پارت هفتاد و هشتم :

وحید پلک خواباند و سر جنباند. همراه با بیرون دادن نفسش گفت:
- هی روزگار... ازدواج اولم خوب بود. مشکلی با هم نداشتیم و خاطر همو می‌خواستیم ولی زنم با ننه نمی‌ساخت. هی
می‌گفت زندگی جدا می‌خوام، خونه جدا می‌خوام. منم نمی‌تونستم ننه‌مو تنها بذارم که...! همه کس و
کارش من بودم. آخرش اختلاف بالا گرفت و خودش گفت یا من یا مادرت.
مکث کرد. نگاهش را پایین انداخت و با صدایی که حالا آشکار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    1

    اخیییی عزیزم همچنان منتظر بودم ممنون از اطلاع رسانیتون ان شالله تا بهبودی کامل خودتون و دختر خانم گلتون

    ۴ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    ممنون از محبت و همراهی تون عزیزم.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️