پارت هفتاد و پنجم :

آوا با لب و لوچه‌ای آویزان جواب داد:
- همین الان هم پشیمونم بهت گفتم؛ کوهیار گفت بو ببره به کسی گفتم، اول از همه یه بلایی سر علی میاره!
صدای ناله‌ی شهاب به گوش رسید. آوا را صدا می‌زد. دخترک سمتش مایل شد و دستش را نوازشگونه روی صورت او کشید.
- جانم شهاب؟ خوبی؟ صدامو می‌شنوی؟
صدایی از شهاب نشنید. پلک‌هایش روی هم بود. بهادر نگاهی از آینه به عقب انداخت.
- نمی‌بینی چقدر گیج و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    جانیار چی شد،رفت سراغ اون پست فطرت،بلایی سرش نیاد خدا کنه 🤲

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    دلم برا بهادر سوخت..گناه داره .واقعا عاشق کسی باشی ک زن یکی دیگه شده باشه سخته😢

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️