ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت دوازده :
گوشی ارسلانُ از توی دستش کشید بیرون!
و ارسلان شوک شده بدون هیچ مقاومتی گوشی رو رها کرد!
منم با لگد محکم زدم به بدنه موتورش و موتورسیکلت کج شد و موتور سوار افتاد رو زمین.
ارسلان با حیرت به این صحنه زل زده بود و نمیدونست چیکار باید بکنه.
فضای اطراف پر شد از بوی لاستیک و دود.
موتور همچنان که افتاده بود با صدای بلند داشت گاز میداد
تا یارو موتور س
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
طاهره
2یعنی رسما هرچی فانتزی از ازدواج صوری داشنم و این رمان داره میترکونه
۴ ماه پیشمریم
2خلاصه ی این قسمت خط چشم نا متقارن😑😂😂
۳ سال پیشآمینا
1خدایا این دیوه نه فرشته بیچاره ارسلان که جدی عاشق شده این خاکبرسر به یه ورشم نیست😂😂مادرشوهر نیست که تلسکوپه😂😂
۳ سال پیش.
0فقط اونجا که ارسلان گفت خوشگل شدی فرشته گفت زرنزن دیگه با یه جا دیگه که مامان ارسلان گفت خط چشمت نامتقارنه🤣🤣🤣🤣🤣
۳ سال پیشZarnaz
1وایییییی مرسی عالی بود این همه به همه گفت نامتقارنه همه گفتن نه مادرشوهر آمد گفت نامتقارنه مرسی واقعا از کمکت🤣🤣🤣🤣🤣
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

استار گررل
0تلسکوپ🤣🤣🤣 د اخه مشتی😂😂😂