پارت هفتاد و نهم :

چادر گلدار قهوه‌ای رنگ به سر داشت و موهایش کمی از زیر چادر بیرون زده بود. لبخند همیشگی‌اش روی لب بود و با قدم‌های کوتاه پیش می‌آمد که بهادر گفت:
- سلام، ببخشید اول صبح مزاحم شدم. نه دیگه بیشتر از این زحمت نمی‌دم، آوا خانم آماده شه، رفع زحمت کنیم.
- چه زحمتی پسرم؟ مهمون حبیب خداست. قدم رو چشمم گذاشتین؛ بفرمایید یه نون پنیر با هم می‌خوریم.
آوا نگاهی به چهره‌ی خسته و آشفته‌ی به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خدای من این لعنتی چه بلایی سر جانیار آورده،علیم حتما اون برده🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    😭دلم ب حال آوا میسوزه..

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️