پارت هفتاد و چهارم :
بهادر، شهاب را روی دوش داشت و نفسزنان وارد بهداری شد. خونهای صورت شهاب، روی شانهی بهادر و کنار گردنش نیز کشیده شده بود. آوا با گریه و زاری، دکتر را صدا میزد.
- خانوم دکتر... آقای دکتر...
زن جوان با روپوش سفید از اتاق بیرون آمد. موهای طلاییاش تا روی شانه ریخته بود و لچک سفید، به سر بسته بود. عینکش را روی بینی قوز دارش، بالا زد و ابرو در هم کشید:
- چی شده؟ چه اتفاقی واسهاش افت
لطفا صبر کنید...

میم
1امیدوارم اتفاقی برای شهاب نیفته،بهادر حق داشت ولی خیلی تند رفت وعشقشو از دست داد🤲🥺