پارت هفتاد و سوم :

اسب، آهسته و آرام روی زمینی که با برگ‌های خشکیده و رنگارنگ فرش شده بود؛ قدم برمی‌داشت. نور کم‌جان خورشید اولین روزهای زمستان از لا به لای شاخه‌های خشکیده‌ی درختان تنومند جنگل بر چشم‌های مشکی جانیار می‌تابید و او اندکی نگاهش را باریک کرده بود. افسار اسب را در دست داشت و فکرش پیش گلناز بود. کجا را دنبالش می‌گشت؟ کدام شهر؟ کدام خانه؟ پدر و مادرش لام تا کام حرفی نمی‌زدند و ادعا داشتند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    پس شهاب چی شد.نکنه براش اتفاقی بیفته..

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️