پارت هفتاد و هشتم :
وحید پلک خواباند و سر جنباند. همراه با بیرون دادن نفسش گفت:
- هی روزگار... ازدواج اولم خوب بود. مشکلی با هم نداشتیم و خاطر همو میخواستیم ولی زنم با ننه نمیساخت. هی
میگفت زندگی جدا میخوام، خونه جدا میخوام. منم نمیتونستم ننهمو تنها بذارم که...! همه کس و
کارش من بودم. آخرش اختلاف بالا گرفت و خودش گفت یا من یا مادرت.
مکث کرد. نگاهش را پایین انداخت و با صدایی که حالا آشکار

لطفا صبر کنید...

رویا
1اخیییی عزیزم همچنان منتظر بودم ممنون از اطلاع رسانیتون ان شالله تا بهبودی کامل خودتون و دختر خانم گلتون