پارت شصت و ششم :
نگاهش از جورابهای ضخیم و مشکی بالا رفت و بلوز دامن آبی با گلهای سفید را از نظر گذراند. خیره به چهرهی آوا ماند که با روسری سفید ریشهدار مقابلش ایستاده و گونههایش سرخ و ملتهب بود. نی نی چشمان اغواگرش میلرزید و قلب شهاب را به تپش واداشته بود. شهاب آب دهانش را به زحمت فرو برد و سیب گلویش تکان خورد. از جا برخاست و مقابل دخترک ایستاد. لبهایش به لرزشی نرم از هم باز شد و گلایه کرد:
- خÛ
لطفا صبر کنید...

میم
1امیدوارم بتونه خانم بزرگ لعنتی رو رسوا کنه وانتقام خودش وپدرومادرشو بگیره 🤲