پارت هفتاد :
یکی از نوکران جلو آمد. کمی خم شد و حینی که نگاه کنجکاوش روی صورت آوا و شهاب میچرخید، لب باز کرد:
- سلام عرض شد جناب مهندس. خیلی خوشاومدین. صفا آوردین.
شهاب به آرامی پاسخ داد و دست آوا را گرفت. همقدم با یکدیگر پا به محوطهی عمارت گذاشتند. جانیار در ایوان بود و با دیدن شهاب و آوا، لبهایش به لبخندی عمیق و دنداننما باز شد.
- سلام شهاب جان. خوشاومدی... چه بیخبر!
شهاب و آوا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1ای وای ،حالا که آوا باشهابه بهادر فکر می کنه حدسش درست بود،باز دردسر در راهه😮