پارت هفتاد و سوم :
اسب، آهسته و آرام روی زمینی که با برگهای خشکیده و رنگارنگ فرش شده بود؛ قدم برمیداشت. نور کمجان خورشید اولین روزهای زمستان از لا به لای شاخههای خشکیدهی درختان تنومند جنگل بر چشمهای مشکی جانیار میتابید و او اندکی نگاهش را باریک کرده بود. افسار اسب را در دست داشت و فکرش پیش گلناز بود. کجا را دنبالش میگشت؟ کدام شهر؟ کدام خانه؟ پدر و مادرش لام تا کام حرفی نمیزدند و ادعا داشتند
لطفا صبر کنید...

نفسم
1پس شهاب چی شد.نکنه براش اتفاقی بیفته..