پارت هفتاد و یک :
همانطور که نگاهش به بهادر قفل بود، چند قدمی به عقب برداشت. پشتش که سختی و سفتی دیوار را حس کرد، روی پاشنهی پا چرخید و هولناک وارد راهروی اتاقها شد. بیدرنگ سمت اتاق مهمان رفت و در را پشت سرش بست. قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزند. تمام تنش به رعشه افتاده بود و چهرهی خوفانگیز بهادر حتی لحظهای از مقابل نگاهش دور نمیشد. بغضش ترکید و به هق هق افتاد. صدای شهاب از راهرو به گوش م
لطفا صبر کنید...

میم
1اینجا نه خاطره خوشی داره نه فکر بهادر می ذاره آرامش داشته باشه،تو چقدر بی خیالی برای خودت🥺