پارت هفتاد و هفتم :

تا رسیدن به خانه‌ی ماه‌جان، بین‌شان سکوت بود. سکوتی پر از حرف...
آسمان ابری رو به سیاهی مطلق رفته بود که پشت در خانه‌ی ماه‌جان رسیدند. از شدت بارش‌ها کم شده بود و حالا بارانی نرم‌نرمک و آهسته می‌بارید. هوا اما هنوز سرد و سوزناک بود. در تاریکی و سکوت کوچه، صدای قدم‌های‌شان روی گل و لای و گودال‌های کوچک آب، به گوش می‌رسید. بهادر در خانه را زد و آوا کنار دیوار ایستاد. لحظه‌ای طول نک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    اوه چقدر آقا وحید مهربان ودلپاک هست ولی بدشانس 😔

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    چ بامزه س این وحید خان..مرسی نگاری بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانم

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️