ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت نوزده :
شکیبا با خنده داد زد :
- اول میریم یه صبحونه حسابی میخوریم بعد میریم کلی میچرخیم و خوش میگذرونیم.
همه با جیغ بنفشی که کشیدیم حرفشو تایید کردیم
راننده که مرد کچل و سن و سال داری بود برگشت نگاه چپ چپی بهمون انداخت و راه افتاد.
اجتماعی نبودن اینجوریه که تو تا وقتی تو خونه ای دلت میخواد هیچکسو نبینی و حتی حوصله صحبت کردن با نزدیکاتم نداری هی دائم از خودت میپرسی برم بیرون با فلا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
0عالی بود ممنون حانیا جون بابت پارت طولانیت عزیزم ❤️❤️
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
بالاخره یکی به این نکته ضخیم اشاره کرد 😂❤️خواهش میکنم
۲ سال پیشZarnaz
0من میگم فرشته با یه صحنه عاشقانه رو به رو شد🤣😁یادم نیست درست اسم دوسست فکر کنم ارسلان شاید اون دنبالش باشه روی میزه دیگه نشسته و زیبا عشق در نگاه اول شدبراش 😈😜🤭❤️
۲ سال پیشساناز
0به نظرم همانی بود که صبح منتظر ماتیلدا بود ولی با دوستاش رفت هماهنگ که از ماتیلدا می خواهد مال خودش بشه حالا دیگه اسمش رو نمیدونم
۲ سال پیشآمینا
0کی بود. کی بود. حالا یه خط دیگه مینوشتی بعد تموم میکردی
۲ سال پیشR.s
0اقا منظورت چیه الان باید ۳ روز صبر کنم؟😂😔
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
عزیزم 😂🌝
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0فکر کنم همون کسی بوده که با ماتیلدا قول و قرار گذاشته بوده ،ممنون نویسنده جان