لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 81
مرد سری به نشانهی تایید تکان داده و بیرون میرود. چند دقیقه بعد از رفتن او؛ پسرکی وارد سالن باشگاه میشود. نگاهش را ابتدا به خاکستر و سپس به کیسهبوکس میدوزد. کیسهبوکسی که حالا از آن فقط چند تکله آشغال و پسماند باقی مانده. نیشخندی زده و کمی جلوتر میآید. خاکستر با اخم، بدون هیچ مکث و مقدمهچین...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 82
«دو هفته بعد» خورشید درست وسط آسمان نشسته و گرمایش آسفالت خیابان را برق انداخته است. صدای همهمهی شهر، بوقهای پیدرپی ماشینها و هیاهوی مردم در گوش میپیچد، اما هیچکدام از اینها از هیجان متین کم نمیکند. او روی صندلی چرخدار جدیدش نشسته، با اشتیاق دستهایش را روی چرخها گذاشته و مدام خودش را ج...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 83
آبتین، بدون اینکه نگاهش را از ترن هوایی بردارد، میپرسد: «سر چی؟» ملیسا دست به سینه میایستد و خونسرد پاسخ میدهد: «اینکه تو جرات نداری سوار ترن هوایی بشی...» آبتین، ابرو بالا میاندازد، بعد با پوزخندی دستهایش را روی سینه قلاب میکند: - من توی خیابونای جنوب شهر بزرگ شدم، با مشت و لگد حریفام ر...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 84
متین با دهان پر از بستنی میخندد. ملیسا سرش را تکان میدهد و میخواهد چیزی بگوید که ناگهان گوشی آبتین زنگ میخورد. آبتین اخمهایش را کمی در هم میکشد، گوشی را از جیبش درمیآورد و به صفحه نگاه میکند. ملیسا با دهان پر از بستنی میپرسد: «کیه؟!» آبتین اخم کرده درحالی که میخواهد پاسخ تلفنش را بدهد،...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 85
*** «فصل چهارم» سکوت، آنقدر سنگین که انگار دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاده است. فقط صدای نفسهای خودش را میشنود، کوتاه و بریده. دیوارهای اتاق مثل سایههایی مبهم در مه فرو رفتهاند. هوا سنگین است، خفهکننده. انگار کسی دست نامرئیاش را دور گلویش حلقه کرده باشد. ملیسا به زانو روی زمین افتاده،...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 86
آبتین کمی مکث میکند. انگار که بخواهد جوابش را با دقت انتخاب کند؛ اما ملیسا قبل از اینکه او چیزی بگوید، ادامه میدهد: «مگه ما تو شهربازی نبودیم؟» چشمهای آبتین تاریک میشود. لبهایش را روی هم فشار میدهد. انگشتانش دور بازوی ملیسا کمی سفتتر میشود، اما هنوز چیزی نمیگوید. ملیسا اخم میکند، نگاهش...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 87
آبتین چیزی نمیگوید، چند دقیقه بعد چشمهای ملیسا بسته میشوند. آبتین دستش را روی پیشانیاش میکشد، نفس عمیقی میکشد اما انگار چیزی درونش در حال فروپاشی است. کمرش خم شده، درد از عضلاتش بالا میرود. به سختی از اتاق خارج میشود. در راهرو، محمود را میبیند که با چهرهای نگران به سمتش میآید. بلافاصله...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 88
صدایش میشکند، اما خودش نه. محمود سریعتر از آبتین به خودش میآید. جلو میدود، دستهای مادرش را میگیرد. با صدایی مانند یک زمزمهی کوتاه میگوید: «مامان، بس کن! اینجا بیمارستانه، آروم باش!» اما فاطمه خانم خودش را از دستان محمود بیرون میکشد. قفسهی سینهاش بالا و پایین میشود. نگاه خشمگینش بین م...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 89
بیمارستان، همچون جزیرهای بیقرار در میان دریای شب، بیدار مانده است. نورهای سفیدش، همچون نگاههای بیاحساس، دیوارها را روشن کردهاند. راهروهای بلند و ساکت، بوی مواد ضدعفونیکننده میدهند و هر از گاهی صدای قدمهای خستهی پرستاران، سکوت مرگبار فضا را میشکند. آبتین روی صندلی سرد و فلزی کنار سالن ان...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 90
صبح شده، اما آبتین گرمای خورشید را حس نمیکند. طلوع آرام، با نور طلایی که از میان ساختمانهای کهنه و سیمهای برق عبور میکند، خیابان را روشن کرده است، اما سرمایی که درونش ریشه دوانده، راهی برای گرم شدن ندارد. نسیم صبحگاهی موهایش را به هم میریزد، اما چیزی در صورتش تغییر نمیکند. هنوز هم اخمی سرد ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 91
آبتین یک قدم جلوتر میآید. سایهی کشیدهی او روی دیوار بلندتر میشود. چانهاش را بالا نگه داشته؛ اما درونش پر از آشوب است. او مجبور است مرد باشد. نه به خاطر خودش... اینبار را به خاطر ملیسا از خودش میگذرد: «اگر بهم کمک کنی... ضرری که بهت زدم و جبران میکنم و هر چیزی که بخوای بهت میدم.» رئیس ابرو...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 92
آبتین سرش را پایین میاندازد. حتی یک بطری آب هم نمیتواند بخرد. دستی به پشت گردنش میکشد، انگشتانش را در موهایش فرو میبرد و لبش را میجود. نفس عمیقی میکشد، کارت را برمیدارد و بدون اینکه لحظهای دیگر به صفحهی خاموششده نگاه کند، از دستگاه فاصله میگیرد. با اینحال، بیپولی نمیتواند مانعش شود...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 93
*** آبتین بدون حرف دیگری عقب میرود. آدرس اتاق جدید ملیسا را از منشی میگیرد. از راهرو عبور میکند و خودش را به در اتاق ملیسا میرساند. لحظهای مکث میکند. دستش روی دستگیره میلغزد. نمیداند با چه چیزی روبهرو خواهد شد، اما چیزی درونش میگوید که باید وارد شود. در را آرام باز میکند. نور کمرنگ ...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 94
برای لحظهای، به تمام چیزهایی که ندارد فکر میکند. پول ندارد، جای درستی برای ماندن ندارد، امیدی ندارد، حتی خودش را هم انگار از دست داده. نگاهش به انعکاس محو خودش روی شیشهی یخچال میافتد. مردی با چشمانی گودافتاده، صورتی خسته، لباسهایی که بوی عرق و خیابان گرفتهاند. این مرد کیست؟ این مرد، همان آب...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 95
یک بنز مشکی با وقاری خاص، درست کنار زن توقف میکند. رانندهای با کتوشلوار رسمی پیاده میشود و در را برایش باز میکند. زن بدون هیچ عجلهای سوار میشود، اما پیش از بستن در، نگاهی دیگر به آبتین میاندازد. آبتین سرش را پایین میآورد و نگاهی به کارت در دستش میاندازد. چیزی که میبیند، باعث میشود کمی...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 96
قدمهایش تندتر میشوند. چکمههایش روی زمین ترکخورده طنین میاندازند. انگار دنیا با هر گامی که برمیدارد، تنگتر میشود. صدای دور موتورهای عبوری، فریادهای کوتاه و گنگ کودکان گوشهی کوچهها، و زوزهی باد میان میلههای زنگزدهی ساختمانهای مخروبه، در گوشش میپیچد. اما هیچچیز نمیتواند فکری را که ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 97
آبتین فرصت نمیدهد. مشت بعدی را با عقده و خشم بر چهرهی کثیف او فرود میآورد. مشت سوم را سلطان به شکم آبتین میزند. چیزی در تنش بالا میآید؛ ولی تسلیم نمیشود. سلطان زیر پایش را خالی میکند. آبتین با کمر به زمین میافتد و شیشهای در کمرش فرو میرود. درد تا مغز استخوانهایش میرود؛ سلطان پایش را ب...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 98
پسرک پس از کمی مکث مردد قبول میکند. سلطان کمی دیگر حرف میزند و بعد با صدایی آرام خداحافظی میکند. آبتین گوشی را قطع میکند. چیزی نمیگوید و طنابهایی را بر میدارد. سلطان با صدایی لرزان و مضطرب میگوید: «م... میخوای چیکار کنی؟» آبتین با اخم میغرد: «بلند کن تن لشت و کار دارم.» سلطان بلند می...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 99
وقتی وارد اتاق میشود، ملیسا هنوز رنگپریده و ساکت، روی تخت نشسته است. انگشتانش را بیهدف به لبهی پتو میکشد و نگاهش روی چیزی نامرئی قفل شده. آبتین لبش را با زبان تر میکند و خطاب به او لب میزند: - پاشو بریم یکم هوا بخوری، حالم از این بوی الکل و مریضی بهم میخوره... ملیسا نگاهش را آرام بالا ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 100
مردی که مقابل آبتین ایستاده بود؛ مشتی حوالهی شکمِ آبتین میکند و نعره میزند: «ببین من و بچه جون... میخوای شیطان باشی یا فرشته، خدا باشی یا عزارئیل... هر کسی مقابل خاکستر قرار گرفته مرده... اگر تو هم دوست داری به سرنوشت حاج بابات گرفتار بشی... حرفی نیست.» آبتین از درد به خود میپیچد. ملیسا حس ...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
