جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و چهارم :
متین با دهان پر از بستنی میخندد. ملیسا سرش را تکان میدهد و میخواهد چیزی بگوید که ناگهان گوشی آبتین زنگ میخورد. آبتین اخمهایش را کمی در هم میکشد، گوشی را از جیبش درمیآورد و به صفحه نگاه میکند. ملیسا با دهان پر از بستنی میپرسد: «کیه؟!»
آبتین اخم کرده درحالی که میخواهد پاسخ تلفنش را بدهد، جواب میدهد: «محمود!...»
ملیسا ابرو بالا میاندازد و با همان دهان پر، میگوید: «
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0واای...تا یه لحظه اومدن خوش باشن چی شد🫠💔