پارت شصت و نهم :
صدای جیک جیک گنجشکها، پلکهای خوابآلود آوا را از هم باز کرد. سنگینی دستی را دور کمرش احساس کرد و با دیدن چهرهی غرق در خواب شهاب، لبخند روی لبش نشست. یادآوری لحظات عاشقانه و سراسر آرامش و لذتبخش شب گذشته، قند توی دلش آب کرد و گرمایی خوشایند زیر پوستش جنبید. شهاب چه خوب ترسهایش را کنار زده بود و چه زیبا آرامش و عشق را جایگزین دردها و آشفتگیاش کرده بود. دستش را آهسته بالا برد و به آ
لطفا صبر کنید...

میم
1اوه اوه چه ابهتی بهم زده آوا بانو ،به به 😮