پارت نوزده :

شکیبا با خنده داد زد :
- اول میریم یه صبحونه حسابی میخوریم بعد میریم کلی میچرخیم و خوش میگذرونیم.
همه با جیغ بنفشی که کشیدیم حرفشو تایید کردیم
راننده که مرد کچل و سن و سال داری بود برگشت نگاه چپ چپی بهمون انداخت و راه افتاد.
اجتماعی نبودن اینجوریه که تو تا وقتی تو خونه ای دلت میخواد هیچکسو نبینی و حتی حوصله صحبت کردن با نزدیکاتم نداری هی دائم از خودت میپرسی برم بیرون با فلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    فکر کنم همون کسی بوده که با ماتیلدا قول و قرار گذاشته بوده ،ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود ممنون حانیا جون بابت پارت طولانیت عزیزم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    بالاخره یکی به این نکته ضخیم اشاره کرد 😂❤️خواهش میکنم

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    من میگم فرشته با یه صحنه عاشقانه رو به رو شد🤣😁یادم نیست درست اسم دوسست فکر کنم ارسلان شاید اون دنبالش باشه روی میزه دیگه نشسته و زیبا عشق در نگاه اول شدبراش 😈😜🤭❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    به نظرم همانی بود که صبح منتظر ماتیلدا بود ولی با دوستاش رفت هماهنگ که از ماتیلدا می خواهد مال خودش بشه حالا دیگه اسمش رو نمیدونم

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    کی بود. کی بود. حالا یه خط دیگه مینوشتی بعد تموم میکردی

    ۲ سال پیش
  • R.s

    0

    اقا منظورت چیه الان باید ۳ روز صبر کنم؟😂😔

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    عزیزم 😂🌝

    ۲ سال پیش
کپی شد!