پارت شصت و دوم :

روزهای سختی را پشت سر می‌گذاشتم. سقط بچه و نیامدن مهیار! اگر اعظم و خدیجه کنارم نبودند از تنهایی و غصه دق می‌کردم. مهیار بعد از یک ماه به دیدنم آمد. ذره‌ای برای بچه‌ی از دست داده‌ام ناراحت نبود و مدام می‌گفت خدا را شکر که خودت سالم و سلامتی.
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها در پی هم می‌آمدند و می‌رفتند. سرم را گرم کرده بودم به یادگیری سواد، بافتنی و گاهی هم همراه اعظم بازار می‌رفتم. هجده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    مهیار بیچاره ،لعنت به همشون یکی از یکی بدترن بجز جانیار 😮

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️