پارت شصت و دوم :
روزهای سختی را پشت سر میگذاشتم. سقط بچه و نیامدن مهیار! اگر اعظم و خدیجه کنارم نبودند از تنهایی و غصه دق میکردم. مهیار بعد از یک ماه به دیدنم آمد. ذرهای برای بچهی از دست دادهام ناراحت نبود و مدام میگفت خدا را شکر که خودت سالم و سلامتی.
روزها و هفتهها و ماهها در پی هم میآمدند و میرفتند. سرم را گرم کرده بودم به یادگیری سواد، بافتنی و گاهی هم همراه اعظم بازار میرفتم. هجده
لطفا صبر کنید...

میم
1مهیار بیچاره ،لعنت به همشون یکی از یکی بدترن بجز جانیار 😮