پارت چهارده :

ارسلان یکم از رفتارم جا خورد اما به روی خودش نیورد، یا شایدم اصلا متوجه نشد تو چه حالی ام و حواسش پرت یه چیز دیگه بود!
دوباره با دستمال کاغذی عرق پیشونیش رو پاک کرد و روی صندلی پشت میز کامپیوتر نشست‌.
- چرا نرفتیم اتاق خودت؟
اتاق فرهود فقط یه تخت یک نفره با کامپیوتر و میز و صندلی ساده وَ
پنجره داشت.
به پنجره کنار تخت خواب که نرده نداشت و رو به خیابون بود نگاه کردم و جوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    1

    همین الان بره بگه نمیخوام و همه چیو تموم کنه و خودشو تو دردسر نندازه

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    حس میکنم جذاب بشه با این جناب مافیا خوش میگذره 😋😍

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    1

    بیچاره ارسلان عاشق چه خل مشنگی شده،اون از پارت قبل که می گفت پدر بچم اگه اسمش ارسلان باشه بچه حساب نمی بره اینم از امشب پسره رو گذاشت تو اتاق از پنجره رفت سرقرار. حالا چجوری میره خونه😅😅

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    احساس میکنم فرشته واون مرده بعد ها از هم خوششون بیاد ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!