پارت شصت و سوم :
دست وحید بالا و پایین رفت و آوا را از عالم فکر و خیال بیرون کشید.
- آبجی گوشت با منه؟ شنفتی چی میگم؟
دخترک سرش را به طرفین تکان داد و آب دهانش را فرو برد، دستپاچه لب زد:
- نه... نه چی گفتین؟
- میگم رخصت میدی شام بخوریم بعد بقیهاش رو بخونم؟
آوا ملتمسانه نگاهش کرد و پرسید:
- خیلی مونده؟ نمیشه اول تمومش کنید بعد شام بخوریم؟ دلم طاقت نداره!
وحید و ماهرخ نگاهی بینش
لطفا صبر کنید...

میم
1که کاری از دستش برنمیاد،پول وقدرت و قصاوت وزیاده خواهی وخیانت در وجود هر کسی باشه هر جنایتی ازش برمیاد