پارت هفتاد و ششم :
ساعتی بعد، شهاب را در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری کرده بودند. مرد جوان دیگری نیز روی تخت کناری بستری بود. آوا کنار تخت ایستاده و به چهرهی آرام و غرق در خواب شهاب، نگاه میکرد. پلکهایش لرزید و به آرامی باز شد. تصاویر مقابل نگاهش تیره و تار بود. کمی که صورت آوا مقابل چشمهایش جان گرفت؛ با اخم ملایمی به سختی صدایش را آزاد کرد:
- خوبی آوا؟
آوا دستش را توی دست فشرد و سری با تأیید
لطفا صبر کنید...

نفسم
1ممنونم نگار جون مثل همیشه عالی وبی نظیر