جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و پنجم :
***
«فصل چهارم»
سکوت، آنقدر سنگین که انگار دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاده است. فقط صدای نفسهای خودش را میشنود، کوتاه و بریده. دیوارهای اتاق مثل سایههایی مبهم در مه فرو رفتهاند. هوا سنگین است، خفهکننده. انگار کسی دست نامرئیاش را دور گلویش حلقه کرده باشد.
ملیسا به زانو روی زمین افتاده، دستهایش روی زانوهایش میلرزد. نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره میمانده؛ اما
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای بمیرم واسه دلش...الان حتما به اخرین برخوردش با حاج بابا فکرمیکنه❤️ 🩹