پارت هشتاد و پنجم :

***
«فصل چهارم»
سکوت، آن‌قدر سنگین که انگار دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده است. فقط صدای نفس‌های خودش را می‌شنود، کوتاه و بریده. دیوارهای اتاق مثل سایه‌هایی مبهم در مه فرو رفته‌اند. هوا سنگین است، خفه‌کننده. انگار کسی دست نامرئی‌اش را دور گلویش حلقه کرده باشد.
ملیسا به زانو روی زمین افتاده، دست‌هایش روی زانوهایش می‌لرزد. نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌مانده؛ اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای بمیرم واسه دلش...الان حتما به اخرین برخوردش با حاج بابا فکرمیکنه❤️ 🩹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️