ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت دوم :
رسیدم خونه و مستقیم به سمت حموم رفتم و دوش گرفتم .
حوله ام تنم بود و جلوی تنها کاناپه مقابل تلویزیون نشستم و دکمه کنترل تلویزیون رو فشار دادم. فیلم شروع به پخش شد.
خونه نسبتا بزرگ و دلبازی داشتم اما خالیِ، خالی بود. جز تلویزیون مقابلم که البته فقط برای فیلم نگاه کردن بود و هیچ شبکه ای رو نمیگرفت و کاناپه مقابلش تو هال هیچی نبود.
آشپزخونه ام در حدی وسیله براش مونده بود که بشه یه غذا پخت.
مشغول تماشای فیلم شدم و غریب به دو ساعتی گذشت. فیلم اکشن و باحالی بود مثل نقل و نبات آدم میکشتن هیچکسم نبود خِرشونو بچسبه ! از روی کاناپه بلند شدم و با کنترل به تصویر شخصیت اصلی فیلم اشاره کردم و گفتم :
- سگتو کشتن رفتی خاندانشونو کشتی بعد آخر فیلم رفتی یه سگ دیگه به سرپرستی گرفتی؟ از اول همینکارو میکردی این کسونه واویلا بازیها چیه در میاری مرد؟
کنترلو انداختم رو مبل و به سمت آشپزخونه رفتم. برای خودم یه قهوه آماده درست کردم و همونطور که حوله سفید تنم بود ایستاده به نقطه نامعلومی زل زدم و مشغول خوردن قهوه شدم.
- ضربه چاقو بین دوتا کتف و شمش طلا توی حلقش... عجیبه.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و ماگ به دست گوشی رو از روی کانتر آشپزخونه برداشتم و جواب دادم
- بگو فری.
فرهود از پشت تلفن گفت :
- ساعت هشت و نیم اینجا باش.
- باشه.
تماسو قطع کردم و سریع قهوه ام رو سر کشیدم و به سمت اتاقم رفتم.
موهای پر پشت نارنجی رنگمو خشک کردم و فرق وسط باز کردم و دم اسبی بستم. روسری مشکی کوتاهی روی سرم انداختم و زیر گلوم گره زدم
شلوار مشکی به همراه کت مشکی تنم کردم و نیم بوت های هم رنگشو پوشیدم.
از خونه رفتم بیرون سوار ماشینم شدم و عینک دودیمو گذاشتم روی چشمام و پامو روی پدال گاز فشار دادم و با سرعت به سمت آگاهی حرکت کردم و توی یک چشم بهم زدن رسیدم.
پیاده شدم و دستی برای سرباز دم در تکون دادم و با دیدن لبخند خجالت زده اش از در رد شدم و رفتم تو.
فکر کن به یه درصد منو نشناسه و نذاره برم تو!
فرهود تا منو دید چشماش گرد شد و سریع اومد کنارم ایستاد و به سمت اتاقش همراهیم کرد
- باز که اینجوری بلند شدی اومدی.
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- من یه شهروند معمولی ام و اینجا هیچ پستی به جز یک پزشکی که پروانه طبابتش لغو شده ندارم. اگه ناراحتی برم؟
در اتاقشو باز کرد و گفت :
- لوس بازی در نیار.
وارد اتاق شدم و سریع روی مبل چرمی مقابل میزش نشستم و گفتم :
- خب برام بگو؟ کس و کارش کی ان؟
پرونده ای به سمتم گرفت و گفت :
- فرزاد علیزاده، با مادر و تنها خواهرش زندگی میکنه. پدرش رو از دست داده یه دوست دختر داره که از وقتی فهمیده چه بلایی سر پسره اومده داره مثل ابر بهار گریه میکنه و حرف نمیزنه. مظنون دختره است چون ظاهرا آخرین نفری بوده که باهاش ملاقات داشته.
ذوق زده بلند شدم
- من بازجویی کنم؟
خنده ای کرد و بعد جدی شد
- معلومه که نهَ!
دستمو به کمرم زدم و گفتم :
- چیه حرف مهارت و کار گاه بازی که میاد وسط من میشم همون دختری که همه چیو زود میفهمه اما بحث بازجویی که میشه نمیشه بیام تو؟
- فرشته جوری حرف نزن که انگار از قانون خبر نداری.
طلبکارانه پرونده رو انداختم رو میز و گفتم :
- اوکی ولی اینبار برات سنگین تر تموم میشه گفته باشم.
- انقدری که من به تو باج دادم برای خودم نگه میداشتم الان یه چیزی شده بودم.
بهش اشاره کردم و گفتم :
- عوضش همه چی به اسم تو تموم میشه. بابا بهت افتخار میکنه و به همون اندازه با من سر سنگین میشه!
به سمت در حرکت کرد و گفت :
- بی ربط نگو. یالا زودتر بریم اتاق بازجویی. خواهشا اون رو سریتو بکش جلو. بخاطر آبروی خانوادگیمونم که شده یکم درست حسابی لباس بپوش.
به سرتا پای خودم نگاه کردم و گفتم :
- شما روانید به منچه. این رسمی ترین لباسی که میشه یه خانم بپوشه.
و بعد دنبالشم رفتم و از اتاق خارج شدم.
اولین نفری که وارد اتاق بازجویی شد نامزد مقتول (فرد کشته شده) بود.
انقدر گریه میکرد که نمیفهمیدم چی داره میگه. یه میکروفن جلوم بود که وقتی حرف میزدم صدا میرفت تو گوشی فرهود.
به جز من دو نفر دیگه هم کنارم نشسته بودن و بازجویی رو تماشا میکردن. بچه های خوبی بودن از این پسرای آقا و متینی که فرق کج باز میکنن و تیپ ساده میزنن وقتی تو چشاشون نگاه میکنی سرشونو میندازن پایین.
هرچند اصلا از این مورد آخری خوشم نمیاد ولی درکل فضای دوستانه ای بینمون حاکم بود.
البته اگه دوستی رو با اون همکلاسیتون که ازش متنفرید ولی چون قراره بهتون تقلب برسونه مجبورید باهاش درست رفتار کنید فرض کنید!
توی میکروفون گفتم :
- بهش بگو یه خاطره قشنگ از رابطه اشون بگه.
فرهود دستشو گذاشت رو گوشی و گفت :
- چی؟
بی حوصله گفتم :
- کاری که میگم بکن.
نفس حرصی کشید و رو به دختری که با سر و صورت بی روح و شال صورتی که خیلی ناشیانه تا نزدیک ابروهاش کشیده بود تا محجبه بنظر برسه گفت :
- خاطرات... اهم... خاطرات مشترکی که باهم داشتید چی بود؟ مثلا مسافرت یا...
قبل اینکه جمله فرهود کامل بشه دختره با گریه گفت :
- مسافرت زیاد میرفتیم و خاطرات خوش باهم خیلی داریم. هیچی برام کم نمیذاشت یه جنتلمن واقعی بود. قصدمون ازدواج بود اما میگفت وقت لازم داره که به خانواده اش بگه منم صبر میکردم.
و به گریه اش ادامه داد.
به اطراف نگاه کردم و به یکی از برادرای نیرو انتظامی که کنارم ایستاده بودن گفتم :
- خوراکی ندارید؟ ضعف کردم.
دوتایی مثل علامت سوال نگاهم کردن. نمیدونم چشونه با اینکه میدونن هربار که میام اینجا گرسنه امه بازم توی این کشو های مسخره اشون چیزی نمیذارن.
دختره ادامه داد :
- ما باهم خیلی اوکی بودیم. انگار یه فرشته بود تو قالب انسان من اصلا باورم نمیشه کسی اینجوری فجیع اونو...
- مشکل مالی چی نداشتید؟
- نه واقعا هیچی انقدر آقا بود انقدر همه چی تموم بود حتی من یادم نمیاد یبار آرزوی خرید یه چیزی به دلم مونده باشه... (گریه)
دهنمو جلوی میکروفون گرفتم و بی اهمیت گفتم :
- فرهود اینو بفرست بیرون انقدر که آبغوره میگیره نمیفهمم چی میگه.
برگشت سمت شیشه ای که از طریق اون داشتیم اتاق بازجویی رو نگاه میکردم و آروم گفت :
- مطمئنی؟
- بگو خواهره بیاد تو.
دوباره رو کردم به دوتایی که کنارم ایستاده بودن و گفتم :
- مسلمونید شما؟ میگم از صبح هیچی نخوردم.
یکیشون که سعی میکرد با اخم خنده اش رو پنهون کنه گفت :
- میگم پیتزا سفارش بدن براتون.
- خوبه. گوشت نداشته باشه فقط.
خواهره اومد تو یه دختر هفده ساله لاغر و رنگ پریده. فرهود براش یه لیوان آب ریخت و گفت :
- خانم فرزانه علیزاده. آخرین باری که برادرتو دیدی کی بود؟
بدون اینکه پلک بزنه به لیوان روی میز خیره شد و گفت :
- دو روز پیش.
گفتم :
- بعد من تکرار کن فرهود.
و شمرده، شمرده گفتم :
- میدونستی دوست دختر داره؟
فرهود حرفمو تکرار کرد و دختره جواب داد :
- نه، نمیدونستم
از اینجا به بعد انگار فقط من داشتم با دختره حرف میزدم و فرهود فقط واسطه و تکرار کننده بود
- وقتی نیومد خونه نگرانش نشدید؟
- نه، معمولا زیاد نمی اومد خونه
- کجا می موند؟
لبای خشکشو با زبونش تر کرد
- میگفت میره سر کار.
- چه کاری؟
- گرافیست بود توی یه شرکت. شبا هم گاهی همونجا میخوابید نگهبانی میداد .
صندلیمو جلوتر بردم و توی میکروفون تکرار کردم
- به کسی شک داری؟
- آره
- کی؟
یهو به خودش اومد و گفت :
- ها؟
- به کی شک داری؟
پوست ناخنشو مضطرب کند و گفت :
- هیچکس. حواسم نبود چی گفتید.
بی مقدمه گفتم :
- داداشت به طرز وحشتناکی چاقو خورده و فک و جمجه اش شکسته خبر داری که؟
اما اینبار فرهود حرفمو تکرار نکرد.
حرصی گفتم :
- چرا نمیگی؟
بجای این حرفم گفت :
- نامزد داداشت میگه برادرت اونو بیشتر از هرچیزی دوسش داشته. تو چی؟ تو کسی رو داری که از خانواده ات بیشتر دوستش داشته باشی؟
بیشتر پوست ناخناشو کند و گفت :
- فقط مادرم. اونو بیشتر از هرکسی دوست دارم.
- بسیار خوب میتونی بری.
نفسمو به بیرون فوت کردم و گفتم :
- همیشه میخواد همه چیو شاعرانه کنه.
فرهود از اتاق بازجویی خارج شد و اومد پیش ما.
در جعبه پیتزا رو باز کردم و گفتم :
- خوشم نمیاد سوالمو تغییر میدی.
دستشو به کمرش زد و گفت :
- فرشته، اون دختر فقط هیفده سالشه نمیتونستم اینجوری تحت فشار بزارمش.
- مادرش کو؟
- حالش بد شده بردنش بیمارستان. باید خودمون بریم پیشش.
یه تیکه از پیتزامو برداشتم و کمی ازش خوردم.
- خوب نظرت چیه؟
با حسرت به جعبه پیتزا نگاه کردم و دوتا تیکه از روش برداشتم و بلند شدم و به سمت در حرکت کردم
- بریم دیدن مادره.
بعد برگشتم و با لبخند رو به دوتا مردی که توی اتاق بودن گفتم :
- میتونید بقیه پیتزا رو بخورید.
فرهود پشت سرم راه افتاد و گفت :
- فکر نکنم پیتزای بدون گوشت خیلی مورد علاقه کسی باشه.
یه گاز به پیتزا زدم و گفتم :
- من با ماشین خودم میام.
- اوکی.
از آگاهی بیرون رفتیم و سوار ماشینم شدم گوشیم شروع به زنگ زدن کرد همون شماره ناشناس بود همونطور که ماشینو میزدم تو دنده گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم :
- حرف حساب سرت نمیشه نه؟ یبار دیگه...فقط یبار دیگه شماره اتو رو گوشیم ببینم پیدات میکنم و خاندانتو به عزات میشونم.
تماسو قطع کردم و گوشی رو انداختم رو صندلی شاگرد.
آخرش یه روزی این خط کاری لعنتیمو برای همیشه میسوزونم و از دست این مزاحم ها و کلاهبردارا خلاص میشم.
با سرعت پشت ماشین فرهود راه افتادم. رسیدیم به بیمارستانی که مادر مقتول توش بستری بود دکترا گفتن نمیتونه حرف بزنه و قدرت تکلمشو از دست داده تمام مدت با اخم و دست به سینه یک گوشه ایستاده بودم و به حرفای دکتر با فرهود گوش میدادم.
وقتی فهمیده بچه اش کشته شده قدرت تکلمشو از دست داده؟
فرهود مودبانه در جواب توضیحات دکتر گفت :
- خیلی ممنون.
دکتر که مرد میانسال و خوش اخلاقی بود تشکر کرد و همین که خواست بره سریع گفتم :
- سکته نکرده؟
گیج به من نگاه کرد. فرهود چرخید سمت من و با لبخند رو به دکتر گفت :
- همکارم هستن.
تکیه امو از دیوار برداشتم و نزدیک دکتر رفتم و یک نفس توضیح دادم :
- در دوحالت رایجه که فرد تکلمشو از دست بده یکی وقتی سکته میکنه و دوم وقتی شوک میشه حالتای دیگه هم که شامل میشه از ضربه خوردن به پشت فرد رو فاکتور میگیریم چون این خانم حالش کاملا خوبه. حالا به من بگید دلیل حرف نزدنش کدومه؟
دکتر مات شده بهم زل زد. فرهود زورکی خندید و گفت :
- آها یادم رفت بگم همکارم دکتر هم هست.
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- و خواهرش!
دکتر با لبخند جواب داد :
- بله متوجه شدم، توی سیتی اسکن مغزش نشانه ای از ضربه یا علامتی که بخواد بخاطرش تکلمشو از دست بده نیست اما ما بنا رو بر این گذاشتیم که ایشون بخاطر شوک عصبی موقتاً نمیتونن صحبت کنن.
- پس موقتیه.
- بله.
تشکر کردیم و به سمت اتاق مادر مقتول رفتیم. روی تخت دراز کشیده بود و با چشمای باز به دیوار زل زده بود.
نزدیکش رفتم و با صدای آرومی گفتم :
- سلام خانم.
جوابی نداد. به فرهود که کنارم ایستاده بود نگاه کردم و اونم شونه ای بالا انداخت. دستمو جلوی دست زنه بردم تا دستشو بگیرم و بهش تسلیت بگم اما سریع دستشو عقب برد و مانع شد.
فرهود گفت :
- ما مامور پیگیری پرونده پسرتون هستیم. قراره با کمک شما بفهمیم کسی که باعث این اتفاق شده کیه.
بازم جواب نداد. به دستاش که زیر پتو پنهون شده بود نگاه کردم و گفتم :
- پس بریم دیگه. حرف نمیزنه.
قبل اینکه تکون بخورم پارچ آب روی میز کنار تخت رو برداشتم و گفتم :
- تشنمه یکم آب بخورم بعد بریم.
یهو شیشه از دستم سر خورد و افتاد رو پای زنه و جوری که انگار شوک بهش وارد شده باشه از جا پرید و ملافه رو از رو پاش کنار زد و تونستم دستاشو ببینم.
سریع مچ یک دستشو با دستم گرفتم و به زخم ها و خراشیدگی های پشت دستش نگاه کردم
- دستتون چی شده؟
محکم دستشو از توی دستم بیرون اورد و آستینشو پایین کشید و روشو اونطرف کرد. فرهود سوالی نگاهم کرد و منم لبخند نمایشی زدم
- تسلیت میگم بهتون. خدانگهدار خانم.
از اتاق خارج شدیم، همونطور که میرفتیم دستمو مشت کردم و گفتم :
- فرهود زنگ بزن مجوز بگیر فورا بریم خونه این خانمه، بگو پزشک قانونی زیر ناخن مقتول رو چک کنه یه استعلام بگیرن دی ان ای زیر ناخنش با پوست مادرش همخوانی داره یا نه؟
- باشه،االان زنگ میزنم.
مستقیم رفتیم خونه مادری مقتول و طبق خواسته من بی سر و صدا تصمیم گرفتیم اطرافو یه بررسی بکنیم. خونه شون توی کوچه پس کوچه های پایین شهر بود و کَف حیاط کوچک خونه با شن پوشونده شده بود و روی بند ملحفه و رو بالشتی های رنگی پهن بود.
فرهود در حیاط رو بست و گفت :
- از کجا شروع کنیم؟
جلو تر از اون کفشامو بیرون اوردم و وارد خونه شدم. بوی عطر جالبی توی خونه می اومد. یه چیزی تو مایع های کاپیتان بلک
- اول باید ببینم اینجا چه خبره.
نزدیک به یک ساعت با دقت کل خونه رو گشتیم چیز خاصی برای مشکوک شدن نبود اما اتاق خواب هنوز مونده بود.
تصور کنید یه اتاق سه در چهار اونجا بود.
دیوار مقابل در ورودی یه کمد دیواری قدیمی با در های شیشه ای و کشو های زیاد داشت و یدونه بخاری هم جلوی در کمد گذاشته بودن که انگاری هنوز وصل نشده بود. بقیه چیدمان اتاق هم که از یه تخت درب و داغون و پرده های ساده و معمولی تشکیل شده بود.
فرهود به اطراف نگاه کرد و گفت :
- ببینم... نمیخوای بگی که به مادرش شک داری، نه؟
خم شدم و روی زمین نشستم و دستمو روی قالی قرمز و پر از نقش و نگار توی اتاق کشیدم
- دستمال داری؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و از توی جیب کت قهوه ای که تنش بود یه دستمال رنگ روشن بیرون اورد و بهم داد.
یه پارچ نصفه آب شده اونجا بود، دستمالو زدم توی آب و کشیدم روی قسمتی از فرش و بهش نگاه کردم. دستمال همچنان سفید بود. زانو هامو گذاشتم روی زمین و دستمال مرطوبی که توی دستم بود رو روی تمام فرش کشیدم. به دستمال نگاه کردم اما همچنان رنگ خودش و البته کثیفی فرش روش دیده میشد.
- بنظرم شَکت بی مورده... من به دوست دخترش بیشتر شک دارم.. سوالاتمو درست و حسابی جواب نمیداد و دائما گریه میکرد.
اخم کردم و گفتم :
- راست میگیا. اونم زیادی مشکوک بود.
بلند شدم و دستمالو تا کردم و گفتم :
- بریم پی یه آدم مشکوک...داره وقتمون اینجا تلف میشه.
فرهود جلوتر رفت و گفت :
- چقدرم سرده. عجله کن پس.
یهو یه صدایی تو ذهنم گفت : دَنگ!
برگشتم و به بخاری جلوی در کمد نگاه کردم. هوای به این سردی چرا این بخاری باید نصب نشده جلوی دره کمد باشه؟
- چرا نمیای؟
به سمت بخاری رفتم و گفتم :
- بیا یه سر اینو بگیر بزاریمش کنار.
بدون چون و چرا برگشت تو اتاق و یه سمت بخاری رو گرفت و گذاشتیمش کنار و در کمدو باز کردم. جز متکا و بالشت توش هیچی نبود.
- پوففف...اینجا که هیچی نیست.
دوتا دستمو زدم به کمرم و حرصی لبمو جویدم
- لعنتی... حسم میگه توی این خونه یه رازی هستی.
- میخوای کمدو خالی کنیم؟
بهش نگاه کردم و گفتم :
- میشه؟
سرشو تکون داد و گفت :
- چرا که نه.
تا اینو گفت پریدم سمت بالشت های توی کمد و همشو برداشتم و یکی یکی انداختم بیرون.
- چقدر کثیفن.
اونم مثل من همینکارو کرد و وسط اون همه خاک و پرز عطسه امون گرفته بود اما کارمون بی فایده بود. توی کمد هیچ چیز مشکوکی پیدا نشد، به فضای خالی کمد دیواری نگاه کردم و گفتم :
- چرا نمیتونم خودمو راضی کنم که چیزی برای مشکوک شدن نیست؟
حرفم تموم نشده بود که فرهود بُهت زده گفت :
- فرشته؟ اینجارو!
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1عالی بود تا اینجا
۹ ماه پیشمخاطب تو
1عالییی و فوق العاده هیجان انگیز
۹ ماه پیشیکتا
0عالی بوددددد
۱۰ ماه پیشیکتا
0عالییی بوددددد خیلیییی خوببب
۱۰ ماه پیشرمان خیلی هیجان
2انگیزه و باعث میشه درمورد پارت های بعدی کنجکاو بشی
۱۰ ماه پیشآرزو
3از نظر من عالی بود دوست دارم پارت بعدی بخونم ببینم کدام چیزی مشکوک پیدا شد یا خیر
۱۱ ماه پیشسمانه
0کاملا هیجانی و عالی
۱ سال پیشنمی دونم
0خیلی خوب بود تا فعلا
۱ سال پیشفهیمه مرادی
0خیلی عالیه
۱ سال پیشستاره
0رمان عالی هست و قوی ادامه بده
۱ سال پیش$
0تا الان که خوب بود موفق باشید
۱ سال پیشترنج
0خوب بود موفق باشین
۱ سال پیشنازنین
0تا الان خوب بود
۲ سال پیش..
0خوبه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fati
2عاشق شخصیت دختر رمان شدم💝