پارت شصت و پنجم :

با دو انگشت میانی و شست، سوک لب‌هایش دست کشید و گفت:
- منو برادر خودت بدون و ماهجون رو مادرت! منو ننه همه‌جوره پشتت هستیم تا حقت رو بگیری. به نظر من قبل از اینکه اون خانم بزرگ بدونه راز سر به مُهرش رو می‌دونی باید به چند نفر بگی که پشتت باشن و باز اون نخواد سرت رو زیر آب کنه! اینجور آدم اطرافت داری که خانم بزرگم ازش حساب ببره؟
آوا قاشق کوچک را میان استکان چای بازی می‌داد و صدای ظریف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی عالی بود،خداروشکر بهش اعتماد داره واحساسش تغییری نکرده😍

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا

    1

    من تمام رمان های شما خوندم خیلییی قشنگ و عالی رمان های انلاین هاتون هم خیلیی به اندازه مینویسین اما امروز کمتر بودا😉😉

    ۴ سال پیش
  • Fatemeh

    2

    😍😍 جا حساسش اخه 😢

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️