پارت نود و چهارم :

برای لحظه‌ای، به تمام چیزهایی که ندارد فکر می‌کند. پول ندارد، جای درستی برای ماندن ندارد، امیدی ندارد، حتی خودش را هم انگار از دست داده. نگاهش به انعکاس محو خودش روی شیشه‌ی یخچال می‌افتد. مردی با چشمانی گودافتاده، صورتی خسته، لباس‌هایی که بوی عرق و خیابان گرفته‌اند. این مرد کیست؟ این مرد، همان آبتینی است که روزی مشت‌هایش را با غرور گره می‌کرد؟ صدای فروشنده را از پشت سر می‌شنود:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت جالبی بود..

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این رنگ می بازد اخرش منظورش این بود که شکش الکی بوده یا واقعی؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️