پارت هفتاد و پنجم :
آوا با لب و لوچهای آویزان جواب داد:
- همین الان هم پشیمونم بهت گفتم؛ کوهیار گفت بو ببره به کسی گفتم، اول از همه یه بلایی سر علی میاره!
صدای نالهی شهاب به گوش رسید. آوا را صدا میزد. دخترک سمتش مایل شد و دستش را نوازشگونه روی صورت او کشید.
- جانم شهاب؟ خوبی؟ صدامو میشنوی؟
صدایی از شهاب نشنید. پلکهایش روی هم بود. بهادر نگاهی از آینه به عقب انداخت.
- نمیبینی چقدر گیج و
لطفا صبر کنید...

میم
0جانیار چی شد،رفت سراغ اون پست فطرت،بلایی سرش نیاد خدا کنه 🤲