پارت شصت و هشتم :
حلقهها را دست یکدیگر انداختند. ماهرخ صورت آوا را بوسید و دخترک او را با محبت در آغوش کشید. سر روی شانهاش داشت و گفت:
- ماهجان ازت خیلی ممنونم که کمکم کردی. تا عمر دارم مدیون شما و آقا وحید هستم و فراموشتون نمیکنم.
- من وظیفهمو انجام دادم دختر گلم. الهی به حق علی، که خوشبخت بشی. حتما با مهندس محبت بیای خونهمون.
آوا قدمی عقب رفت و از ماهرخ فاصله گرفت. با ملایمت لبخند زد و گ
لطفا صبر کنید...

میم
1فردا هم که می رن روستا،پس کی می خوان یه نقشه درست و حسابی برای اون مار خوش خط و خال بکشن؟؟؟