پارت سیزده :

همونطور که لبخند روی لبم بود چند ثانیه نگاهش کردم بعد یهو با صدای بلند گفتم :
- قربون شما بفرمایید داخل لطفا.

اومدن تو و من دسته گل رو گذاشتم روی کانتر.
از اولشم میدونستم این خط چشم متقارن نیست دارن بهم دروغ میگن... از هرچی خط چشمه متنفرم.

بابا و فرهود به سمت نشیمن همراهیشون کردند و مامان با عذر خواهی به سمت آشپزخونه رفت تا همه چیو برای بار هزارم چک کنه.
رفتم تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    5

    کاشکی رمانتون رایگان بود 😅❤️ خیللللی خفنه 😍

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    رمان خوبیه

    ۱۰ ماه پیش
  • خودمم نمیدونم کی ام

    0

    بله داستان قشنگیه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی باحال شده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    وای چقدر این رمان خفنه هر چی بگم کم گفتم اولش که خیلی خنده دار بود ولی بعد از اون پیام.. تپش قلبم گرفتم از بس هیجانیه

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    0

    هیچی نیست راحت نون خامه ایتو بخور 🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • لیلا

    0

    واقعا عالیه بهترین رمانیه که تا حالا خوندم حانیا جان برای پارت بعدی فقط لحظه شماری میکنم♥️♥️

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    بازم خوبه فهمید ارسلان جدی عاشقه نه الکی. چقدر این دختر ریلکسِ نشسته نون خامه ای میخوره😅😅😅

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    فرشته خیلی با مزه ست،اون یعنی همون هایی که فرشته رو دزدیده بودند ؟دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!