پارت شصت و هفتم :
علی متحیر بود و پرسید: تو نوه ی اربابی؟!
آوا با تأیید سر جنباند. سکوتی ژرف بر فضای خانه حاکم بود و شهاب بیش از هر کس به فکر فرو رفته بود. با سرانگشتان ته ریشش را لمس میکرد و دندان میسایید. آوا با صدایی مرتعش سکوت شیشهای را در هم شکست.
- باید هر سهتامون بریم روستا. باید بریم و به خانومبزرگ بگیم از همه چی خبر داریم. من ساکت نمیمونم. حق خودم و خونبهای پدر و مادر مظلومم رو باید ا
لطفا صبر کنید...

نفسم
1عالی بود نگاری..ممنونم