پارت هفتاد و دوم :
آوا فورا از روی اسب پایین جست و پشت شهاب، پناه گرفت. شهاب چشم به بهادر داشت و آهسته لب زد:
- نترس آواجان.
بهادر قدم قدم جلو میآمد و آوا و شهاب، عقب میرفتند. دست دخترک دور بازوی شهاب پیچیده بود و تنش یکپارچه میلرزید. میان چند درخت تنومند ایستادند و صدای خشدار و بم بهادر، به صدای پرندگان و خش خش برگهای جنگل اضافه شد.
- فکر کردی به همین راحتیه آوا؟ که خیانت کنی، آبروی منو ب
لطفا صبر کنید...

نفسم
1کاش شهاب نمیره..گناه داره😥