پارت هفتاد و دوم :

آوا فورا از روی اسب پایین جست و پشت شهاب، پناه گرفت. شهاب چشم به بهادر داشت و آهسته لب زد:
- نترس آواجان.
بهادر قدم قدم جلو می‌آمد و آوا و شهاب، عقب‌ می‌رفتند. دست دخترک دور بازوی شهاب پیچیده بود و تنش یکپارچه می‌لرزید. میان چند درخت تنومند ایستادند و صدای خش‌دار و بم بهادر، به صدای پرندگان و خش خش برگ‌های جنگل اضافه شد.
- فکر کردی به همین راحتیه آوا؟ که خیانت کنی، آبروی منو ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    کاش شهاب نمیره..گناه داره😥

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️