پارت هفتاد و هفتم :
تا رسیدن به خانهی ماهجان، بینشان سکوت بود. سکوتی پر از حرف...
آسمان ابری رو به سیاهی مطلق رفته بود که پشت در خانهی ماهجان رسیدند. از شدت بارشها کم شده بود و حالا بارانی نرمنرمک و آهسته میبارید. هوا اما هنوز سرد و سوزناک بود. در تاریکی و سکوت کوچه، صدای قدمهایشان روی گل و لای و گودالهای کوچک آب، به گوش میرسید. بهادر در خانه را زد و آوا کنار دیوار ایستاد. لحظهای طول نک
لطفا صبر کنید...

میم
1اوه چقدر آقا وحید مهربان ودلپاک هست ولی بدشانس 😔