پارت شصت و هشتم :

حلقه‌ها را دست یکدیگر انداختند. ماهرخ صورت آوا را بوسید و دخترک او را با محبت در آغوش کشید. سر روی شانه‌اش داشت و گفت:
- ماه‌جان ازت خیلی ممنونم که کمکم کردی. تا عمر دارم مدیون شما و آقا وحید هستم و فراموش‌تون نمی‌کنم.
- من وظیفه‌مو انجام دادم دختر گلم. الهی به حق علی، که خوشبخت بشی. حتما با مهندس محبت بیای خونه‌مون.
آوا قدمی عقب رفت و از ماهرخ فاصله گرفت. با ملایمت لبخند زد و گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    فردا هم که می رن روستا،پس کی می خوان یه نقشه درست و حسابی برای اون مار خوش خط و خال بکشن؟؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    خوشحالم ک آوا ب آرزوش رسید وشهاب ب مراد دلش☺مرسی نگاری مرسی قلم طلا

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️