پارت شصت و سوم :

دست وحید بالا و پایین رفت و آوا را از عالم فکر و خیال بیرون کشید.
- آبجی گوش‌ت با منه؟ شنفتی چی می‌گم؟
دخترک سرش را به طرفین تکان داد و آب دهانش را فرو برد، دستپاچه لب زد:
- نه... نه چی گفتین؟
- میگم رخصت میدی شام بخوریم بعد بقیه‌اش رو بخونم؟
آوا ملتمسانه نگاهش کرد و پرسید:
- خیلی مونده؟ نمی‌شه اول تمومش کنید بعد شام بخوریم؟ دلم طاقت نداره!
وحید و ماهرخ نگاهی بین‌ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    که کاری از دستش برنمیاد،پول وقدرت و قصاوت وزیاده خواهی وخیانت در وجود هر کسی باشه هر جنایتی ازش برمیاد

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️