پارت هفتاد :

یکی از نوکران جلو آمد. کمی خم شد و حینی که نگاه کنجکاوش روی صورت آوا و شهاب می‌چرخید، لب باز کرد:
- سلام عرض شد جناب مهندس. خیلی خوش‌اومدین. صفا آوردین.
شهاب به آرامی پاسخ داد و دست آوا را گرفت. هم‌قدم با یکدیگر پا به محوطه‌ی عمارت گذاشتند. جانیار در ایوان بود و با دیدن شهاب و آوا، لب‌هایش به لبخندی عمیق و دندان‌نما باز شد.
- سلام شهاب جان. خوش‌اومدی... چه بی‌خبر!
شهاب و آوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ای وای ،حالا که آوا باشهابه بهادر فکر می کنه حدسش درست بود،باز دردسر در راهه😮

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یاخدا.بهادر ازکجا دیگه دراومد..کاش آسیبی ب آوا وشهاب نزنه ک بعید میدونم..چون زخمی عشق آواس☹مرسی نگاری انتظار بهادر رانداشتم.عالی بود

    ۴ سال پیش
  • عسل

    2

    یه جورایی دلم برای بهادر می سوزه، خیلی عاشق بود طفلی. حالا چقدر می سوزه آوا رو با شهاب می بینه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️