوزخندی زدم و از توی جیب کتم نایلون حاوی شمشو بیرون اوردم و بالا گرفتمش
- ایناش.
نایلون رو ازم گرفت و گفت :
- این تو لباسش بود؟ قبل تحقیق همه لباساشو چک کردیم که چیزی نبود؟
ابروهامو بالا انداختم و نوچی کردم.
- اینو از توی حلقش کشیدم بیرون. با همین دستام.
با چندش به شمش توی دستش نگاه کرد و گفت :
- حدست چیه؟
سرمو تکون دادم و متفکر گفتم :
- باید باهات بیام میخوام اطاعات بیشتری داشته باشم. همینطوری نمیشه نظر داد.
حرفمو تایید کرد و گفت :
- حله. دیگه کاری با جسد نداری؟
- نه.
مدرکو گذاشت توی جیبش و گفت :
- باید برای صورت جلسه این بریم آگاهی. تو برو خونه من کس و کار مقتول رو پیدا کردم بهت زنگ میزنم برای بازجویی بریم پیششون.
انگشت شصتمو بالا گرفتم و گفتم :
- اوکی بای.
به سمت ماشینم رفتم و دهنمو جلوی شیشه ماشین بردم و روش هاه کردم و با آستینم پاکش کردم.
- بگردم بچم کثیف شده.
درو باز کردم و پشت فرمون نشستم و ماشینو روشن کردم و گازشو گرفتم و به سمت خونه راه افتادم.
گوشیم شروع به زنگ زدن کرد، سرعتمو کم کردم و همونطور که یه دستم روی فرمون بود گوشی رو گذاشتم روی گوشم و جواب دادم:
- بفرمایید.
- فرشته زمانی؟
اخم کردم و گفتم :
- خودمم، شما کی هستید؟
- یه دوست.
ماشینو زدم بغل و ایستادم. کمربندم رو باز کردم و گفتم :
- پرسیدم شما کی هستی آقا؟ اسم منو از کجا میدونی؟
- فقط اسمت نیست که میدونم.
-از این شرکت کلاهبرداری هایی؟ ببین من نه لوازم خونگی لازم دارم نه گول قرعه کشی های احمقانه اتونُ میخورم. اون بارم که اومدم فقط از سر کنجکاوی بود.
جوابی نداد!
گوشی رو گرفتم جلوی صورتم و سوالی سرمو تکون دادم... هیچ ایده ای نداشتم که کی بود!
- میخوام از نزدیک ببینمت.
گوشی رو بردم جلو دهنم و گفتم :
- میگم کی هستی؟ میشنوی چی میگم؟
- امروز ساعت پنج قرار بزاریم.
با صدای کشیده گفتم :
- برو بـــــه جهـــــنم.
و تماسو قطع کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ماتیلدا

حانیا بصیری : ۷ ماه پیش

سلام عزیزانم
خیلی ممنون از این همه مهر و توجهی که به رمان ماتیلدا دارید واقعا شگفت زده ام ❤️
خواهشی که ازتون دارم اینکه بعد از خوندن رمان نظرتون رو بدون لو دادن پایان داستان بگید تا هیجانش برای بقیه هم حفظ بشه 🧡🖤
وَ همین( :
دوستتون دارم🥹

نظرات رمان ماتیلدا
  • ♪(´▽`)

    0

    این رمان قرار نیست چاپ شه؟

    ۲ هفته پیش
  • استار گررل

    در پارت 120

    تلسکوپ🤣🤣🤣 د اخه مشتی😂😂😂

    ۴ هفته پیش
  • Bahar

    در پارت 1070

    زیباترین و قشنگ ترین و خفن ترین رمانی بود که تابحال خوندم دست

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    در پارت 1070

    خیلی خیلی زیبا بود با شوخی ها خندیدم و با ناراحتی هاش گریه کردم قلمتون فوق العادست نویسنده جان 😍❤️💋امیدوارم موفق باشید

    ۲ ماه پیش
  • ماهلین

    در پارت 1070

    خیلی قشنگ بود واقعا خسته نباشی نویسنده جان❤️✨️ واقعا رمان عالیی بود اولش واقعا شوخی و خنده ها ادمو سرحال میکرد

    ۲ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1070

    رمان خیلی خوبی بود قلمت عالیه تاثیر کاملی بر ما گذاشت و جوری نوشته بودی که ما هم احساسات شخصیت ها رو احساس کنیم عالیه دستت درد نکنه رمان عالیی بود❤️🌹

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 151

    همون بهتر که ارسلان زودتر تمومش کرد ،فقط اونجا که فرشته به پسرا گفت خوبید اونا باید به تو بگن خوبی😂😂ولی چرا فرشته نپرسید از مرده متد برای چه کاری میخوای همینطوری قبول کرد

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    تو یک روز کل رمان و خوندم و دوسش داشتم. از خیلی از رمانایی که خوندم سرتر بود ولی دوست داشتم یکم بیشتر از عشق و عاشقی ماتیلدا و لئون ببینیم.

    ۲ ماه پیش
  • ستی

    در پارت 80

    میخواستم بدونم که از پودر فلفل استفاده کرد برای درست کردن اسپری فلفل ؟

    ۲ ماه پیش
  • هدارمان اشرافی شیطون

    در پارت 81

    والا با اسپر زیربقلم بزنیم به چشم ادم میسوزه

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 81

    وای منم همیشه برام سواله این وسیله های خونه چرا قلنج میشکونن😂😑قربون دست ساز هات برم من منم میرم درست میکنم🥲😂مامامیا ماما سیتا کاملا یادش بخیر 😂💔

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 51

    از همینجا میگم من رو مرد جاذابه کراش زدم🦦🤌🏼

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 41

    آفرین خوب بهش کرده مردک کثیف مغز خراب دوره قاجاری اتفاقا اگه دوباره اومد به منم بگید برم با فرشته یکم کتکش بزنم دلم خنک بشه لاقل از مردای نفرت انگیز

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 40

    جوری نوشته شده انگار که دارم یه سریال میبینم خیلی خفنه

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    در پارت 30

    وای این عالیه چقد زرنگ بودن دختره رو دوس دارم ،میگه اونا بال دارن من که ندارم وای خیلی خوبه😂🤣

    ۲ ماه پیش
  • ماهک

    0

    خیلی خوب شروع شده بود با رمان هایی ک خوندم فرق داشت و پایان منحصر فردی داشت

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟