پارت هشتاد :

گلچهره هراسان دنبال دخترک دوید. بهادر از ماشین پیاده شده، هاج و واج نگاهشان می‌کرد و پرسید:
- چی شده؟ چه خبره؟ مگه علی رو کجا بردن؟
گلچهره بازوی آوا را گرفته و با درماندگی گفت:
- نمی‌دونم والا چرا این‌جوری می‌کنه... مگه دفعه‌ی اوله که میان دنبال علی؟ رفت باغ کوهیارخان برای کمک...
آوا میان گریه، نفس گرفت و لب زد:
- بهادر چکار کردی؟ حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟
بهادر ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️