پارت هفتاد و ششم :

ساعتی بعد، شهاب را در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری کرده بودند. مرد جوان دیگری نیز روی تخت کناری بستری بود. آوا کنار تخت ایستاده و به چهره‌ی آرام و غرق در خواب شهاب، نگاه می‌کرد. پلک‌هایش لرزید و به آرامی باز شد. تصاویر مقابل نگاهش تیره و تار بود. کمی که صورت آوا مقابل چشم‌هایش جان گرفت؛ با اخم ملایمی به سختی صدایش را آزاد کرد:
- خوبی آوا؟
آوا دستش را توی دست فشرد و سری با تأیید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    ممنونم نگار جون مثل همیشه عالی وبی نظیر

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️