پارت هشتاد و پنجم :

***
«فصل چهارم»
سکوت، آن‌قدر سنگین که انگار دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده است. فقط صدای نفس‌های خودش را می‌شنود، کوتاه و بریده. دیوارهای اتاق مثل سایه‌هایی مبهم در مه فرو رفته‌اند. هوا سنگین است، خفه‌کننده. انگار کسی دست نامرئی‌اش را دور گلویش حلقه کرده باشد.
ملیسا به زانو روی زمین افتاده، دست‌هایش روی زانوهایش می‌لرزد. نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌مانده؛ اما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای بمیرم واسه دلش...الان حتما به اخرین برخوردش با حاج بابا فکرمیکنه❤️ 🩹

    ۱ سال پیش
کپی شد!