ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هفده :
توی تختم چرخی زدم و همونطور که چشمام بسته بود با لبخند گفتم :
- زندگی مورد علاقه ام، هیچ کار و شغلی نداشته باشم و تا ساعت دوازده اینجوری بگیرم بخوابم عشق کنم.
چشمامو باز کردم و با دیدن ساعت روی دیوار که داشت هفت صبحو نشون میداد عصبانی پتو رو کشیدم رو سرم
- نه، نه فرشته تو باید تا ساعت دوازده بخوابی فهمیدی؟ ما هیچ کاری برای انجام دادن نداریم آخه چرا باید ساعت هفت بیدار شم؟
چند
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهاره
0خیلی جالبه ادمو کنجکاو میکنه و هیجانیه
۱ سال پیشفاطمه
0خیلی هیجانی شده
۱ سال پیشعالی
0عالی بسیاروخیلی عالی
۱ سال پیشmovibobfubimmmmm99m
0سلام این رمان توی *** گذاشته نمیشه؟ اگر میشه بی زحمت لینک کانال این رمانو بدید ممنون
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
سلام رایگان نه. کانالش هم حق عضویتیه
۱ سال پیشپرنیا
1ن خیر فرشته جان روزهای تعطیل زودتر باید بیدارشی😭
۳ سال پیشآمینا
0چقدر این دختر باحاله.بیچاره ارسلان ،ارسی جونم این فرشته احساس محساس نداره بهش دل نبند بذار فقط دوستت بمونه برای حفظ بقای روابط اجتماعی😅😅
۳ سال پیشZarnaz
0عالییی مرسی❤️❤️
۳ سال پیشمریم گلی
0چه اوضاعی شده از یه طرف ارسلان وعلاقش به فرشته واز طرف دیگه اون افراد ناشناس ،حسابی داستان معمایی شده ،دمت گرم نویسنده جان
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
0میگم چطوری کد عضویت رو بگیرم برای پارت بعدی