پارت هفتاد و نهم :
چادر گلدار قهوهای رنگ به سر داشت و موهایش کمی از زیر چادر بیرون زده بود. لبخند همیشگیاش روی لب بود و با قدمهای کوتاه پیش میآمد که بهادر گفت:
- سلام، ببخشید اول صبح مزاحم شدم. نه دیگه بیشتر از این زحمت نمیدم، آوا خانم آماده شه، رفع زحمت کنیم.
- چه زحمتی پسرم؟ مهمون حبیب خداست. قدم رو چشمم گذاشتین؛ بفرمایید یه نون پنیر با هم میخوریم.
آوا نگاهی به چهرهی خسته و آشفتهی به
لطفا صبر کنید...

میم
1خدای من این لعنتی چه بلایی سر جانیار آورده،علیم حتما اون برده🥺