پارت شصت و هفتم :

علی متحیر بود و پرسید: تو نوه ی اربابی؟!
آوا با تأیید سر جنباند. سکوتی ژرف بر فضای خانه حاکم بود و شهاب بیش از هر کس به فکر فرو رفته بود. با سرانگشتان ته ریشش را لمس می‌کرد و دندان می‌سایید. آوا با صدایی مرتعش سکوت شیشه‌ای را در هم شکست.
- باید هر سه‌تامون بریم روستا. باید بریم و به خانوم‌بزرگ بگیم از همه چی خبر داریم. من ساکت نمی‌مونم. حق خودم و خون‌بهای پدر و مادر مظلومم رو باید ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    عالی بود نگاری..ممنونم

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    1

    بالاخره بهم رسیدن 🥺🥺😍😍😍😍 چخبر خوب بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️