ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت سوم :
برگشتم و به بالشتی که توی دست فرهود بود نگاه کردم.
- چیه؟
بالشتو ازش گرفتم و با لمس کردنش چشمام گرد شد
- توش طلاست؟
بازش کردم و یه دستمو کردم توش و از لای پنبه های توی بالشت یه مشت طلا بیرون اوردم و گفتم:
- درست حدس زدم. طلاست!
-پس برای همین بخاری رو اینجوری ناشیانه گذاشته بود جلو دَر کمد! سیستم امنیتی رو.
بالشتو بیشتر تکون دادم و گفتم :
- مامان خودمونُ فراموش کردی؟ قبل اینکه از خونه بریم بیرون برقا رو روشن میذاره که مبادا دزد بیاد؟
- کاش ما هم انقدر طلا تو خونمون داشتیم.
به همین ترتیب چندتا بالشت دیگه رو هم باز کردیم و اونجا هم چندتایی سکه و شمش های کوچیک بود
فرهود گفت :
- بنده خدا انگاری فیتیش طلا داره.
به طلا های توی روکش بالشت نگاه کردم و یه قطعه شمش توجهمو جلب کرد. مثل همونی بود که توی گلوی مقتول گیر کرده بود! شمش رو سمت فرهود گرفتم و گفتم :
- فکر کنم چیزی که میخواستم پیدا شد.
اخم کرد و گفت :
- یعنی میگی...؟
متفکر گفتم :
- اگه شمش توی گلوی مقتول لنگه این باشه چی؟
به همه تشک و بالشتای افتاده روی زمین نگاه کردم و گفتم :
- همشون روکش دارن جز بالشت توی دست من و چندتا از لحاف و بالشتهای دیگه ای که توش طلا بود.
پرده رو کنار زدم و به ملحفه و روکش بالشت پهن شده روی بند نگاه کردم.
- دیروز شسته شده! شایدم دیشب.
تند، تند بالشتارو کنار زدم و روی زمین همون نقطه جلوی در کمد جایی که بخاری گذاشته شده بود و بهش توجه نکرده بودم نشستم و دستمالو کشیدم روی قالی و چندبار همینکارو کردم.
فرهود منتظر نگاهم میکرد.
دستمالو چرخوندم و با دیدن لکه قرمز روش اخمم باز شد و گفتم :
- خون...
و دوتایی به هم نگاه کردیم!
چشماش گرد شد و گفت :
- وایستا ببینم. نکنه رنگ قالیه؟
دستمال رو گذاشتم توی نایلون مدارک برای گرفتن دی ان ای خون روش و دستمو گذاشتم روی زانوم و بلند شدم
- امیدوارم همینطوری که میگی باشه.
عقب ایستادم و سعی کردم صحنه رو تصور کنم
- فرض کن فرزاد میاد در کمد رو باز میکنه و میخواد از لای بالشتا طلا هارو برداره ولی قبل اینکه موفق بشه از پشت بهش حمله میشه و زخمی میشه و خونش میریزه همینجا جلوی کمد روی زمین و بالشتای پر از طلایی که دستش بوده.
فرهود بشکن زد و گفت :
- وقتی فرزاد رو دیدیم دقیقا روی پشتش یه جای زخم چاقوی عمیق داشت.
- پس نتیجه میگیریم اگه دی ان ای خون روی فرش با خون فرزاد همسان باشه یعنی اون توی خونه کشته شده و بعد بردنش یه جای دیگه.
مشغول حرف زدن بودیم که یهو یه صدای جرینگ، جرینگ مثل وقتی که دسته کلید یا النگو های کسی به هم میخوره به گوشم خورد.
حرفمو قطع کردم و سریع گفتم :
- فرهود تو هم صدا رو شنیدی ؟
- کدوم صدا؟
انگشت اشاره ام رو به نشانه سکوت بالا گرفتم و آروم گفتم :
- یه صدای ضعیف مثل برخورد چندتا فلز به هم.
یهو صدای دویدن یکی و همزمان محکم کوبیده شدن در اومد منو فرهود سراسیمه به سمت صدا که از سمت آشپزخونه اومد دویدیم و با در نیمه بازی که به حیاط پشتی و بیرون راه داشت مواجه شدیم.
وارد حیاط پشتی شدیم و فرهود به پشت بوم خونه نگاه کرد
- دزد بود.
- نه. گوش وایستاده بود اگه دزد بود تا میفهمید ما تو خونه ایم فرار میکرد. عجله کن باید از اینجا بریم.
به سرعت از خونه خارج شدیم و کفشامون رو پوشیدیم و در حیاط رو باز کردیم و رفتیم بیرون. فرهود پشت سرم راه افتاد و همچنان که تلفن روی گوشش بود گفت :
- مطمئنی نمیخوای موقعیت رو بیشتر بررسی کنی؟
- آره. خودت همینجا بمون منو نبینن بهتره. فقط حتما یادت نره نتیجه دی ان ای زیر ناخن کسی که به قتل رسیده رو برام بگیری. احساس میکنم خراش های روی دست مادره با مرگ مقتول بی ربط نیست.
فرهود بُهت زده گفت :
- یعنی بخاطر طلاها بچه اشو کشته؟
- نمیدونم. هنوز باید شرایطو بسنجم.
یک دستمو توی جیب شلوارم کردم و همونطور که به محیط اطراف خونه نگاه میکردم گفتم :
- بیا این مسیرو یه چک بکنیم ببینم هیچ دوربین مدار بسته ای این اطراف نیست؟
- بعیده. محله قدیمیه و مردم آیفون به زور دارن چه برسه به دوربین.
یکم پیاده راه رفتیم و با دیدن دوربین مداربسته سوپر مارکت سر کوچه لبخند روی لبم اومد و بهش اشاره کردم
- اینجا دوربین داره. بتونم ببینم رفت و آمد کوچه چطوریه حله.
فرهود دستشو گذاشت روی شونه ام و با ژست جدی گفت :
- وایستا. من میرم چک میکنم.
- اوهو... لات بمیری فَردین.
با جدیت کتشو مرتب کرد و گفت :
- زود برمیگردم.
دست به سینه منتظر ایستادم و رفت و آمد مردمو تماشا کردم. طولی نکشید که از سوپری بیرون اومد و سرشو به طرفین تکون داد و نزدیکم شد
- میگه دوربینش خیلی وقته خرابه.
لگدی به سنگ جلوی پام زدم
- به خشکی شانس.
در همین حین گوشیم شروع به زنگ زدن کرد. همون شماره ناشناس بود بی حوصله جواب دادم :
- الو؟
جوابی نداد. دوباره گفتم :
- الو؟
بازم جواب نداد. تماسو قطع کردم و زیر لب گفتم :
- احمق.
- مزاحمه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- مهم نیست. من برم یه چیزی بگیرم بخورم گشنمه.
به سمت همون سوپر مارکت رفتم و زیر لب سلامی کردم. از توی یخچالش یدونه آب میوه برداشتم و دوتا کیک هم برداشتم و گذاشتم رو پیشخون.
نگاهی به نوار بهداشتی ها که توی بالا ترین طبقه قفسه ها گذاشته شده بودن انداختم.
همیشه برام سوال بود چرا اونو میذارن اون بالا؟ اون بالداره منکه ندارم!
- چیز دیگه ای لازم ندارید؟
اخمام تو هم رفت و سرمو بالا گرفتم
فروشنده مرد جَوون با قد متوسط و پوست سبزه و موهای کوتاه مشکی بود.
متعجب از نگاه خیره ام لبخند زد و گفت :
- چیزی شده؟
بو کشیدم و زیر لب گفتم :
- بوی کاپتان بلک پور هوم ادوپرفیوم.
- بله؟
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :
- ببخشید من هنوزم خریدام تموم نشده.
به سمت یکی از قفسه ها رفتم و یه بسته بیسکوییت برداشتم اما همچنان نگاهم زیر چشمی به فروشنده بود.
صدای جرینگ، جرینگ دسته کلیدی که به شلوارش آویزون بود مطمئنم کرد که این همون شخصیه که توی خونه بود.
گوشیم زنگ خورد و فکر کردم بازم همون مزاحم است عصبانی بهش نگاه کردم و با دیدن شماره فرهود سریع جواب دادم:
- چیه؟ الان میام
- جواب پزشک قانونی که خواستی اومد...اثری از پوست یا دی ان ای شخص دیگه ای زیر ناخن مقتول نیست. اما دلیل مرگشو درست حدس زدی.
- جدی؟ حدسم درست بود خفگیه؟
- باید بیای خودت ببینی.
فروشنده با قدم های آروم به سمت در رفت، گوشی رو از روی گوشم پایین اوردم و گفتم :
- ببخشید این بیسکویت چنده؟
دستپاچه گفت :
- قابل نداره ده تومن.
به چهره اش نگاه کردم و گفتم :
- دستم به اون بیسکوئیت های بالا نمیرسه میشه بهم بدیش؟
و یک قدم بهش نزدیک شدم نگاهی به قدمام انداخت و یک قدم عقب رفت :
- باشه. یه لحظه صبر کنید من یه کار فوری برام پیش اومده.
اینو گفت و یهو پا گذاشت به فرار.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Rasta
1عالی عالیییییی
۱۰ ماه پیشیکتااا
0عالییییی بود
۱۱ ماه پیشShila
1منتطر ادامشم خیلی خوبه
۱ سال پیشستاره
0عالی بود بعد
۱ سال پیشپریا
0عالی بود خیلی این رمان به دلم نشسته
۱ سال پیشترنج
0داره خیلی هیجان انگیز میشه
۱ سال پیشیه بنده خدا
0جذاب بود
۲ سال پیشنازنین
0خوب
۲ سال پیشوووو
0عالی
۳ سال پیشلیلا
1قشنگه
۳ سال پیشحنانه
0مشتاقم ادامشو بخونم
۳ سال پیشZarnaz
1خیلی خیلی عالیییی بود مرسی کنجکاوم ادامشو بدونم😍😍کاشکی روز های پارت گزاری رو بیشتر کنی عزیزم ❤️❤️
۳ سال پیشمبی
2عالی چرا انقدر روز های پارت گذاری کمه🙁
۳ سال پیشثریا
0عالی بود😍 عزیزم❤ مطمعنم مثل رمان های قبلت عالیه👍🏻 کنجکاو شدم کاش میشد روزای پارت گذاری رو بیشتر کنید
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
0وای این عالیه چقد زرنگ بودن دختره رو دوس دارم ،میگه اونا بال دارن من که ندارم وای خیلی خوبه😂🤣