پارت هفتاد و چهارم :

بهادر، شهاب را روی دوش داشت و نفس‌زنان وارد بهداری شد. خون‌های صورت شهاب، روی شانه‌ی بهادر و کنار گردنش نیز کشیده شده بود. آوا با گریه و زاری، دکتر را صدا می‌زد.
- خانوم دکتر... آقای دکتر...
زن جوان با روپوش سفید از اتاق بیرون آمد. موهای طلایی‌اش تا روی شانه ریخته بود و لچک سفید، به سر بسته بود. عینکش را روی بینی قوز دارش، بالا زد و ابرو در هم کشید:
- چی شده؟ چه اتفاقی واسه‌اش افت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    امیدوارم اتفاقی برای شهاب نیفته،بهادر حق داشت ولی خیلی تند رفت وعشقشو از دست داد🤲🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    ب بهادر حق میدم واقعا هظمش خیلی سخته ک عشقش راالکی ازدست داد.بخاطر باور نکردن...کاش اتفاقی واسه شهاب نیفته وباهم بتونن انتقام بگیرن

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️