ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت سیزده :
همونطور که لبخند روی لبم بود چند ثانیه نگاهش کردم بعد یهو با صدای بلند گفتم :
- قربون شما بفرمایید داخل لطفا.
اومدن تو و من دسته گل رو گذاشتم روی کانتر.
از اولشم میدونستم این خط چشم متقارن نیست دارن بهم دروغ میگن... از هرچی خط چشمه متنفرم.
بابا و فرهود به سمت نشیمن همراهیشون کردند و مامان با عذر خواهی به سمت آشپزخونه رفت تا همه چیو برای بار هزارم چک کنه.
رفتم تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملیکا
0رمان خوبیه
۱۰ ماه پیشخودمم نمیدونم کی ام
0بله داستان قشنگیه
۱۲ ماه پیشفاطمه
0خیلی باحال شده
۱ سال پیشفاطمه
1وای چقدر این رمان خفنه هر چی بگم کم گفتم اولش که خیلی خنده دار بود ولی بعد از اون پیام.. تپش قلبم گرفتم از بس هیجانیه
۱ سال پیشپرنیا
0هیچی نیست راحت نون خامه ایتو بخور 🤣🤣
۳ سال پیشلیلا
0واقعا عالیه بهترین رمانیه که تا حالا خوندم حانیا جان برای پارت بعدی فقط لحظه شماری میکنم♥️♥️
۳ سال پیشآمینا
0بازم خوبه فهمید ارسلان جدی عاشقه نه الکی. چقدر این دختر ریلکسِ نشسته نون خامه ای میخوره😅😅😅
۳ سال پیشمریم گلی
1فرشته خیلی با مزه ست،اون یعنی همون هایی که فرشته رو دزدیده بودند ؟دمت گرم نویسنده جان
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ندا
5کاشکی رمانتون رایگان بود 😅❤️ خیللللی خفنه 😍