ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت یازده :
عصبانی سرمو بین دستام گرفتم و توی اتاق ارسلان راه رفتم و زیر لب گفتم :
- دیوونگیه، دیوونگیه.
یهو چرخیدم سمتش و درحالی که داشتم خودمو کنترل میکردم داد نزنم گفتم :
- دیوونگیه.
دستاشو بالا گرفت و گفت :
- باشه...باشه، آروم باش.
- نه، نه نمیتونم آروم باشم. چطور تونستی همچین دروغ شاخ داری رو بدون هماهنگی با من بگی؟
روی تخت خوابش نشست و گفت :
- نمیدونم... من دیدم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملکه خشم
1خییییییییلی عالی بود از شخصیت فرشته خوشمان آمد
۱ سال پیشفاطمه
0خیلی جذابه
۱ سال پیشلارا
0این رمان عالیه
۲ سال پیشیاسی
0عالی
۲ سال پیشپرنیا
1فرشته انقد خنگ نباش بچه زرنگ تیرونی مثلا😂😂😂
۳ سال پیشآمینا
0این ارسلان عاشق شده فرشته خنگ شده نمیفهمه.
۳ سال پیشستی
1بابای ارسلان چقدر خوبه 🤣 منو یاد بابابزرگ کوروش میندازه 🥲
۳ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
😂😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zahra
0فعلا میخوام ببینم ارسلان چجوری تز این بین برداشته میشه و اون اقا جذابه میاد وسط